{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دل تنگ

پارت ۱۹


سریع غذاش رو گرفت و با جیمین به سمت یه میز رفتن و شروع به خوردن کردن و جونگکوک تمام حالت ساکت بود و جیمین با ذوق و چشم هایی که مثل ستاره توی دل شب می‌درخشیدن، راجع به یونگی صحبت می‌کرد.
جونگکوک بالاخره سکوتش رو شکست و گفت

+: من هم میخوام

×: چی؟؟

+: میخوام با ذوق و چشم های ستاره ای راجع به یکی صحبت کنم...ولی نیست

جیمین از این حرف * شوکه شد و پشت گردنش رو خاروند و آروم گفت

×: خب من الان دوستش دارم...شاید بعدا اینجوری نباشم و بعدی وجود نداشته باشه..من بخاطر اون گرایشم تغییر کرد اما...اون تغییری نکرد...بعضی اوقات ما توی جاده ای قدم میزاریم که بن بست هست اما نقاشی های قشنگی روی دیواره ها کشیده شده

جونگکوک از حرف هیونگش لبخندی زد و توی اعماق اون حرف گم‌شد و زمزمه کرد.

"ولی حتی دیواره های رنگی هم برای من وجود نداره"

×: خودت نقاشی کن...تو نقاش خوبی هستی پس رنگ بزن و خلق کن، تفکر من کوچه بن‌بست هست ولی شاید باز باشه و اونقدر طولانی باشه که من بن‌بست فرض کردم...هیچوقت خسته نشو دونسنگ من

جونگکوک لبخندی زد و مطمئن شد که حرف های جیمین رو یادش میمونه و بعد شروع به خوردن کرد و وفتی غذا تموم شد وارد کلاس شد و لب خونی و صورت قرمز تهیونگ توی ذهنش گذر کرد. بی‌صدا یه پماد و گوش پاکن با نامه " اگر برای استفاده سختت شد من هستم " روی میز تهیونگ گذاشت و بعد به میز خودش برگشت و درس هاش رو مرور کرد.
یکم بعد، جیمین با دست خونی و قیافه پوکر که سعی در پنهانش بود، وارد کلاس شد و رفت کنار دونسنگ کوچولوش و گفت

×: اممم...شوگا حواسش نبود هولم داد و رفتم توی دیوار و برای محافظت از خودم دستم اینجوری شد

جونگکوک خنده ای کرد و با احتیاط باندی از روی کف دست جیمین رد کرد و دور دستش پیچید و گفت

+: مواظب خودت باش...مهربانی همیشه بهترین راه نیست جیمین...

جیمین نگاهی به جونگکوک داد و خنده ای کرد.‌ دندون‌خرگوشی نمی‌دونست که جیمین قراره از این به بعد کدوم سایدش رو به شوگا نشون بده.

لایک و کامنت زیاد کنید همین شرطه
دیدگاه ها (۱۶)

گل خونی پارت 47تهیونگ وارد شود جیمین با سرعت رفت پیشش # به ج...

dark life = 40

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

#ارباب‌سنگدل #پارت_22ا.ت روی تخت دراز کشیده بود به سقف خیره ...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

Crimson silence (p18)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑مانیا داشت وسایل روی میز رو مرتب می‌کرد...

پارت ۵لبخندی زدم میز صبحانه نشستم نون تست رو برداشتم و کمی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط