🖤🏍️ Tokyo Revengers — دختر رئیس
🖤🏍️ Tokyo Revengers — دختر رئیس
قسمت اول: ورود به تومان
ساعت ۹ شب ـ توکیو
صدای موتور چندتا پسر خیابون رو پر کرده بود. وسطشون پسری با موهای بلوند و نگاهی سرد نشسته بود؛ مایکی، رئیس تومان.
تو با دستهای توی جیبت جلوی جمعشون ایستادی.
دراکن با تعجب نگات کرد.
ـ مایکی، این دیگه کیه؟
مایکی یه لقمه از تایاکیش گاز زد و بیتفاوت جواب داد:
ـ ا/ت. از امروز با ماست.
میتسویا ابروهاشو بالا انداخت.
ـ صبر کن ببینم... تو میخوای یه دختر رو وارد تومان کنی؟
تو سریع گفتی:
ـ مشکلی داری؟ 😐
میتسویا لبخند کمرنگی زد.
ـ زبونش که خوب کار میکنه.
مایکی بالاخره نگاهش رو ازت گرفت و مستقیم توی چشمهات خیره شد.
ـ یه قانون داری.
دستبهسینه شدی.
ـ اونم چیه، رئیس؟
مایکی از جاش بلند شد و نزدیکت اومد.
ـ توی درگیریها، بدون دستور من کاری نمیکنی.
با تمسخر خندیدی.
ـ یعنی باید هر بار برای نفس کشیدن هم ازت اجازه بگیرم؟
دراکن زیر لب گفت:
ـ این دختره واقعاً از جونش سیر شده...
مایکی چند ثانیه ساکت موند؛ بعد گوشهی لبش کمی بالا رفت.
ـ جالبه.
ـ چی جالبه؟
ـ اینکه هنوز نمیدونی با کی طرفی.
تو یک قدم جلو رفتی.
ـ تو هم هنوز نمیدونی من کیام.
برای اولین بار، نگاه مایکی جدیتر شد.
ـ باشه، ا/ت. از امشب عضو تومانی.
بعد رو به بقیه کرد.
ـ هرکس باهاش مشکلی داره، با خودم طرفه.
همه ساکت شدن.
دراکن با تعجب به مایکی نگاه کرد؛ چون خوب میدونست مایکی به این راحتی از کسی دفاع نمیکنه.
وقتی بقیه مشغول صحبت شدن، مایکی آروم کنارت ایستاد.
ـ هی، ا/ت.
ـ چیه؟
یه کلاه ایمنی به سمتت گرفت.
ـ با موتور من میای.
کلاه رو گرفتی و مشکوک نگاهش کردی.
ـ چرا موتور تو؟
مایکی سوار موتور شد و با همون لحن بیخیالش گفت:
ـ چون نمیخوام تازهوارد تومان گم بشه.
لبخند شیطونی زدی.
ـ نکنه نگرانمی، رئیس؟
مایکی نگاه کوتاهی بهت انداخت.
ـ زیادی حرف میزنی.
اما وقتی پشت سرش سوار شدی و دستت رو برای حفظ تعادل روی شونهش گذاشتی، برای یک لحظه سکوت کرد.
دراکن از دور داد زد:
ـ مایکی! تو که همیشه میگفتی هیچکس پشت موتورِ تو نمیشینه!
مایکی موتور رو روشن کرد.
ـ خفه شو، کنچین!
موتور حرکت کرد.
و هیچکس متوجه نشد که مایکی، برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند واقعی زده بود.
ادامه دارد.......
قسمت اول: ورود به تومان
ساعت ۹ شب ـ توکیو
صدای موتور چندتا پسر خیابون رو پر کرده بود. وسطشون پسری با موهای بلوند و نگاهی سرد نشسته بود؛ مایکی، رئیس تومان.
تو با دستهای توی جیبت جلوی جمعشون ایستادی.
دراکن با تعجب نگات کرد.
ـ مایکی، این دیگه کیه؟
مایکی یه لقمه از تایاکیش گاز زد و بیتفاوت جواب داد:
ـ ا/ت. از امروز با ماست.
میتسویا ابروهاشو بالا انداخت.
ـ صبر کن ببینم... تو میخوای یه دختر رو وارد تومان کنی؟
تو سریع گفتی:
ـ مشکلی داری؟ 😐
میتسویا لبخند کمرنگی زد.
ـ زبونش که خوب کار میکنه.
مایکی بالاخره نگاهش رو ازت گرفت و مستقیم توی چشمهات خیره شد.
ـ یه قانون داری.
دستبهسینه شدی.
ـ اونم چیه، رئیس؟
مایکی از جاش بلند شد و نزدیکت اومد.
ـ توی درگیریها، بدون دستور من کاری نمیکنی.
با تمسخر خندیدی.
ـ یعنی باید هر بار برای نفس کشیدن هم ازت اجازه بگیرم؟
دراکن زیر لب گفت:
ـ این دختره واقعاً از جونش سیر شده...
مایکی چند ثانیه ساکت موند؛ بعد گوشهی لبش کمی بالا رفت.
ـ جالبه.
ـ چی جالبه؟
ـ اینکه هنوز نمیدونی با کی طرفی.
تو یک قدم جلو رفتی.
ـ تو هم هنوز نمیدونی من کیام.
برای اولین بار، نگاه مایکی جدیتر شد.
ـ باشه، ا/ت. از امشب عضو تومانی.
بعد رو به بقیه کرد.
ـ هرکس باهاش مشکلی داره، با خودم طرفه.
همه ساکت شدن.
دراکن با تعجب به مایکی نگاه کرد؛ چون خوب میدونست مایکی به این راحتی از کسی دفاع نمیکنه.
وقتی بقیه مشغول صحبت شدن، مایکی آروم کنارت ایستاد.
ـ هی، ا/ت.
ـ چیه؟
یه کلاه ایمنی به سمتت گرفت.
ـ با موتور من میای.
کلاه رو گرفتی و مشکوک نگاهش کردی.
ـ چرا موتور تو؟
مایکی سوار موتور شد و با همون لحن بیخیالش گفت:
ـ چون نمیخوام تازهوارد تومان گم بشه.
لبخند شیطونی زدی.
ـ نکنه نگرانمی، رئیس؟
مایکی نگاه کوتاهی بهت انداخت.
ـ زیادی حرف میزنی.
اما وقتی پشت سرش سوار شدی و دستت رو برای حفظ تعادل روی شونهش گذاشتی، برای یک لحظه سکوت کرد.
دراکن از دور داد زد:
ـ مایکی! تو که همیشه میگفتی هیچکس پشت موتورِ تو نمیشینه!
مایکی موتور رو روشن کرد.
ـ خفه شو، کنچین!
موتور حرکت کرد.
و هیچکس متوجه نشد که مایکی، برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند واقعی زده بود.
ادامه دارد.......
- ۴۱۴
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط