#درخواستی
#درخواستی
«همسرِ میلیاردر»
Part_3
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدی، روی میز کنار تختت یک جعبهی کوچک دیدی. داخلش یک دستبند ظریف بود و یک یادداشت کوتاه:
«برای کسی که باید بیشتر از اینها لبخند بزنه.»
لبخند محوی زدی و از اتاق بیرون رفتی.
جونگکوک پشت میز صبحانه نشسته بود. با دیدنت گفت:
ـ خوابت کافی بود؟
ـ آره... بابت هدیه ممنونم.
ـ خوشحالم که خوشت اومده.
برای چند لحظه سکوت کردی و بعد پرسیدی:
ـ جونگکوک، میتونم یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ چرا این کارها رو میکنی؟ ما که فقط به خاطر یه تصمیم خانوادگی با هم ازدواج کردیم.
جونگکوک فنجونش رو روی میز گذاشت.
ـ چون فکر نمیکنم کسی باید فقط به خاطر شرایطی که توش قرار گرفته، احساس تنهایی کنه.
نگاهش کردی. این همون آدم سرد و مغروری بود که روزهای اول حتی درست باهات حرف نمیزد؟
چند روز بعد، جونگکوک تصمیم گرفت تو رو به یه جای خاص ببره.
وقتی به مقصد رسیدین، فهمیدی یه شهربازی بزرگه!
با تعجب گفتی:
ـ اینجا چرا اومدیم؟
ـ چون شنیدم هیچوقت فرصت نکردی درست تفریح کنی.
تمام اون روز رو به خنده و بازی گذروندین. جونگکوک حتی با اینکه اولش علاقهای نداشت، همراهت سوار چندتا وسیله شد و آخر سر هر دوتون از خنده خسته شده بودین.
شب، موقع برگشت، آروم گفتی:
ـ میدونی؟ فکر نمیکردم یه روزی کنار تو اینقدر خوش بگذره.
جونگکوک نگاهی بهت انداخت.
ـ منم فکر نمیکردم یه روز کسی بتونه اینقدر راحت منو بخندونه.
چند ماه گذشت. رابطهتون دیگه مثل روزهای اول سرد و غریبه نبود. کمکم همدیگه رو شناختین، با هم حرف زدین و یاد گرفتین به جای تحمل کردن، کنار هم زندگی کنین.
یک شب، جونگکوک وقتی کنارت نشسته بود، گفت:
ـ یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم.
نگاهش کردی.
ـ چی؟
لبخند زد.
ـ اولش فکر میکردم این ازدواج فقط یه مسئولیت اجباریه... اما حالا دیگه نمیخوام فقط همسرم باشی. میخوام کسی باشی که خودت هم از بودن کنارم خوشحالی.
لبخند زدی و جواب دادی:
ـ فکر کنم از خیلی وقت پیش دیگه مجبور نبودم کنار تو بمونم.
جونگکوک خندید و گفت:
ـ پس میتونم امیدوار باشم که یه روز واقعاً عاشقم بشی؟
ـ شاید لازم نباشه منتظر اون روز بمونی!
و اینبار هر دو با لبخند به هم نگاه کردین.
ازدواجی که با اجبار شروع شده بود، حالا با انتخاب خودتون ادامه پیدا میکرد.
Finish☆
امید وارم خوشتون اومده باشه ناز چه ها
«همسرِ میلیاردر»
Part_3
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدی، روی میز کنار تختت یک جعبهی کوچک دیدی. داخلش یک دستبند ظریف بود و یک یادداشت کوتاه:
«برای کسی که باید بیشتر از اینها لبخند بزنه.»
لبخند محوی زدی و از اتاق بیرون رفتی.
جونگکوک پشت میز صبحانه نشسته بود. با دیدنت گفت:
ـ خوابت کافی بود؟
ـ آره... بابت هدیه ممنونم.
ـ خوشحالم که خوشت اومده.
برای چند لحظه سکوت کردی و بعد پرسیدی:
ـ جونگکوک، میتونم یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ چرا این کارها رو میکنی؟ ما که فقط به خاطر یه تصمیم خانوادگی با هم ازدواج کردیم.
جونگکوک فنجونش رو روی میز گذاشت.
ـ چون فکر نمیکنم کسی باید فقط به خاطر شرایطی که توش قرار گرفته، احساس تنهایی کنه.
نگاهش کردی. این همون آدم سرد و مغروری بود که روزهای اول حتی درست باهات حرف نمیزد؟
چند روز بعد، جونگکوک تصمیم گرفت تو رو به یه جای خاص ببره.
وقتی به مقصد رسیدین، فهمیدی یه شهربازی بزرگه!
با تعجب گفتی:
ـ اینجا چرا اومدیم؟
ـ چون شنیدم هیچوقت فرصت نکردی درست تفریح کنی.
تمام اون روز رو به خنده و بازی گذروندین. جونگکوک حتی با اینکه اولش علاقهای نداشت، همراهت سوار چندتا وسیله شد و آخر سر هر دوتون از خنده خسته شده بودین.
شب، موقع برگشت، آروم گفتی:
ـ میدونی؟ فکر نمیکردم یه روزی کنار تو اینقدر خوش بگذره.
جونگکوک نگاهی بهت انداخت.
ـ منم فکر نمیکردم یه روز کسی بتونه اینقدر راحت منو بخندونه.
چند ماه گذشت. رابطهتون دیگه مثل روزهای اول سرد و غریبه نبود. کمکم همدیگه رو شناختین، با هم حرف زدین و یاد گرفتین به جای تحمل کردن، کنار هم زندگی کنین.
یک شب، جونگکوک وقتی کنارت نشسته بود، گفت:
ـ یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم.
نگاهش کردی.
ـ چی؟
لبخند زد.
ـ اولش فکر میکردم این ازدواج فقط یه مسئولیت اجباریه... اما حالا دیگه نمیخوام فقط همسرم باشی. میخوام کسی باشی که خودت هم از بودن کنارم خوشحالی.
لبخند زدی و جواب دادی:
ـ فکر کنم از خیلی وقت پیش دیگه مجبور نبودم کنار تو بمونم.
جونگکوک خندید و گفت:
ـ پس میتونم امیدوار باشم که یه روز واقعاً عاشقم بشی؟
ـ شاید لازم نباشه منتظر اون روز بمونی!
و اینبار هر دو با لبخند به هم نگاه کردین.
ازدواجی که با اجبار شروع شده بود، حالا با انتخاب خودتون ادامه پیدا میکرد.
Finish☆
امید وارم خوشتون اومده باشه ناز چه ها
- ۳۴۴
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط