نام فیک: مثل خواهر مثل برادر

یونا:*لازم نبود سرم رو برگردونم تا ببینم کی وارد آزمایشگاه شده*

از زبان نویسنده:*یونا به طوری کاملاً مغرورانه سرش را بر نگرداند و دازای هم که به این رفتار یونا عادت داشت خودش دست به کار شد و شروع به حرف زدن کرد چون میدونست که اگر حرفی نزند یونا تا صد سال سیاه به او محل نمی گذارد*

دازای:«سلام یونا خیلی وقت ندیدمت»

یونا:*سرم رو برای لحظه ای کوتاه برگردونم و بعد دوباره شروع به نوشتن کردم*

دازای:«برای یک کاری به کمکت نیاز دارم»

از زبان نویسنده:*یونا نوشتن را روی تخت سفید متوقف کرد و کاملاً به سمت دازای و اتسوشی برگشت*

یونا:«و... چی باعث شده فکر کنی من بهت کمک می کنم؟»

دازای:«خوب براش دلیل موجهی دارم که وادارط کنه که بهمون کمک کنی»

یونا:«خیلی دوست دارم بدونم که میخوای چطور بهانهای بیاری که باعث بشه بخوام بهت کمک کنم»

دازای:*یک گردنبند که برای یونا هستش و یونا گمش کرده بود و منم به طور اتفاقی پیداش کردم رو از جیبم در آوردم*

(نکته: اون گردنبند متعلق به مادر یونا هستش و یونا اون گردنبند رو در یکی از ماموریت هایش گُم کرد)

یونا:*مغرورتر از اونیه که اعتراف کنه شکست خورده ولی یه جورایی میخواد به خواسته دازای عمل کنه و گردنبندش رو پس بگیره به دو دستی غرورش رو چسبیده*

یونا:«چی میخوای»

دازای:«تا حالا کسی بهت گفته که خیلی مغروری»

یونا:«این رو زیاد بهم میگن»

*دازای می‌خواست یونا رو بخواتر غرورش مسخره کنه اما موفق نشد چون از طرف در ورودی صدای انفجار به گوش رسید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(راستی یک سورپرایز هم هستش که یجورای به طور غیر مستقیم لو رفته هرکسی که بتونه بفهمه اون سوپرایز چیه و تو کامنت ها بهم بگه به عنوان جایزه میتونه هر سوالی ازم بپرسه)
دیدگاه ها (۱)

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۵وسوسه عشق 🥀دازای متوجه شددازای : اتسوشی خوبی ؟اتسوشی ...

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

حالا من نمیدونم چرا مسخراش میکنن اخه به شما چه تاکسیک های عو...

#admin_yoki #My_deity #part2☆فلش بک به روزی که دازای بهوش او...

Iove and the moonPart29کوک: خب خانم بالاخره رسیدم خونه یونا...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

ابلیس

دهکده جادویی بانگو پارت ۱۲( پایان فصل اول )

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط