سناریو سانزو

قند عسل من🍬
P:::7

‌  ♡   ‌ ‌    ❍ㅤ       ⎙  ‌      ⌲
ˡᶦᵏᵉ ‌  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ      ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ

Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
‌ا.ت دهنش باز موند، نمی‌دونست چی بگه، این پسره دن ازش خوشش میومد؟!
ا.ت مکثی کرد و گفت
ا.ت: خیلی خب، باشه
گفتن این جمله براش سخت بود، اون به سانزو وابسته شده بود و نمیتونست اون رو از ذهنش بیرون کنه اما به نظر خودش تنها راه خلاص شدن از دست سانزو رفتن تو رابطه با یه پسر دیگه بود
دن: خوشحالم که نظرامون یکیه! خب بگو ببینم کجا زندگی میکنی؟
ا.ت: همین اطراف.. چطور مگه؟
دن: هیچی فقط خواستم بدونم! راستی معمولا میای اینجا؟
ا.ت: اره، چطور مگه؟
دن: بیخیال فقط چند تا سوال سادست
ا.ت: آها..
دن: نظرت چیه با هم قرار بزاریم؟ من فکر می‌کنیم خیلی خوب با هم میسازیم! (داداش ترمز بگیر)
ا.ت: ها؟! آره!
ا.ت با اینکه دلش نمی‌خواست این رو گفت چون مجبور بود با یه نفر قرار بزاره که بتونه سانزو رو فراموش کنه و سانزو هم دست از سرش برداره
دن: عالیه! میشه شمارتو بهم بدی؟ بهت زنگ میزنم
ا.ت: باشه
اون ها شماره هاشونو با هم رد و بدل کردن و یکم حرف زدن بعد
ا.ت به مصاحبه رفت و اونجا قبولش کردن و ا.ت برگشت خونه و برای شام غذا سفارش داد
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت اما دل ا.ت هنوز هم شور میزد انگار که یه اتفاق بدی میخواست بیوفته
صبح روز بعدش دن به ا.ت زنگ زد و گفت که برای قرار برن سینما ا.ت هم قبول کرد و حسابی خوشگل کرد و رفت به آدرسی که دن داده بود و اونجا دیدش دن هم حسابی خوشتیپ کرده بود و همه نگاه ها روش بود، با لبخندی گرم به سمت ا.ت اومد
دن: منتظرت بودم! چه فیلمی ببینیم؟
ا.ت: آم... شاید رمانتیک؟
دن: دقیقا! برای یه قرار رمانتیک یه فیلم رمانتیک به درد میخوره!
دن و ا.ت فیلمشونو انتخاب کردن و بعد از خریدن خوراکی رفتن داخل نشستن و منتظر موندن فیلم شروع بشه، فیلم که شروع شد دن دست ا.ت رو گرفت و ا.ت هم دست دن رو گرفت
ا.ت نمیفهمید چرا دن اینقدر باهاش مهربونه شاید عاشقش بود؟
ا.ت داشت به این چیز ها فکر میکرد که یاد سانزو افتاد، دن برعکس سانزو بود ، مهربون گرم و رمانتیک، ا.ت کم کم شروع کرده بود به سرزنش کردن سانزو تو ذهنشیا این کار ها تلاش میکرد اونو از ذهنش بیرون کنه و با دن یک رابطه خوب و سالم و رمانتیک رو شروع کنه
بعد از دیدن فیلم دن و ا.ت به شهربازی رفتن، کلی وسیله سوار شدن کلی چیز میز خوردن و عروسک و اینا جایزه گرفتن، وقتی میخواستن برگردن شب شده بود، به ا.ت حسابی خوش گذشته بود و با دن هم حسابی صمیمی شده بود
دن: دیگه وقت برگشتنه
ا.ت: آره
دن: بزار برسونمت
ا.ت: باشه
دن و ا.ت با هم به سمت خونه ا.ت راه افتادن و کلی با هم حرف زدن و خندیدن تا اینکه تقریبا رسیدن اما ا.ت یهو...


ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

سناریو سانزو پارت ۲

سناریو بونتن پارت ۹

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

stolen

سناریو مایکی پارت ۵

سناریو سو پارت اخر

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

سناریو مایکی پارت ۱

سناریو میتسویا پارت ۳

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط