خودم را کشان کشان می رسانم خانه و روی تخت پرت می کنم

خودم را کشان کشان می رسانم خانه و روی تخت پرت می کنم
پلک های خسته ام را روی هم می گذارم و سعی می کنم هیچ فکر نکنم جز این سکوت
و دل خوشم به آنکه تو می دانی،
تو مرا می خوانی و مراقبم هستی...
و تو برایم کافی‌ هستی.
خداجونم♡
@ti_m_e
و آغوشی هدیه داده ای تا دلم آرام گیرد♡
دیدگاه ها (۳)

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

یا فاطمه زهرا…آمده‌ام پیش تو، با لب‌های خشک و سینه‌ای که از ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش اول_ حس نومیدی از این‌جا ...

مي نويسم از چشمهايم كه بي تاب نگاه توأنداز گوش هايم كه از فر...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

**پارت ۱۹**جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط