سناریو توکیو ریونجرز

خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★

موضوع:«تولد ا.ت.»

کاراکترها:«مایــــــــکی (سانــــــو مانــــــجیــــــرو).»

ــــــــــــــــــ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ـــــــــــــــــ


صبح روز تولد ا.ت بود. مایکی زودتر از همیشه از خواب پرید. نه اینکه صبحونه بخوره، نه. اون با دوتا چشم نیمه‌باز رفت تو آشپزخونه و یه تیکه دوریاکی رو از دیروز برداشت، گذاشت تو یه بشقاب و با خنده زیر لب گفت: «ایول، استراتژی امروز: خوشحال‌ترین آدم دنیا کردن ا.ت.»

مایکی از اون بچه‌ها بود که همیشه می‌خندید، ولی ته دلش یه عالمه احساسات قایم کرده بود. ولی به هیچکی نشون نمی‌داد. اگه مایکی یه روز گریه کنه، همه می‌ریزن. ولی امروز یه روز خاص بود. ا.ت، رفیق صمیمی‌ش، قرار بود یه سال بزرگتر بشه.

مایکی زنگ زد به تاکه‌میچی: «هی، تاکه‌میتچی! بیا بریم خرید. می‌خوام یه چیزی بخرم واسه ا.ت. ولی بهش نگیا!»

تاکه‌میچی با صدای خواب‌آلود گفت: «مایکی، ساعت شش صبحه...»

مایکی: «هرچی زودتر، بهتر. بلند شو!»

یک ساعت بعد، مایکی تو یه مغازه اسباب‌بازی فروشی وایساده بود و به یه خرس عروسکی بزرگ چشم‌دوخته بود. فروشنده گفت: «پسرجان، اینو واسه دوستت می‌خوای؟» مایکی سری تکون داد و با اشتیاق گفت: «آره، این خرسه دقیقاً مثل خودمه! فقط نمیتونه حرف بزنه.» بعد با خودش فکر کرد: «نه، ا.ت از این چیزا خوشش نمیاد. باید یه چیزی باشه که بفهمه چقدر واست مهمه.»

تا اینکه چشمش افتاد به یه قاب عکس دست‌ساز با طرح گیلاس (بچه ها، دور تابلوعه طرح گیلاس و توی تابلو عکس خاصی نبود). یادش اومد که ا.ت همیشه می‌گه گیلاس میوه‌ی مورد علاقشه. مایکی قاب رو خرید و یه عکس از خودش و ا.ت و بقیه اعضای تومان رو گذاشت توش.

بعد ظهر، همه جمع شدن تو پارک محله. دراکن و میتسویا چندتا بادکنک باد کرده بود، چفویو یه کیک درست کرده بود (که نصفش سوخته بود-)، و بقیه هم یه عالمه هدیه آورده بودن. ولی مایکی هنوز به ا.ت نگفته بود که برنامه‌ای توی ذهن داره.

ا.ت که تازه رسیده بود، با تعجب به همه نگاه کرد: «وای، شماها... این همه زحمت کشیدین؟»

مایکی پرید جلوش و گفت: «آره! امروز تولدته، نه؟ پس باید حسابی خوش بگذرونی.»

بعد از کیک و هدیه‌ها، مایکی دست ا.ت رو گرفت و کنار کشید. یه جا که هیچکی نبود، زیر یه درخت بزرگ گیلاس. مایکی قاب عکس رو از پشتش درآورد و داد دست ا.ت: «اینم از کادوی من. دیدی چقدر خوشتیپم توی عکس؟»

ا.ت قاب رو گرفت و نگاه کرد. همه بچه‌ها توی عکس بودن، با همون لبخندهای مسخره‌شون. خوشحال شد. ولی مایکی جدی شد و با صدای آروم گفت: «می‌دونی ا.ت، امروز فقط یه تولد معمولی نیس. من می‌خوام بدونم که همیشه می‌تونم روت حساب کنم. برای من شخصاً تویی که باعث میشی همه‌چی قشنگ باشه. اگه یه روز تو نباشی، من...»

حرفش رو نصف کرد و خندید: «آخه چرا دارم اینو میگم؟ بیا بریم بستنی بخوریم!»

ا.ت فقط سرش رو تکون داد و گفت: «مرسی مایکی. این بهترین تولد عمرم بود.»

مایکی دست کرد تو جیبش و یه جاکلیدی کوچولو هم درآورد که روش نوشته بود «بهترین دختر/پسر جهان». گفت: «اینم یه چیز دیگه. یادت باشه من همیشه کنارتم.»

ا.ت جاکلیدی رو گرفت و به گوشه‌ای از کیفش وصل کرد تا همیشه پیشش باشه. چشمهاش یه ذره خیس شد، ولی زود خودش رو جمع کرد. مایکی با صدای بلند گفت: «خب، دیگه گریه نداریم! بیا بریم ببینم چفویو تونسته برای اولین بار یه کیک درست کنه یا نه.»

همه با خنده دور هم جمع شدن. مایکی که کنار ا.ت نشسته بود، نگاهش به اون بود که با خوشحالی هدیه‌ها رو باز می‌کرد. تو دلش گفت: «خوشحالم که تورو دارم.»

آخر شب، وقتی همه رفتن، مایکی و ا.ت روی نیمکت پارک موندن. ا.ت گفت: «مایکی، امروز فهمیدم که چقدر به فکر منی.» مایکی شونه بالا انداخت: «هیچی نیست. فقط خواستم ببینم چقدر می‌تونی خوشگل باشی وقتی لبخند می‌زنی.» ا.ت خندید و با مشت زد به شونه مایکی: «از دست تو، مایکی.»

مایکی یه لبخند بزرگ زد. نه چون برنامه‌اش رو انجام داده بود، بلکه چون دیده بود که ا.ت خوشحاله. برای مایکی، همین کافی بود.

ـ پایان.


ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ








¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
دیدگاه ها (۱۱)

داستان

سناریو مایکی پارت ۵

🖤🏍️ Tokyo Revengers — دختر رئیسقسمت اول: ورود به تومانساعت ۹...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

پارت 5

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

سناریو مایکی پارت اخر

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

سناریو بونتن پارت۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط