Little part 7
صدای قدم های کسی اومد.سنگین بودن،حدس میزد متیو باشه و حدسش هم درست بود.
متیو:
میدونم دل خوشی ازم نداری…ولی…باور کن برای خودت بود!»
ونوس حتی روشو هم بر نگردوند.
ونوس:
دقیقا کجاش؟شکنجه؟مرگخوار شدن؟طرد شدن؟
تشدید شدن کم خونی؟»
متیو زانو زد جلوی ونوس.بغضش گرفته بود و سرش پایین بود.
متیو:
فقط…فقط یه بار تو بغلم بمون!بزار نوازشت کنم!بزار بغلت کنم،بزار حرفایی که میخوامو بهت بزنم،بزار لعنتی!»
ونوس نگاهی به متیو کرد و رفت نزدیکش.
ونوس:
فقط برای همین چیزا میگی دوستم داری؟حرف؟بغل؟ شاید نیاز؟»
متیو بغضش شکست و سرشو چسبوند به زمین
متیو:نه نه نه نه!»
دیدن متیو که اونقدر وحشتناک اشک میریخت،موهاشبهم ریخته بودن،نوک بینیش سرخ شده بود و به ونوس التماس میکرد باعث میشد ونوس هوس کنه سرشو بزنه به دیوار.
احساس بدی داشت،خیلی زیاد.اینکه این شرایط متیو رو میدید قبلشو به درد میاورد چون تا حالا حتی بغض کردن این پسر رو هم ندیده بود!
تسلیم چشمانش شد و دست هایش را دور متیو حلقه کرد،خودش نیاز داشت کسی اورا بغل کند،به حرف هایش گوش دهد و خودش هم در بغل کسی گریه کند،ولی در آن لحظه برایش مهم نبود؛فقط پسری که در بغلش مانند پسربچهای که زمین خورده و زخمی شده است گریه میکند مهم بود.
ببخشید چرت و کوتاه شددددد
به بزرگی خودتون ببخشین از صبح هرچی نوشتم خوب درنیومد و پاک کردم
شرطش ده تا لایکه
لایک نکردی و کامنت نزاشتی فدا سرت فقط گزارش نکن🎀
مراقب خودتون باشید،به امید دیداررر:)
متیو:
میدونم دل خوشی ازم نداری…ولی…باور کن برای خودت بود!»
ونوس حتی روشو هم بر نگردوند.
ونوس:
دقیقا کجاش؟شکنجه؟مرگخوار شدن؟طرد شدن؟
تشدید شدن کم خونی؟»
متیو زانو زد جلوی ونوس.بغضش گرفته بود و سرش پایین بود.
متیو:
فقط…فقط یه بار تو بغلم بمون!بزار نوازشت کنم!بزار بغلت کنم،بزار حرفایی که میخوامو بهت بزنم،بزار لعنتی!»
ونوس نگاهی به متیو کرد و رفت نزدیکش.
ونوس:
فقط برای همین چیزا میگی دوستم داری؟حرف؟بغل؟ شاید نیاز؟»
متیو بغضش شکست و سرشو چسبوند به زمین
متیو:نه نه نه نه!»
دیدن متیو که اونقدر وحشتناک اشک میریخت،موهاشبهم ریخته بودن،نوک بینیش سرخ شده بود و به ونوس التماس میکرد باعث میشد ونوس هوس کنه سرشو بزنه به دیوار.
احساس بدی داشت،خیلی زیاد.اینکه این شرایط متیو رو میدید قبلشو به درد میاورد چون تا حالا حتی بغض کردن این پسر رو هم ندیده بود!
تسلیم چشمانش شد و دست هایش را دور متیو حلقه کرد،خودش نیاز داشت کسی اورا بغل کند،به حرف هایش گوش دهد و خودش هم در بغل کسی گریه کند،ولی در آن لحظه برایش مهم نبود؛فقط پسری که در بغلش مانند پسربچهای که زمین خورده و زخمی شده است گریه میکند مهم بود.
ببخشید چرت و کوتاه شددددد
به بزرگی خودتون ببخشین از صبح هرچی نوشتم خوب درنیومد و پاک کردم
شرطش ده تا لایکه
لایک نکردی و کامنت نزاشتی فدا سرت فقط گزارش نکن🎀
مراقب خودتون باشید،به امید دیداررر:)
- ۱۰.۵k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط