شرابی از جنس نفرت

پارت بیست و سه

ویو فئودور:
بعد با سرعتی فرا انسانی به کمک موهبتش سمتش رفت و منم همزمان تیری به سمتش زدم ولی یهو تیر من به سمت چویا تغییر جهت داد ولی این ممکن نبود.
چویا جاخالی داد و با عصبانیت بهم گفت:«هوی احمق اگه بهم میخورد چی؟»
گفتم:«من سمت تو نزدم!»
تا اومد چیزی بگه یوکی گفت:«احمقا...من که گفتم نمیتونین شکستم بدین موهبت من از شما خیلی قوی تره!»
لعنتی... موهبت اونم کنترل جاذبه‌ست؟
خیلی سخته... دازای الان واقعا به کمکت نیاز داریم.
به چویا نگاهی کردم و چویا خیلی سریع یه نامه بهم داد و گفت:«هی زود باش برو سمت مافیا اینو به هرکی نشون بدی میفهمن چیکار کنن فقط عجله کن!»
نامه رو گرفتم و گذاشتم تو جیبم بعدش نگاهی به اطراف کردم.
گفتم:«نه نمیرم امیدوارم نخوای تنهات بزارم چون میمیری
احمق»
گفت:«من نمیتونم بیام.باید حساب اینو برسم با قدرت اراهاباکی میتونم!»
چی؟ اراهاباکی؟ اون نمیتونه قدرتشو کنترل کنه ممکنه بمیره!
سربع گفتم:«مگه دیونه شدی؟اگه دازای قدرتتو خنثی نکنه میمیری!»
نفس عمیقی کشید و گفت:«ولی این تنها راهمونه»
تا اومدم چیزی بگم یوکی شروع به دست زدن کرد و گفت:«عالی بود.اجرای خیلی خوبی بود،ولی اون حتی نمیتونه از اون اتاق بیرون بیاد چه برسه به اینکه بخواد کمـ...»
صدای قهقهه چویا حرف اونو قطع کرد.
بعدش چویا با نیشخندی پر از تمسخر گفت:«اگه همچین فکری راجب کسی که جون ترین مدیر اجرایی مافیای بندر شد،حز خطرناک ترین های کشور شد،بهشون خیانت کرد و زنده موند،انقدر خوب نقش بازی کرد که همه فکر کردن ادم خوبیه و در اخر حتی خودکشی هم جون اونو نگرفت میکنی دیگه حرفی برای گفتن ندارم!»
واقعا؟ پس خیلی دازای رو دست کم گرفتم!
یوکی حرصش گرفت و گفت:«دست و پاهاش رو با زنجیر بستم و کلی زخمیه!تازه داخل یه اتاق با در قفل زندانیش کردم!امکان نداره بتونه بیاد بیرون!»
گفتم:«صبر کن...گفتی زنجیر و اتاقی با در قفل؟خب...پس واقعا لازم نیست زحمت بکشیم!»
دیدم که تعجب کرد و با حرص و تعجب گفت:«منظورت چیه؟»
پوزخندی زدم و گفت:«چون باز کردن زنجیر برای دازای کاری نداره و خب فرار کردن از اتاق یه بیمارستان خیلی راحت تر از زندانیِ که هیچ راه ارتباطی با بیرون نداره!حرفمو باورکن بار اخری که منو و دازای باهم زندانی شدیم خیلی راحت از اونجا فرار کردیم!»
عصبانی شد و موهبتش رو فعال کرد و تا اومد مارو بزنه دستش از پشت رویه شونه یه یوکی قرار گرفت و اون فرد گفت:«بدونه من میخواستین شروع کنین؟»
و موهبتش خنثی شد... و دازای از پشت یوکی بیرون اومد و به چویا و من نگاه کرد، گفت:«پس شما منو خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکردم میشناسین نه؟»
کل لباسا و بدنش خونی و زخمی بود.
چون موهبتش غیر فعال شده بود نمیتونست کار خاصی بکنه و منو و چویا تا میخورد زدیمش و بعد چویا به موری زنگ زد که چند نفر بیان و اونو ببرن البته انقدر زده بودیمش بیهوش شده بود و یک نفر هم کافی بود، ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
وقتی بردنش چویا ناخودآگاه سریع رفت سمت دازای و با نگرانی به زخم هاش نگاه کرد، دستاش رو رویه بازوهای دازای گذاشت و گفت:« خیلی زخمی شدی احمق چرا حواست به خودت نیست؟!میدونی چقدر نگرانت شدیم؟»
دازای گفت:«هی لازم نیست انقدر عصبانی بشی حالم خوبه!»
چویا در حدی با این حرف دازای حرص خورد که نزدیک بود بره تو حالت فساد ولی چون دستاش رو بازو های دازای بود قدرتش از قبل خنثی شده بود.
گفتم:«یعنی چی حالت خوبه یه نگاهی به خودت بنداز!اصلا جایی از بدنت مونده که خونی نباشه؟»
بعد با حرص سمت در قدم برداشتم و گفتم:«من میرم دکتر بیارم تو که حواست به خودت نیست حداقل بزار منو چویا مواظبت باشیم»
و رفتم بیرون.... ولی دلیل اصلیم برای بیرون رفتن این بود که کنترلم رو از دست ندم و با نگرانی زخماشو برسی نکنم... لعنت... اخه چرا من باید عاشق اون بشم؟

____

پایان پارت بیست و سه
شرط پارت بعد ۱۵تا لایک و کامنت
دیدگاه ها (۱۵)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

ابلیس

ابلیس

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط