یک سگ زیادی ولگرد
مینی پارت ⁴⁰
(کم مینویسم چون وقت ندارم فقط جهت زنده موندن...)
ویو چویا
با شوک به چیلا نگاه میکردم. امکان نداشت!
خودش بود، همون دختر کوچولویی که یه زمانی دنبالم میدوید و برخلاف همه دخترا ازم میخواست بهش مبارزه یاد بدم
همون دختر کوچولویی که هر روز پر انرژی تر از روز قبلش میومد سراغم تا باهاش حرف بزنم و دنبال خودش میکشیدم تا دنبالش کنم!
همون دختری که پنج سال پیش سر اون موضوع ازش جدا شدم!(بعدا یه پارت درباره گذشته شون میدم)
اون دخترا، نورا، با تعجب بهم نگاه میکرد و بعد، نیشش باز شد
نورا: اوه؟ خواهر و برادر؟؟
چیلا: خفه شو نورا
نورا: چرا؟ مگه این همون برادری نیست که گفته بودی ولت کرده؟ هوم؟؟
حس کردم قلبم مچاله شد. این دختر کی بود؟ چقدر از گذشته ما رو میدونست؟؟
چیلا: نورا، درست حرف بزن، اون با خواست خودش ولم نکرده بود، صد دفعه بهت گفت_
نورا: منم صد دفه بهت گفتم کسی که ولت کرده ولت کرده، مهم نیست با خواست خودش یا بدون خواست خودش
چیلا: نورا... رئیس میدونه داری اینجا برای من زر زر میکنی؟؟؟
رئیس؟ منظورش کیه؟ اصلا... چرا انقد باهاش راحته؟؟؟
نورا: رئیس؟ اون خودش منو فرستاد اینجا... تا کار ناتمومش رو تموم کنم
چیلا چشماش گرد شد
چیلا: منظورت چی_
یهو ساکت شد. بعد سرد نگاهش کرد
چیلا: تو خبر داشتی، از پاپوشی که برامون ساخت، چند سال پیش
نورا: منظورت اون مرده س؟ اون یه خائن بود که فقط میخواستیم از شرش خلاص شیم، به لطف شما، انجام شد
چیلا: و؟
نورا: درسته، رئیس میخواست کارتون رو تموم کنه. اون مرد یکی از جاسوس های خبره باند دشمن بود و خب... قرار بود یا شما کشته بشید یا اون. اگه شما کشته میشدید، من کار اون رو یکسره میکردم. و اگه اون کشته میشد...
چیلا: میومدی سراغ ما. راستش رو بگو، چقدر از اون ماجرا رو میدونستی؟
نورا نیشخند زد: در حدی که کل حرف هاتون با طرف رو شنیدم و رفتن تون با اون مرد، موری اوگای رو دیدم
موری سان! یعنی این ماجرای ورود اونها به مافیای بندر بود؟؟
~~~
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
(کم مینویسم چون وقت ندارم فقط جهت زنده موندن...)
ویو چویا
با شوک به چیلا نگاه میکردم. امکان نداشت!
خودش بود، همون دختر کوچولویی که یه زمانی دنبالم میدوید و برخلاف همه دخترا ازم میخواست بهش مبارزه یاد بدم
همون دختر کوچولویی که هر روز پر انرژی تر از روز قبلش میومد سراغم تا باهاش حرف بزنم و دنبال خودش میکشیدم تا دنبالش کنم!
همون دختری که پنج سال پیش سر اون موضوع ازش جدا شدم!(بعدا یه پارت درباره گذشته شون میدم)
اون دخترا، نورا، با تعجب بهم نگاه میکرد و بعد، نیشش باز شد
نورا: اوه؟ خواهر و برادر؟؟
چیلا: خفه شو نورا
نورا: چرا؟ مگه این همون برادری نیست که گفته بودی ولت کرده؟ هوم؟؟
حس کردم قلبم مچاله شد. این دختر کی بود؟ چقدر از گذشته ما رو میدونست؟؟
چیلا: نورا، درست حرف بزن، اون با خواست خودش ولم نکرده بود، صد دفعه بهت گفت_
نورا: منم صد دفه بهت گفتم کسی که ولت کرده ولت کرده، مهم نیست با خواست خودش یا بدون خواست خودش
چیلا: نورا... رئیس میدونه داری اینجا برای من زر زر میکنی؟؟؟
رئیس؟ منظورش کیه؟ اصلا... چرا انقد باهاش راحته؟؟؟
نورا: رئیس؟ اون خودش منو فرستاد اینجا... تا کار ناتمومش رو تموم کنم
چیلا چشماش گرد شد
چیلا: منظورت چی_
یهو ساکت شد. بعد سرد نگاهش کرد
چیلا: تو خبر داشتی، از پاپوشی که برامون ساخت، چند سال پیش
نورا: منظورت اون مرده س؟ اون یه خائن بود که فقط میخواستیم از شرش خلاص شیم، به لطف شما، انجام شد
چیلا: و؟
نورا: درسته، رئیس میخواست کارتون رو تموم کنه. اون مرد یکی از جاسوس های خبره باند دشمن بود و خب... قرار بود یا شما کشته بشید یا اون. اگه شما کشته میشدید، من کار اون رو یکسره میکردم. و اگه اون کشته میشد...
چیلا: میومدی سراغ ما. راستش رو بگو، چقدر از اون ماجرا رو میدونستی؟
نورا نیشخند زد: در حدی که کل حرف هاتون با طرف رو شنیدم و رفتن تون با اون مرد، موری اوگای رو دیدم
موری سان! یعنی این ماجرای ورود اونها به مافیای بندر بود؟؟
~~~
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
- ۷.۴k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط