چشم تیله ای

همین طور روی جدول های کنار خیابون نشسته بود
بدون هیچ لباس گرمی
هوا کم کم سرد تر میشد
سرش را روی زنو هایش گذاشته بود
دیگر اشکی برای ریختن نداشت
آرام سرش را بالا آورد
و به خانواده هایی که جلویش دست در دست هم میرفتن خیره شد
ماشین ها جلوی مغازه ی کوچک شیرینی فروشی ایست میکردن ، خانواده ی سه نفره ای وارد مغازه میشد و بعد با نایلونی پر از شیرینی های گوناگون از مغازه خارج میشدند
دختر بچه هیچ وقت محبتی حس نکرد
اون دختری پرورشگاهی و تنها بود
به خاطر چشم های درشتی که داشت مسخره اش میکردن
چشمان دخترک درشت و مشکی بود ‌
وقتی ذوق می‌کرد چشمانش ستاره ای میشد ، و وقتی گریه می کرد در آسمان چشمانش باران می‌بارید
همان طور که به رو به رو نگاه می‌کرد ، ناگاه اشکی از گوشه ی چشمش روی گونه اش روان شد
اما قبل از این که به زمین بیوفتد
دست کوچکی سمت صورتش آمد
و آن را پاک کرد
دخترک با چشمانش به اون خیره شد
پسر بچه ای کنارش نشست و دستش را گرفت
تهیونگ : زیاد گریه کردی ... دیگه گریه نکن دختر خوب ... معلمم گفته زیاد گریه کردن بده
و شروع به ناز کردن موهای کوتاه و مشکیه دخترک کرد
تهیونگ : موهات نرمه ... دوسشون دارم ... چشماتم متفاوته ... رنگشون تیله ایه نه ؟ ... شنیدم اونایی که چشماشون تیله ایه رنگ چشماشون به خاطر رنگ لباسشون تغییر میکنه ... خارق‌العادس ... اگه کل روز چشمات رو تماشا کنم خسته نمیشم ... دلم میخواد هر روز چشماتو ببینم
چند دقیقه ای به همین روال گذشت اما دیگر وقت خداحافظی بود
تهیونگ : من باید برم
دخترک با چشمانی اشکی به اون چشم دوخت
تهیونگ : اون پارکو میبینی که به پرورشگاه نزدیکه ؟ ... من همیشه و هر روز اونجام ... خونم اون نزدیکاس ... من توی اون پرورشگاه زندگی میکنم ... تو دیگه دوست منی ... چه بخوای ... چه نخوای ... خدافظ
دختر بچه با لبخندی شیرین که دندان های خرگوشی اش را نمایان می‌کرد برای دوستش دستی تکان داد
و حالا وقت آن بود که خودش به پرورشگاه برگردد.
حال زندگی اش رنگ و بوی دیگری گرفته بود
پاییز و زمستان
باران و برف زیباتر شده بودند
شاید ما قدر لحظات آشنایی را نمی‌دانیم
گاهی یک ملاقات ساده تغییرات بزرگی در زندگی ایجاد می‌کند
یک صحبت کوتاه با دیگران نه چندان مهم و نه چندان صمیمی باعث بهتر شدن یک زندگی و یک آدم می‌شود
و گاهی یک آشناییه ساده باعث به هم ریختن یک زندگی و آشوب در دل انسانی می‌شود.

پایان
نظرتون ؟‌
لطفا گزارشش نکن
(طابع قوانین ویسگون )
(طابع قوانین جمهوری اسلامی )
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

چشم‌های پسر خوشگله توی عکس‌های جونگ‌کوک یکم اشکی هست و حالا ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

و قلبم دوباره تپیدpart: 9«آخر» ...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

اگر بخوام غیر از گرونی چیزی بگم که دلم رو گرم کنه از چشم‌های...

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

رمان:هرگز ترکت نمی‌کنمپارت ۳ ( پارت آخر)ا.ت رو آوردن. طلسم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط