عضو پنجم بلک پینک

پارت ۵:
میخواستم اسمش رو بپرسم ولی دیدم که پدر و مادرم صدام میزنن پس بیخیالش شدم.
پدر هانا: اتفاقی افتاده بود چون خیلی طول کشید.
میخواستم به بابا بگم ولی پشیمون شدم حوصله ی دعوا نداشتم منم که قرار بود برای همیشه برم پس زیاد مهم نیست
هانا: نه باباجون چیزی نبود.
(مسافرین پرواز تهران سئول لطفا به هواپیمای مورد نظر بروید)
از پدر و مادرم خداحافظی کردم. مادرم داشت گریه میکرد و حلقه ی اشک هم توی چشم های بابا مشخص بود. داشت گریه ام میگرفت ولی خودم رو کنترل کردم نمیخواستم لحظه ی آخر با گریه ایران رو ترک کنم پس به مامانم گفتم گریه نکنه.
هانا: مامان میدونی که میخوام برای آیدلی تست بدم پس اگه نتونستم بهتون زنگ بزنم ببخشید شاید یه مدت طولانی نتونم باهاتون تماس بگیرم. بالاخره خداحافظی کردم و راه افتادم. سوار هواپیما شدم و بعد از یه ساعت ور رفتم با گوشی خوابم برد. با صدای خلبان از خواب پریدم و متوجه شدم...
( انتظار داشتین با پسره توی یه جا باشن و....😂😈 اینجوری به نظرم خیلی کلیشه ای میشد چون من هر رمان یا فیکی که خوندم معمولا اینجوری بود)
شرط: ۲۰ دنبال کننده😘
میدونم یکم سخته ۱۸ تا هم قبوله
شبتون بخیر😘
دیدگاه ها (۰)

پارت پنج لی: راستش یونگی قبلاً عاشق یه دختر به اسم سانا بوده...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:78+پس چی بود؟ چرا پدر و مادرم...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙# ℘ᾰԻт→❷بارون شدیدتر شد.باید...

قرار بود یه فرشته بکشم که نه شبیه پسرا باشه نه شبیه دخترا می...

برده عمارت جئون

پارت ۵۴🌅 ویو آتکم‌کم هوا تاریک‌تر شد و ساحل خلوت‌تر شد. وسای...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

رمان عشق و انتقام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط