پسر بد (1)

هوا آفتابی بود. یه گوشه توی حیاط پرورشگاه تنها نشسته بودم و با اسباب بازی که توی دستم بود ور میرفتم. هیچ کس دوست نداشت باهام بازی کنه. اونا میگن من یه قاتلم که باعث مرگ پدر و مادرم شدم درحالی که اونا تصادف کرده بودن. همه بچه ها ازم میترسن و نزدیکم نمیشن برا همین اتاق منو از بقیه بچه ها جدا کردن و من توی یه اتاق که مثل سلول انفرادیه میمونم. اونجا تاریک و ترسناکه. و من اصلا دوستش ندارم. اما الان برام اونقدر عادیه که مهم نیست. داشتم میرفتم سمت اتاقم که متوجه دفتر مدیر شدم. درباره ی یه بچه یتیم داشتن حرف میزدن. یکم پشت در موندم تا بفهمم موضوع چیه که فهمیدم قراره یه بچه به پرورشگاه اضافه بشه. اما چه فایده اونم قراره مثل بقیه ازم فرار کنه. برا همین از اونجا رفتم. توی اتاقم نشستم و شروع به کتاب خوندن کردم. تنها سرگرمیم کتاب خوندنه مامانم همیشه میگفت کتابا بهتر بلدن درکت کنن برا همین کتاب خوندن بهتر از حرف زدن با آدماست. مامانم بهم خوندن یاد داد تا وقتی تنهام بتونم حرفای کتابا رو بفهمم. یه جورایی من خیلی زود سواد خوندن پیدا کردم. بگذریم. چند دقیقه بعد یکی در اتاقمو باز کرد آره اون قلدر بود. اسمش جونگ مینه. و همیشه منو کتک میزنه. بهم میگه هیولا هایی مثل من باید بمیرن....
جونگ مین : هی هیولا... با زبون خوش میگم بیا زیر زمین..
کتابمو کنار گذاشتم. چاره ای نداشتم باید میرفتم. وقتی رسیدم تو زیر زمین یکی از پشت زد تو کمرم و هلم داد و خوردم زمین و شروع به کتک زدنم کردن. نه مقاومت میکردم نه تقلا. مثل یه بازنده اجازه میدادم منو بزنن. اونقدر منو زدن که صورتم کبود شده بود. یهو یکی اومد توی زیر زمین و همه فرار کردن. اون شخص خانم پارک بود. اون همیشه با من خوبه و مهربونه ولی من همه ی اینا رو نقش بازی کردن میبینم. اومد سمتم کمکم کرد بلند بشم بعد دستمو گرفت و برد اتاق بهداشت تا زخمامو پانسمان کنه...
خانم پارک : بازم اون پسرا اومدن سراغت؟ببین چقدر زخمی شدی.. وای.. تهیونگ چرا اجازه میدی اونا بزننت..
تهیونگ : اونا میگن من هیولام و باید بمیرم..
خانم پارک : هیولا؟ واقعا خودتم اینجوری فک میکنی؟
تهیونگ : نمیدونم..
خانم پارک : دیگه بهشون گوش نکن..
تهیونگ : شما هم فکر میکنین من چیم؟.
خانم پارک : تو... زیبا ترین پسری که تو عمرم دیدم.. تو برام یه فرشته ای.. یه فرشته خوش چهره و مهربون که یه روز زیبا ترین مرد خطاب میشه جوری که همه دخترا میوفتن دنبالت..
تهیونگ : من میدونم شما دلتون برای یه بدبخت مثل من میسوزه دیگه نیازی ندارم کمکم کنی..
خانم پارک : چی میگی.. من از روی دلسوزی کمکت نمیکنم..
تهیونگ : واقعا این طوره؟ شما هم باید مثل بقیه فرار کنین چرا این کارو نمیکنین..
خانم پارک : چون تو منو یاد پسرم میندازی..!.
این حرف باعث شد سکوت سنگینی کنم فقط برای چند لحظه...
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۲

dark life = 33

پارت ۲

⇠ 🚨 خیلی مهم 🚨:یه تهدید مستقیم علیه امنیت تهیونگ توی تیک‌تاک...

ورق بزنید کپشن مهم!

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

#معشوقه_آلفا

ادامه part 64بعد رفتم توی اتاق کوچیکی که توی اتاق در آوردن ب...

ددی خون آشام من

گل خونی پارت 47تهیونگ وارد شود جیمین با سرعت رفت پیشش # به ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط