این یادداشت در سی و نهمین روز جنگ نوشته شده است:

این یادداشت در سی و نهمین روز جنگ نوشته شده است:

وقتی که ۹ سالم بود بابا رو برای تبلیغ ماه رمضون فرستادن یه روستا سمت کازرون. اون موقع ها بابا هر جا میرفت تبلیغ، من و مامان هم باهاش میرفتیم.

وقتی به روستا رسیدیم از دور ۳ تا از ستون های استوانه ای شکل نیروگاه رو دیدم. البته اون موقع نمیدونستم این ستون ها مال نیروگاست. آخه وقتی رسیدیم محل اسکان، شب بود و دور تا دور ستون ها، یکی در میون چراغ های قرمز روشن بود. دقیقا شبیه یه شهربازی خفن!

اون سال من روزه اولی بودم و با خودم میگفتم اگه همه روزه هامو بگیرم حتما برای جایزه هم که شده هر شب منو میبرن شهربازی! همون شهر بازی ای که وسطش سه تا ستون بزرگ داره و توش کلی وسیله بازیه. تو رویای من این قاب هنوزم منو یاد همون شهربازی میندازه‌.

حالا مردم شهر و روستا دور شهربازی رویاهای من و دور ستون های روشنایی شهر جمع شدن و دارن ازش محافظت میکنن. چه خوبه که یه روزی من کنار شما و در حوالی همین نیروگاه زندگی میکردم...چه خوب که منم یه روز مثل شما با عشق به این نیروگاه نگاه میکردم.

۱۹ فروردین ۱۴۰۵
سی و نهمین روز جنگ

✍🏻متن: @zahramobasery

#جنگ #نیروگاه #شهربازی #کازرون #خاطره
#خاطرات #رمضان #یادداشت #روزمره #روزه_اولی
دیدگاه ها (۰)

آرمی تهیونگ رو اینجا دیده بود 💜فقط تصور کنین داشتیم توی مرکز...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.3ته مین:خب وقتی با...

پارت سومیه هفته بعد راوی:کشور شرق پر شده بود از سر و صدای ه...

آرمی تهیونگ رو اینجا دیده بود 💜فقط تصور کنین داشتیم توی مرکز...

توضیحات بیماری و زندگی نامه چی یو🩸✨️🩸 بیماری: نفرین خونِ سرخ...

سلام. 🌺تا حالا شده وسط یه روز شلوغ و پر استرس، یه لحظه مکث ک...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:22و رفت بالا افتادم رو ک...

the first lie

وقتی اسپایدرمن بود و تو... ᴘᴀʀᴛ1شاید بگید این ها همش الکی ول...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط