{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...

پارت دوم


(یک هفته بعد)

ویو ات: وقتی توی کلاس بودم داشتم توی دفترچه خاطراتم چیز میز مینوشتم که زنگ خورد. صبحونه نخورده بودم و حالم خوب نبود پس خیلی سریع رفتم بیرون تا خوراکی بخورم ولی یادم اومد که دفترچم رو قفل نکردم و روی میز. خیلی اصرار داشتم که برم توی کلاس ولی اجازه نمیدادن. عمش دعا دعا میکردم که استاد اونو نخونده باشه.

ویو لینو: ات همش موقع استراحت یک دفتربر میداشت و توش مینوشت. خیلی کنجکاو شده بودم که درمورد چی مینویسه. خوشبختانه یه بار زنگ تفریح دفترش رو روی میز جا گذاشته بود. منم صبر کردم همه بچه ها برن و بعد دفترچه رو برداشتم. انتظار چیزی که مینوشت رو اصلا نداشتم. همه چیزو متوجه شدم.اون..اون..میخواست خودکشی کنه. منم تصمیم گرفتم اخر کلاس باهاش حرف بزنم.

ویو ات: بعد زنگ تفریح رفتم تو کلاس و دفترچم نبود خیلی نگران بودم ولی تا اخر کلاس صبر کردم تا قشنگ دنبالش بگردم. همه بچه ها رفته بودن و فقط من و استاد توی کلاس بودیم. وقتی داشتم کلاس رو میگشتم یهو استاد گفت:

(نشونه لینو_  نشونه ات )

-دنبال اینی؟

اهه.. اره.. (دفترو گرفت)شما خوندینش؟

-اممم.. نهه... نهه.. یعنی.. اره... معذرت میخوام. ولی انگار باید باهم حرف بزنیم.

نه من نمیخوام با کسی حرف بزنم. فقط لطفا به بچه ها چیزی نگید!

-باشه..قول میدم چیزی نمیگم... ولی به حرفم گوش کن.. مطمئنم با حرف زدن حالت بهتر میشه. بهش فکر کن!

باشه. فعلا.

ویو ات: وقتی اومدم خونه با همون صداهای همیشگی داخل مغزم لباسام رو عوض کردم. نشستم و به حرف استاد فکر کردم. نمیدونم چی شده بود..وقتی استاد باهام حرف زد یه حس خوبی داشتم. تاحالا همچین حسی به کسی نداشتم.فکر میکردم اون تنها کسیه که درکم میکنه و همچنین...وقتی داشتم باهاش حرف میزدم دیگه اون صدا ها تو مغزم نبودن،انگار اصلا یادم رفته بود. خیلی عجیب بود و تصمیم گرفتم فردا باهاش صحبت کنم.

(برای ادامه بیاین پارت سوم)
دیدگاه ها (۰)

فیک:(زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...)پارت اولویو ات: ا...

فیک: (زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...)ویو ات:سلام،من ی...

dark love

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط