{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-به بالا تنت نگاه نمیکنم....قول میدم

-به بالا تنت نگاه نمیکنم....قول میدم
دیگه چاره ای نبود...ولی اصلا دوس نداشتم لباسمو در بیارم...
گفتم
-نمیشه درنیارم..فقط بزنم بالا...
-آخه اینحوری هم اذیت میشی..هم اینکه زخمت از سینت به پایینه خیلی پهنه نمیتونی فقط یکمشو بزنی...
سرمو با اشک تکون دادم...
دستشو اورد جلوو اشکانو پاک کردو گفت
-گریه نکن
رفت یه جعبه اورد...
با صدای گرفته گفتم
-میشه یه چیز بندازم رو سینه هام...
-باشه فقط روی زخمو نگیره...
خودم خجالت میکشیدم...خیلیم خجالت میکشیدم...
ارتین از اتاق رفت بیرون...بعدش یه پارچه سفید آوردو گفت..بنداز روی سینه هات...
منم لباسمو دراوردمو این پارچرو نگه داشتم روی سینم...
اومد پیشمو یه نگاه به زخمم کردو گفت
-‌خیلی بد شده..عفونت کرده...
دسته منو گرفتو برد..طرفه حموم...
یه صندلیه کوچیک اونجا بود..نشستم روش ..
آرتین یکم اومد جلو..زخممو چک کرد..
با یه پنبه ..یه چیزی زد به این پنبه عه ...آ اروم زد روی زخمم..من از دردم پامو فشار میدادم...
کارشو مرد..اخره بار که میخواست ببنده انقدر زخمم میسوخت که اشکام تند تند میومدنو صدای هق هقم زیاد شده بود...که از درد نفهمیدم کی پارچرو ول مردم ازروی سینه هام...
ولی ارتین حتی نگاهم نکرد به طرفه سینه هام...
انگار این چیزا واسش عادی بود
نمیتونستم دلمو تکون بدم...همونجوری ارتین منو بلند کردو برد گذاشت روی تخت...
بعدش جخ متوجه شدم پیرهنش خونیه..
دیگه برام هیچی مهم نبود...چشمام داشت میرفت روی هم...که فقط فهمیدم یکی پیشونیمو بوسید...آرتین بود؟...نمیدونم...
خوابم برد...
بعد که بیدار شدم...یادم نمیومد کجام...چه جای قشنگی بودم...تخت با تخته های چوبی رنگ که سیاهم قاطیش بود ...خیلی تخته قشنگی بود..یه تخته دونفره..
اینحا اتاقه می بود؟...
چه تزیینه قشنگی داشتا...خوشمان آمد
یکم که تکون خوردم یاده درده..دلم افتادم..یاده ارتین...فهمیدم من اینجا چیکار میکردم...یه نگاه به خودم کردم...
وای خدا چه خنده دار شده بودما..یه پیرهنه چهارخونه ی ابیو سفید که برای سایزه تنه من خیلی بزرگ بود..با همون ساپورت تنگی که دیشب پوشیده بودم..موهامم ژولیده پولیده
دره اتاقو باز کردم..رفتم بیرون که..دیدم..
یه نوشته روی در اتاقه..روشو خوندم نوشته بود که..
:مهتاب من رفتم از فروشگاه چنتا چیز بخرم..زود میام
فضولیم گل کرده بود رفتم ببینم..این خونه چحوریه
چه خونه ی بزرگو قشنگی بودا
وای نمای خونه عالی بود...باورم نمیشد این سلیقه ی ارتین بود..مبلاهم حالت اسپرت داشتن..خیلی قشنگ بودن مبلای پلنگی با چنتا ..بالشت روش..خیلی شیک بود خدایی
نشسته بودم رو مبل...هنوز تو حالت خواب آلودگی بودم...ساعت ۷:۳۰صبح بود..سرمو گذاشتم رو پاهام...بعد چن دقیقه ای صدای دراومد..آرتین بود..بادیدنه من گفت
-بیدار شدی؟
-آره
-برو صورتتو بشور بیا صبحونتو بخور..
سری تکون دادمو پرسیدم
-کجا؟
بهم یه جاییو اشاره کردو گفت
-اونجا
رفتم درو باز کردم...دشوریشم خوشگل بود😄
صورتمو شستم...و اومدم بیرون...
یاده دیشب افتادم که لباس نداشتم...وای ینی آرتین لباسمو پوشونده..خب قطعا هم به سینه هام نگاه کرده....وای خدااااااا
رفتم نشستم سره میز...ارتین چرا دختر نشد..
یه کدبانوعیه واس خودش
ازش پرسییدم
-آرتین...تو لباسه منو تنم کردی؟
نیشخندی زدو گفت
-آره..
سرمو از خجالت انداختم پایین..
چونمو گرفتو سرمو آورد بالا
گفت
-اشکال نداره
-آرتین...الان بابامو مهدی نگران نشن؟
-نه گوشیتو برداشتم به بابات پیام دادم که یادت رفته بوده قرار بوده بری دانشگاه ثبت نام کنیـــ..الانم نگرانت نشن
با خشم گفتم
-چییی تو رمزه گوشی منو از کجا بلد بودی
-بلد بودم دیگه...
اصن نمیتونستم چیزی بخورم ینی میل نداشتم...
آرتین گفت
-صبحونتو بخور
-میل ندارم مرسی...
-مهتاب خون ازت رفته ها بدنت باید تقویت شه ..بخور ببینم
-نمیخوام
-لج نکن
...یه لقمه گرفتو اورد طرفه دهنم...دهنمو گچ کردم که ینی نمیخوام..
صورتمو گرفتو به زور به خوردم داد...
بعد مدتی رفتم پلاستیکی که لباسام توش بودو برداشتمو به ارتین گفتم
-من باید برم...
-باسه وایسا برسونمت..
کلیده ماشینشو برداشت..
توراه ...هیچکدوممون حرفی نمیزدیم...
ترمز کرد دمه خونه...
داشتم از ماشین میرفتم پایین که..دستمو گرفتو گفت
-‌مواظب خودت باش...
منم سری تکون دادمو ازش خدافظی کردم..
باید جوری میرفتم توی اتاقم که کسی منو نبینه اخه بااون لباسه چارخونه ایه پسرونه...
خداروشکر کسی تو سالن نبود..زود رفتن تو اتاقم ...صدتا خداروشکر گفتم...
زود لباسمو به ارومی عوض کردم...
رفتم پایین...
رفتم نشستم فیلم ببینم...وای عروسه استامبول اومده بود...
نشستم ببینم ...بدجور رفته بودم توی حس...
بابا از پشت صدام زد
-عه عزیزم اومدی
-بله بابا اومدم...
-ثبت نام کردی...
با یکم لکنت گفتم
-.ن..نه نشد ...خیلی
دیدگاه ها (۱۸)

بابا گفت-‌اشکال نداره یه وقت دیگه...-اره بابا-عزیزم داداشت ا...

سامیار هم با من حرف میزد..داشت بهم تبریک میگفت...دستمو گرفت....

دوستان یه کمکی میخواستم👇 چجوری وقتی یه رمان مینویسیم..مته بق...

گفت-وای نه..خب باشه اشکال نداره حالا..پنبرو بردارو بزار روی ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 148♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

پارت چهاردهم

پارت شانزده

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

رمان تهیونگ

Part ²¹ ویو لیلی + واقعا لازمه ؟! _ بله لازمه قرار نیست ...

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط