وقتی تو مدرسه همه ازش بدشون میاد اما تو همیشه هواشو رو داری(درخواستی)
مدرسه تموم شده بود و وقت این رسیده بود که برین خونه ، خونه ی تو و فلیکس فقط یه کوچه فاصله داشت برای همین همیشه باهم هم مسیر بودین
امروز میخواستی دعوتش کنی خونتون تا بهش براونی بدی ، قبلا که از دوست قدیمیش پرسیده بودی گفته بود فلیکس براونی دوست داره
رفتی سمتش
ا.ت:عاممم فلیکس
فلیکس:بله
ا.ت:میشه امروز بیای خونمون؟
فلیکس:برای چی اونوقت؟
ا.ت:همینجوری
فلیکس:باشه میام(لبخند)
ا.ت:ممنون(لبخند)
فلیکس:خواهش میکنم(لبخند)
رسیدی خونه
لباستوعوض کردی و شروع کردی به درست کردن براونی
(آماده شد)
براونی رو گذاشتی روی میز اشپزخونه و نشستی روی مبل
فلیکس خیلی ذهنت رو درگیر کرده بود
دلت براش میسوخت ، اون تو مدرسه خیلی تنها بود اما تظاهر میکرد حالش خوبه ، به جز تو کسی رو نداشت ، البته با توام اونقدرا صمیمی نیست ولی خب ، تو خیلی باهاش خوب بودی
بلند شدی و رفتی دوش گرفتی ، لباساتو پوشیدی و آرایش کردی
بعد از نیم ساعت صدای زنگ در رو شنیدی ، فلیکس بود
در رو باز کردی
ا.ت:سلام(لبخند)
فلیکس:سلام(لبخند)
ا.ت:بیا تو(لبخند)
فلیکس اومد داخل خونه و روی مبل نشست
ا.ت:یه سری حرف داشتم باهات
فلیکس:بگو
ا.ت:فلیکس انقدر نقش بازی نکن
فلیکس:من نقش بازی نمیکنم که
ا.ت:میدونم که تو از تنهایی داخل مدرسه ناراحتی و فقط تظاهر به خوشحالی میکنی
فلیکس:خب راستش اره ، بعضی شبا نمیتونم راحت بخوابم ، فکر اینکه چقدر نفرت انگیزم تا طلوع خورشید مغزم رو فرا میگیره ، ا.ت بنظرت من چقدر نفرت انگیزم که همه از من متنفرن؟
ا.ت:نفرت انگیز نیستی ، فقط از شدت خوب بودن ، همه ازت بدشون میاد ، به هرحال اونا هیچکدوم نمیتونن مثل تو باشن و این عادیه ، همه چی از حسادته
فلیکس:حسادت؟
ا.ت:حسادت!
فلیکس:پس تو چرا باهام خوبی؟
ا.ت:بچه که بودم مامانبزرگم همیشه میگفت با کوچیکترین حسادت ممکنه زندگیت به فنا بره ، برای همین من حسود نیستم
ا.ت:حالا میشه جوری دوست باشیم که همه ی اونا به جای اینکه به تو حسودی کنن به دوستیمون حسودی کنن؟
فلیکس:آ..آره
ا.ت:(لبخند)
رفتی براونی هارو از روی میز اشپزخونه برداشتی و گذاشتی پیشش
ا.ت:بخور ، خودم درست کردم ، شیرینی دوستیمونه(لبخند)
فلیکس:ممنون دوستم(لبخند)
(پایان)
#استری_کیدز
#بنگچان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#جونگین
#تکپارتی
#چندپارتی
#وانشات
#سناریو
#تصورکن
#فیک
#فیکشن
امروز میخواستی دعوتش کنی خونتون تا بهش براونی بدی ، قبلا که از دوست قدیمیش پرسیده بودی گفته بود فلیکس براونی دوست داره
رفتی سمتش
ا.ت:عاممم فلیکس
فلیکس:بله
ا.ت:میشه امروز بیای خونمون؟
فلیکس:برای چی اونوقت؟
ا.ت:همینجوری
فلیکس:باشه میام(لبخند)
ا.ت:ممنون(لبخند)
فلیکس:خواهش میکنم(لبخند)
رسیدی خونه
لباستوعوض کردی و شروع کردی به درست کردن براونی
(آماده شد)
براونی رو گذاشتی روی میز اشپزخونه و نشستی روی مبل
فلیکس خیلی ذهنت رو درگیر کرده بود
دلت براش میسوخت ، اون تو مدرسه خیلی تنها بود اما تظاهر میکرد حالش خوبه ، به جز تو کسی رو نداشت ، البته با توام اونقدرا صمیمی نیست ولی خب ، تو خیلی باهاش خوب بودی
بلند شدی و رفتی دوش گرفتی ، لباساتو پوشیدی و آرایش کردی
بعد از نیم ساعت صدای زنگ در رو شنیدی ، فلیکس بود
در رو باز کردی
ا.ت:سلام(لبخند)
فلیکس:سلام(لبخند)
ا.ت:بیا تو(لبخند)
فلیکس اومد داخل خونه و روی مبل نشست
ا.ت:یه سری حرف داشتم باهات
فلیکس:بگو
ا.ت:فلیکس انقدر نقش بازی نکن
فلیکس:من نقش بازی نمیکنم که
ا.ت:میدونم که تو از تنهایی داخل مدرسه ناراحتی و فقط تظاهر به خوشحالی میکنی
فلیکس:خب راستش اره ، بعضی شبا نمیتونم راحت بخوابم ، فکر اینکه چقدر نفرت انگیزم تا طلوع خورشید مغزم رو فرا میگیره ، ا.ت بنظرت من چقدر نفرت انگیزم که همه از من متنفرن؟
ا.ت:نفرت انگیز نیستی ، فقط از شدت خوب بودن ، همه ازت بدشون میاد ، به هرحال اونا هیچکدوم نمیتونن مثل تو باشن و این عادیه ، همه چی از حسادته
فلیکس:حسادت؟
ا.ت:حسادت!
فلیکس:پس تو چرا باهام خوبی؟
ا.ت:بچه که بودم مامانبزرگم همیشه میگفت با کوچیکترین حسادت ممکنه زندگیت به فنا بره ، برای همین من حسود نیستم
ا.ت:حالا میشه جوری دوست باشیم که همه ی اونا به جای اینکه به تو حسودی کنن به دوستیمون حسودی کنن؟
فلیکس:آ..آره
ا.ت:(لبخند)
رفتی براونی هارو از روی میز اشپزخونه برداشتی و گذاشتی پیشش
ا.ت:بخور ، خودم درست کردم ، شیرینی دوستیمونه(لبخند)
فلیکس:ممنون دوستم(لبخند)
(پایان)
#استری_کیدز
#بنگچان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#جونگین
#تکپارتی
#چندپارتی
#وانشات
#سناریو
#تصورکن
#فیک
#فیکشن
- ۷۵.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط