"آرزوی یه کوچولو که حاصل عشقمون باشه....اما با رضایت شما
"آرزوی یه کوچولو که حاصل عشقمون باشه....اما با رضایت شما بانو!"
P²
چشماتو با لبخندی که بهزور جلوشو گرفته بودی چرخوندی.
"خب حالا...شاید به چان گفتم به اعضا بگه که زودتر از من تولدتو تبریک نگن!"
با ترکیبی از تعجب و شادی خندید.
"دختررر شوخی میکنی؟!"
"بالاخره خواستم اولین تبریک تولدت از من باشه."
بوسهای طولانی و محکم اما پر از محبت مهمون پوست پیشونیت کرد،با لبخند به چشمای براقت خیره شد و پاسخ داد:"وجود تو هرروز زندگیم،وقتی صبحم با بوسهها و صدای تو شروع میشه و شب توی بغل من با لمس تن گرمت و شببخیری هات تموم میشه خودش یه تبریک به منه،بخاطر اینکه جلوی بقیه خواستگارات کم نیاوردم و تو رو مال خودم کردم!"
با خندهای زدی به سینه اش. اعتراضآمیز گفتی:"یااا جیسونگا! معلومه که از بین همه اون احمقا تو رو انتخاب میکردم!حتی اگه دوباره به گذشته برگردیم!"
دستاش ایندفعه محکمتر دور کمرت حلقه شدن و بعد از چسوندن خودش به تو،بالا کشیدت که باعث شد دستاتو دور گردنش حلقه کنی تا نیافتی. البته که علم اینم داشتی که جیسونگ هیچوقت تو رو زمین نمیندازه ولی خب...واکنشت غریزی بود. با خنده بیشتر بهش چسبیدی.
"جیس!"
خندید و محکم تو رو چرخوندد!
موهای ابریشمیت که دوای درد همه افکار شلوغ هان بودن توی هوا به پرواز درآمدند؛بعد از یه چرخش همراه با صدای خنده هردو دور خودتون، جیسونگ دوباره تو رو پایین گذاشت.
"خیلی خب دیگه...بزار اول کیک رو بخوریم بعد دوباره منو بچرخون. زحمت کشیدما بخدا خراب بشه من دوباره کیک درست نمیکنما باید از بیرون بخری!"
با ذوق به کیک نگاه کرد.
"وایییییی نگو که خودت درست کردی که باورم نمیشه!"
اخم کیوتی کردی و گفتی:"هانا واقعا که! به مهارت های من اعتماد نداری؟!"
آروم خندید. با انگشت اشاره دست راستش یه تیکه از خامه کوچیک رو ناخونک زد که صدای اعتراضت بلند شد.
"ناخونک نزنــــــــــن! میخوام عکس بگیرم پابوووو!"
دستشو سریع کشید عقب و تسلیمانه نگاهت کرد.
"اوکی اوکی! غلط کردم بیبی!"
چشماتو چرخوندی. دستاتو گذاشتی روی چشماش و بهش گفتی که فقط همراهت بیاد،جیسونگ هم همونجور که خواستی داشت با چشم هایی که دستت روشون بود دنبالت میومد.
آخر سر جلوی میز شام ایستادید...
دستتو از روی چشماش برداشتی و با لبخندی همون دیالوگ معروف موقع سوپرایز ها رو گفتی.
"جیجیجیجینـــگ!"
و حالا یه سنجاب ذوق زده با چشمهایی درشت رو همراهت داشتی. برق ستار های توی اون دوتا گوی مشکی داشت قلبتو سراسر اکلیلی میکرد،حاضر بودی کل دنیا رو بدی تا فقط مطمئن باشی هیچوقت قرار نیست اون ستاره ها کمنور بشن.
"خدایااااااا امشب جدی جدی سنگ تموم گذاشتـــــــــــی!"
با ذوق گفت و درحالی که داشت دوباره میز مثل یه پروانه دور چراغ میگشت چرخید.
خندیدی و گفتی:"بهرحال امشب فقط یه شب خاص درمورد تو توی سال هست،معلومه که باید سنگ تموم بزارم."
"عشقم بخدا اینهمه زحمت نیاز نبوددددد"
نگاهش کردی کن هنوز داشت با لبخند و اون چشمای نرم شده تماشات میکرد.
خندیدی و جواب دادی:"ولی تو که نمیخوای بهش نه بگی؟"
با اشاره به نه گفتن هایی که آنی چندوقت بخاطر رژیم گرفتن داشت،چشماشو چرخوند ولی لبخندش هنوز سرجاش بود.
اومد سمتت و دستاتو فشرد.
"چطوری نه بگم؟وقتی پرنسسم برام اینهمه وقت گذاشته؟"
آروم با لبخندی ازش فاصله گرفتی و فندک کوچیک سفید رنگی رو روی شمع های کیک گرفتی. شعله های روشنش،توی چشمات سایه انداخت.
با ذوق برگشتی سمت،با لبخند یادآوری کردی:"آزو های خوب خوب کنی هان جیسونگی"
_Soki.
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P²
چشماتو با لبخندی که بهزور جلوشو گرفته بودی چرخوندی.
"خب حالا...شاید به چان گفتم به اعضا بگه که زودتر از من تولدتو تبریک نگن!"
با ترکیبی از تعجب و شادی خندید.
"دختررر شوخی میکنی؟!"
"بالاخره خواستم اولین تبریک تولدت از من باشه."
بوسهای طولانی و محکم اما پر از محبت مهمون پوست پیشونیت کرد،با لبخند به چشمای براقت خیره شد و پاسخ داد:"وجود تو هرروز زندگیم،وقتی صبحم با بوسهها و صدای تو شروع میشه و شب توی بغل من با لمس تن گرمت و شببخیری هات تموم میشه خودش یه تبریک به منه،بخاطر اینکه جلوی بقیه خواستگارات کم نیاوردم و تو رو مال خودم کردم!"
با خندهای زدی به سینه اش. اعتراضآمیز گفتی:"یااا جیسونگا! معلومه که از بین همه اون احمقا تو رو انتخاب میکردم!حتی اگه دوباره به گذشته برگردیم!"
دستاش ایندفعه محکمتر دور کمرت حلقه شدن و بعد از چسوندن خودش به تو،بالا کشیدت که باعث شد دستاتو دور گردنش حلقه کنی تا نیافتی. البته که علم اینم داشتی که جیسونگ هیچوقت تو رو زمین نمیندازه ولی خب...واکنشت غریزی بود. با خنده بیشتر بهش چسبیدی.
"جیس!"
خندید و محکم تو رو چرخوندد!
موهای ابریشمیت که دوای درد همه افکار شلوغ هان بودن توی هوا به پرواز درآمدند؛بعد از یه چرخش همراه با صدای خنده هردو دور خودتون، جیسونگ دوباره تو رو پایین گذاشت.
"خیلی خب دیگه...بزار اول کیک رو بخوریم بعد دوباره منو بچرخون. زحمت کشیدما بخدا خراب بشه من دوباره کیک درست نمیکنما باید از بیرون بخری!"
با ذوق به کیک نگاه کرد.
"وایییییی نگو که خودت درست کردی که باورم نمیشه!"
اخم کیوتی کردی و گفتی:"هانا واقعا که! به مهارت های من اعتماد نداری؟!"
آروم خندید. با انگشت اشاره دست راستش یه تیکه از خامه کوچیک رو ناخونک زد که صدای اعتراضت بلند شد.
"ناخونک نزنــــــــــن! میخوام عکس بگیرم پابوووو!"
دستشو سریع کشید عقب و تسلیمانه نگاهت کرد.
"اوکی اوکی! غلط کردم بیبی!"
چشماتو چرخوندی. دستاتو گذاشتی روی چشماش و بهش گفتی که فقط همراهت بیاد،جیسونگ هم همونجور که خواستی داشت با چشم هایی که دستت روشون بود دنبالت میومد.
آخر سر جلوی میز شام ایستادید...
دستتو از روی چشماش برداشتی و با لبخندی همون دیالوگ معروف موقع سوپرایز ها رو گفتی.
"جیجیجیجینـــگ!"
و حالا یه سنجاب ذوق زده با چشمهایی درشت رو همراهت داشتی. برق ستار های توی اون دوتا گوی مشکی داشت قلبتو سراسر اکلیلی میکرد،حاضر بودی کل دنیا رو بدی تا فقط مطمئن باشی هیچوقت قرار نیست اون ستاره ها کمنور بشن.
"خدایااااااا امشب جدی جدی سنگ تموم گذاشتـــــــــــی!"
با ذوق گفت و درحالی که داشت دوباره میز مثل یه پروانه دور چراغ میگشت چرخید.
خندیدی و گفتی:"بهرحال امشب فقط یه شب خاص درمورد تو توی سال هست،معلومه که باید سنگ تموم بزارم."
"عشقم بخدا اینهمه زحمت نیاز نبوددددد"
نگاهش کردی کن هنوز داشت با لبخند و اون چشمای نرم شده تماشات میکرد.
خندیدی و جواب دادی:"ولی تو که نمیخوای بهش نه بگی؟"
با اشاره به نه گفتن هایی که آنی چندوقت بخاطر رژیم گرفتن داشت،چشماشو چرخوند ولی لبخندش هنوز سرجاش بود.
اومد سمتت و دستاتو فشرد.
"چطوری نه بگم؟وقتی پرنسسم برام اینهمه وقت گذاشته؟"
آروم با لبخندی ازش فاصله گرفتی و فندک کوچیک سفید رنگی رو روی شمع های کیک گرفتی. شعله های روشنش،توی چشمات سایه انداخت.
با ذوق برگشتی سمت،با لبخند یادآوری کردی:"آزو های خوب خوب کنی هان جیسونگی"
_Soki.
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۱۹۹
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط