پارت ۱۰
پارت ۱۰
بعد از اون نبردِ نفسگیر، آرامشِ کاذبی حاکم شده بود. آسمون دوباره به رنگِ آرامِ غروب برگشته بود، اما ردِ زخمهای اون موجودِ خاکستری هنوز روی زمین و درختها مشخص بود.
ات روی پاهای جونگکوک لم داده بود و سرش رو به سینهی او تکیه داده بود. خستگی مثل سرب روی پلکهاش سنگینی میکرد، اما حسِ امنیتِ عجیبی داشت. جونگکوک با انگشتهاش آروم موهای ات رو نوازش میکرد، انگار میخواست مطمئن بشه که واقعاً زنده مونده و این همه اتفاق، فقط یه رویا نیست.
جونگکوک با صدایی بم و آروم گفت: «اون موجود فقط یه پیشآگهی بود، ات. اونها (شورا) میدونن که تعادلِ قدرت عوض شده. حالا دیگه اونها میدونن که اگه بخوان به ما دستدرازی کنن، باید با یه چیزی فراتر از سایهها و نور روبرو بشن.»
ات چشماش رو بست و زمزمه کرد: «پس یعنی جنگ تموم نشد... فقط شکلش عوض شد.»
جونگکوک سرش رو به سرِ ات نزدیک کرد و گفت: «دقیقاً. اما این بار، ما دیگه اون دو نیمهی جدا از هم نیستیم. ما یه واحدِ واحد شدیم. حالا دیگه هیچ پادشاهی یا قدرتی نمیتونه بین ما فاصله بندازه.»
همون لحظه، یکی از سربازهای وفادارِ جونگکوک از دور به سمتشون دوید. چهرهاش نگران بود. «سرورم! گزارشهایی رسیده... شورا عقبنشینی نکرده، اونها دارن به سمتِ "قلعهی سیاه" حرکت میکنن. اونها میخوان تمامِ منابعِ سایه رو با هم بسوزونن تا ما رو بیقدرت کنن!»
جونگکوک از جا بلند شد. نگاهش از اون حالتِ آرام و عاشقانه، به یه نگاهِ سرد، بیرحم و حاکمانه تغییر کرد. اون به ات نگاه کرد، دستش رو به سمت اون دراز کرد و با قاطعیت گفت: «وقتِ خونه برگشتن نیست. وقتِ اینکه بهشون نشون بدیم صاحبِ واقعیِ این تاریکی کیه.»
ات با یه حرکتِ سریع، دست جونگکوک رو گرفت و ایستاد. با اینکه هنوز کمی ضعف داشت، اما نگاهش برق میزد. «بریم... بذار ببینن وقتی دو تا قدرتِ مطلق با هم یکی میشن، چه بلایی سرِ دنیا میاد.»
پارت ۱۱
قلعهی سیاه، در دلِ مهِ غلیظ و صخرههای تیره، مثل یه زخمِ کهنه روی زمین خودنمایی میکرد. وقتی جونگکوک و ات به دروازههای قلعه رسیدند، شعلههای آتشِ سفیدِ شورا رو دیدند که داشت دورِ ستونهای اصلیِ انرژی حلقه میزد؛ اونها میخواستند قلبِ تاریکی رو بسوزونند.
جونگکوک با چشمهایی که از شدتِ خشم به رنگِ سیاهِ خالص دراومده بود، لب زد: «دستدرازی به قلمروی من، آخرین اشتباهشون بود.»
ات دستش رو بالا آورد و پوستهی دفاعیِ دور قلعه رو لمس کرد. با یک حرکتِ دست، موجی از انرژیِ بنفش دور قلعه پیچید و آتشهای سفیدِ شورا رو مثل یک دودِ غلیظ خفه کرد. سربازهای شورا که مبهوت مانده بودند، برگشتند و با چهرههای رنگپریده به اون دو نفر خیره شدند.
فرماندهی عملیاتِ شورا با صدایی لرزان فریاد زد: «اونها... اونها ز زندهان! محاصرهشون کنید!»
اما خیلی دیر شده بود.
جونگکوک مثل یک صاعقهی سیاه از میان سربازها گذشت. هر مشت و هر حرکتِ دستش، زرههای فولادی رو پودر میکرد. ات هم در کنارش، با کنترلِ کامل بر جریانِ انرژی، اجازه نمیداد هیچکس به جونگکوک نزدیک بشه. اونها یک رقصِ مرگِ بینقص رو در قلبِ قلعهی سیاه اجرا میکردند.
در کمتر از چند دقیقه، میدانِ جنگ خالی شد. فرماندهی شورا، زخمی و خسته، به ستونِ سنگی تکیه داده بود و با وحشت نگاه میکرد. جونگکوک بالای سرش ایستاد، سایههای دور دستش مثل مارهای زنده میلغزیدند.
جونگکوک با لحنی سرد و بیرحم گفت: «به اربابهات بگو... از این به بعد، هر سایهای که توی این دنیا نفس میکشه، با اجازهی ماست.»
بعد از اون نبردِ نفسگیر، آرامشِ کاذبی حاکم شده بود. آسمون دوباره به رنگِ آرامِ غروب برگشته بود، اما ردِ زخمهای اون موجودِ خاکستری هنوز روی زمین و درختها مشخص بود.
ات روی پاهای جونگکوک لم داده بود و سرش رو به سینهی او تکیه داده بود. خستگی مثل سرب روی پلکهاش سنگینی میکرد، اما حسِ امنیتِ عجیبی داشت. جونگکوک با انگشتهاش آروم موهای ات رو نوازش میکرد، انگار میخواست مطمئن بشه که واقعاً زنده مونده و این همه اتفاق، فقط یه رویا نیست.
جونگکوک با صدایی بم و آروم گفت: «اون موجود فقط یه پیشآگهی بود، ات. اونها (شورا) میدونن که تعادلِ قدرت عوض شده. حالا دیگه اونها میدونن که اگه بخوان به ما دستدرازی کنن، باید با یه چیزی فراتر از سایهها و نور روبرو بشن.»
ات چشماش رو بست و زمزمه کرد: «پس یعنی جنگ تموم نشد... فقط شکلش عوض شد.»
جونگکوک سرش رو به سرِ ات نزدیک کرد و گفت: «دقیقاً. اما این بار، ما دیگه اون دو نیمهی جدا از هم نیستیم. ما یه واحدِ واحد شدیم. حالا دیگه هیچ پادشاهی یا قدرتی نمیتونه بین ما فاصله بندازه.»
همون لحظه، یکی از سربازهای وفادارِ جونگکوک از دور به سمتشون دوید. چهرهاش نگران بود. «سرورم! گزارشهایی رسیده... شورا عقبنشینی نکرده، اونها دارن به سمتِ "قلعهی سیاه" حرکت میکنن. اونها میخوان تمامِ منابعِ سایه رو با هم بسوزونن تا ما رو بیقدرت کنن!»
جونگکوک از جا بلند شد. نگاهش از اون حالتِ آرام و عاشقانه، به یه نگاهِ سرد، بیرحم و حاکمانه تغییر کرد. اون به ات نگاه کرد، دستش رو به سمت اون دراز کرد و با قاطعیت گفت: «وقتِ خونه برگشتن نیست. وقتِ اینکه بهشون نشون بدیم صاحبِ واقعیِ این تاریکی کیه.»
ات با یه حرکتِ سریع، دست جونگکوک رو گرفت و ایستاد. با اینکه هنوز کمی ضعف داشت، اما نگاهش برق میزد. «بریم... بذار ببینن وقتی دو تا قدرتِ مطلق با هم یکی میشن، چه بلایی سرِ دنیا میاد.»
پارت ۱۱
قلعهی سیاه، در دلِ مهِ غلیظ و صخرههای تیره، مثل یه زخمِ کهنه روی زمین خودنمایی میکرد. وقتی جونگکوک و ات به دروازههای قلعه رسیدند، شعلههای آتشِ سفیدِ شورا رو دیدند که داشت دورِ ستونهای اصلیِ انرژی حلقه میزد؛ اونها میخواستند قلبِ تاریکی رو بسوزونند.
جونگکوک با چشمهایی که از شدتِ خشم به رنگِ سیاهِ خالص دراومده بود، لب زد: «دستدرازی به قلمروی من، آخرین اشتباهشون بود.»
ات دستش رو بالا آورد و پوستهی دفاعیِ دور قلعه رو لمس کرد. با یک حرکتِ دست، موجی از انرژیِ بنفش دور قلعه پیچید و آتشهای سفیدِ شورا رو مثل یک دودِ غلیظ خفه کرد. سربازهای شورا که مبهوت مانده بودند، برگشتند و با چهرههای رنگپریده به اون دو نفر خیره شدند.
فرماندهی عملیاتِ شورا با صدایی لرزان فریاد زد: «اونها... اونها ز زندهان! محاصرهشون کنید!»
اما خیلی دیر شده بود.
جونگکوک مثل یک صاعقهی سیاه از میان سربازها گذشت. هر مشت و هر حرکتِ دستش، زرههای فولادی رو پودر میکرد. ات هم در کنارش، با کنترلِ کامل بر جریانِ انرژی، اجازه نمیداد هیچکس به جونگکوک نزدیک بشه. اونها یک رقصِ مرگِ بینقص رو در قلبِ قلعهی سیاه اجرا میکردند.
در کمتر از چند دقیقه، میدانِ جنگ خالی شد. فرماندهی شورا، زخمی و خسته، به ستونِ سنگی تکیه داده بود و با وحشت نگاه میکرد. جونگکوک بالای سرش ایستاد، سایههای دور دستش مثل مارهای زنده میلغزیدند.
جونگکوک با لحنی سرد و بیرحم گفت: «به اربابهات بگو... از این به بعد، هر سایهای که توی این دنیا نفس میکشه، با اجازهی ماست.»
- ۱۱۴
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط