{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم... ....

همه بچه ها اومدن یکی یکی سلام کردم که دیدم یونا نیومده
*: بچه ها ببخشید من برم یونا رو بیارم بیام
همه گفتن اوکی از پشت در داد زدم
*: زنیکه چرا نمیایییی
درو باز کرد و از اونجایی که بچه ها هم داشتن مارو میدیدن خوابوند تو گوشم برگشتم گفتم
*: منم دوست دارم نونا
&: ص. یک. تیر کن برو پایین تا به من دیگه نگی زنیکه
رفتم پایین همه خندیدن
*: زهر ماررر
خنده ها شدید تر شد یونا اومد پایین
&: سلام من هان یونا هستم رفیق این یوبوست
*: خیلی ممنون خانم هان
کوک: خوشبختم
نامی: خوشبختم
همه گفتن خوشبختم کوک گفت
کوک: شما باهمید؟
یونا اب پرید گلوش
*: زنده بمون ها نه باهم نیستیم رفیقمه
کوک: اوکی
جیمین: خانم هان
&: جانم
جیمین: میشه باهم حرف بزنیم
&: بله حتما
رفتن تو حیاط
*: بچه ها تا هستین بهتون بگم من و یونا هیچ خونواده ای ندارم فقط من یه داداش دیوث دارم که دنبال مال و اموالمه
نامی: اوه متاسفم
همه تسلیت گفتن و یهو دیدیم که
ویو حیاط
جیمین: ☆
☆: خانم هان من ازتون خوشم اومده (خجالت)
&: الان جدی هستی چون من واقعا خیلی دوست دارم ولی فکر نمیکردم ای اتفاق میفته
☆:جدی میشه دوست دخترم شی
&: بله اقای پارک
همو بغل کردن جیمین بوسه ای روی سر یونا گذاشت و دست در دست هم اومدن تو
*: شما دوتا چرا دست همو گرفتین
☆: چون ما
*: هیس بقیشو میدونم یونا کیییی
&: دهنتو ببند عزیز من الان وقت فوش نیست
همه خندیدن
*: مبارکه
☆: ممنون
*: با تو نبودم که با تو هم به موقش کار دارم
☆: عزیز من من گوه خوردم
*: توش جونت میبینم کی اینارو میگی
&: عه اذیت نکن شوهرمو
*: وای وای گای.ی.دم دهن تورو با اون شوهرتوو
&: جیمی سرویسیم
جیمین سر تکون داد
بچه ها همه خندیدن
*: شام چی میخورید بچه...
یهو صدای تیر هوایی اومد
خماریی
دیدگاه ها (۲)

پارت 6............

اره...

پارت چهارم ........

پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط