𝐋𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
متیو:
لطفا گریه نگن کوچولوم،هیچ چیز تقصیر تو نیست.»
ونوس:
گریه نکنم؟…متیو حس من بهت از بین رفته،دود شده و خاکسترش خاک شده و این لجبازی نیست،من دیگه دوستت ندارم،دیگه عاشقت نیستم و این آخرین حرفمه! »
متیو:
و من هم بهت حق انتخاب ندادم.»
ونوس صورتشو پاک کرد و محکم بلند شد:
من دیگه اون دختری که تو میخوای نیستم،پس بیا الکی انرژی مصرف نکنیم ریدل،این رابطه از خیلی وقت پیش تموم شده!»
متیو ناخودآگاه نگاهش سمت لبات رفت.اون چیکار کرده بود؟انقدر دیوونه و وحشی بود؟در حدی که همچین حالتی پیش بیاد؟
متیو:
مرلین…من با لبات چیکار کردم!؟»
ونوس:
الا تنها نگرانیت اینه؟واقعا باید ترک تحصیل کنی و بری یه دلقک بشی.»
متیو:
انکار نکن،من بهت آسیب زدم و خودمم قبولش دارم و براش متاسفم،اما سعی نکن همچیز رو توی خودت بریزی و سعی کنی بگی که هیچ اتفاقی نیفتاده.تظاهر نکن که برات سخت نیست.میدونم بیشتر از اون چیزی که فکر میکنم داری زجر میکشی.»
ونوس لبخند عصبیای زد:
آخه تو از من چی میدونی مردک روانی؟!»
متیو:
به اندازهای که بدونم گالیون ها از پدرت دزدیدی پرنسس،که منطقیه نه؟»
ونوس ساکت شد،وقتی شیش سالش بود اینکارو کرده بود و سوال اصلی این بود که چطور متیو میدونست؟حتی خودش هم یادش نبود!
و ضربه آرومی به نوک بینی ونوس زد:
هوم…چرا ساکت شدی عزیزم؟به نظرت الا مساوی نیستیم؟البته دروغی که تو گفتی فاجعه بار تره پرنسس کوچولو.»
ونوس ناخودآگاه خندید و به نشونه اعتراض مشتشو اروم به شونه متیو زد که متیو خندید و دستاشو لای موهای ونوس برد
و آروم لب زد:
بزار برای همیشه خوشحال نگهت دارم خانوم کوچولو.»
ونوس هرچیزی که با خودش عهد بسته بود رو فراموش کرد و لبخندی زد که به متیو تاییدیه میداد و ونوس حتی نمیدونست چرا قبولش کرده،فقط فکر میکرد شاید،فقط شاید بتونه دوباره زندگی کنه.
دستای متیو دورش پیچیده شد و سرشو به قفسه سینهش چسبوند و سر دختر توی بغلش رو بوسید.
بوسهای لای موهاش گذاشت و عطرشو نفس کشید:
تو یه فرشتهای،فرشتهی من.»
گونه های ونوس یکم رنگ گرفت و سرشو سمت متیو برگردوند و لبخند محوی بهش زد:
تو آخر کاری میکنی با دستای خودم بمیرم.»
متیو یکی از دستاشو قفل کمر ونوس کرد و پیشونیشو بوسید:
هدف همینه مهتاب کوچولو.»
دستای متیو خزیدن و یکیشون به پشت گردنش و اون یکی دستش پشت کمرش قفل شد و ونوسو بلند کرد:
چند شبه نخوابیدی عزیزدلم؟»
ونوس موهاشو پشت گوشش داد و به لمس متیو اعتراض کرد:
خیلی زود صمیمی نشدی؟»
در ازای هر چند باری که بیشتر به خودت صدمه بزنی صمیمی تر هم میشم مهتاب کوچولو.»
ونوس زمزمه کرد:
شاید سه هفته،اما نه سه هفته کامل،من بینش خوابیدم!»
نگاه متیو روی چشای ونوس که سعی میکرد همچیز رو توجیه کنه قفل شد و با صدای کمی زمزمه کرد:
همین الا میریم اتاقت و من فرشته کوچولوم رو میخوابونم و اونم حق اعتراض نداره.متوجهی سه هفته چقدر زیاده مگه نه بچه؟»
ونوس چشم چرخوند و دوباره به متیو خیره شد:
میخوای با چشات بخاطر چند شب نخوابیدن قورتم بدی؟»
بابت اینکه دیگه خیلی داره دیر به دیر میشه متاسفم،کار واقعا زیاده و خب به یه جایی رسیده که نوشتنش برام سخته اما فعلا دستم برای نوشته های این مدلی بازه
لطفا گریه نگن کوچولوم،هیچ چیز تقصیر تو نیست.»
ونوس:
گریه نکنم؟…متیو حس من بهت از بین رفته،دود شده و خاکسترش خاک شده و این لجبازی نیست،من دیگه دوستت ندارم،دیگه عاشقت نیستم و این آخرین حرفمه! »
متیو:
و من هم بهت حق انتخاب ندادم.»
ونوس صورتشو پاک کرد و محکم بلند شد:
من دیگه اون دختری که تو میخوای نیستم،پس بیا الکی انرژی مصرف نکنیم ریدل،این رابطه از خیلی وقت پیش تموم شده!»
متیو ناخودآگاه نگاهش سمت لبات رفت.اون چیکار کرده بود؟انقدر دیوونه و وحشی بود؟در حدی که همچین حالتی پیش بیاد؟
متیو:
مرلین…من با لبات چیکار کردم!؟»
ونوس:
الا تنها نگرانیت اینه؟واقعا باید ترک تحصیل کنی و بری یه دلقک بشی.»
متیو:
انکار نکن،من بهت آسیب زدم و خودمم قبولش دارم و براش متاسفم،اما سعی نکن همچیز رو توی خودت بریزی و سعی کنی بگی که هیچ اتفاقی نیفتاده.تظاهر نکن که برات سخت نیست.میدونم بیشتر از اون چیزی که فکر میکنم داری زجر میکشی.»
ونوس لبخند عصبیای زد:
آخه تو از من چی میدونی مردک روانی؟!»
متیو:
به اندازهای که بدونم گالیون ها از پدرت دزدیدی پرنسس،که منطقیه نه؟»
ونوس ساکت شد،وقتی شیش سالش بود اینکارو کرده بود و سوال اصلی این بود که چطور متیو میدونست؟حتی خودش هم یادش نبود!
و ضربه آرومی به نوک بینی ونوس زد:
هوم…چرا ساکت شدی عزیزم؟به نظرت الا مساوی نیستیم؟البته دروغی که تو گفتی فاجعه بار تره پرنسس کوچولو.»
ونوس ناخودآگاه خندید و به نشونه اعتراض مشتشو اروم به شونه متیو زد که متیو خندید و دستاشو لای موهای ونوس برد
و آروم لب زد:
بزار برای همیشه خوشحال نگهت دارم خانوم کوچولو.»
ونوس هرچیزی که با خودش عهد بسته بود رو فراموش کرد و لبخندی زد که به متیو تاییدیه میداد و ونوس حتی نمیدونست چرا قبولش کرده،فقط فکر میکرد شاید،فقط شاید بتونه دوباره زندگی کنه.
دستای متیو دورش پیچیده شد و سرشو به قفسه سینهش چسبوند و سر دختر توی بغلش رو بوسید.
بوسهای لای موهاش گذاشت و عطرشو نفس کشید:
تو یه فرشتهای،فرشتهی من.»
گونه های ونوس یکم رنگ گرفت و سرشو سمت متیو برگردوند و لبخند محوی بهش زد:
تو آخر کاری میکنی با دستای خودم بمیرم.»
متیو یکی از دستاشو قفل کمر ونوس کرد و پیشونیشو بوسید:
هدف همینه مهتاب کوچولو.»
دستای متیو خزیدن و یکیشون به پشت گردنش و اون یکی دستش پشت کمرش قفل شد و ونوسو بلند کرد:
چند شبه نخوابیدی عزیزدلم؟»
ونوس موهاشو پشت گوشش داد و به لمس متیو اعتراض کرد:
خیلی زود صمیمی نشدی؟»
در ازای هر چند باری که بیشتر به خودت صدمه بزنی صمیمی تر هم میشم مهتاب کوچولو.»
ونوس زمزمه کرد:
شاید سه هفته،اما نه سه هفته کامل،من بینش خوابیدم!»
نگاه متیو روی چشای ونوس که سعی میکرد همچیز رو توجیه کنه قفل شد و با صدای کمی زمزمه کرد:
همین الا میریم اتاقت و من فرشته کوچولوم رو میخوابونم و اونم حق اعتراض نداره.متوجهی سه هفته چقدر زیاده مگه نه بچه؟»
ونوس چشم چرخوند و دوباره به متیو خیره شد:
میخوای با چشات بخاطر چند شب نخوابیدن قورتم بدی؟»
بابت اینکه دیگه خیلی داره دیر به دیر میشه متاسفم،کار واقعا زیاده و خب به یه جایی رسیده که نوشتنش برام سخته اما فعلا دستم برای نوشته های این مدلی بازه
- ۱۳.۶k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط