{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تهیونگ

فیک دوباره، تو
♡درخواستی♡
part: 4
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو تهیونگ
چون خوابم نمیومد رفتم توی حیاط و داشتم قدم میزدم، بعد از یه پنج دقیقه یهو در با شدت باز شد و ا/ت یه دو قدم اومد بیرون ولی حالش بد بود معلوم بود. داشتم از دور نگاه میکردم. که یهو قدم سوم افتاد روی زمین.


رفتم سمتش داشت نفس نفس میزد، صداش میزدم ولی هیچ ری اکشنی نشون نمیداد. که یهو اروم شد و بعد بیهوش شد. شوکه شده بود، نمیدونستم باید چیکارش کنم. براید استایل بغلش کردم و بردمش توی اتاق، چند باری صداش کردم ولی فقط هوم و هوم کرد.


پس فهمیدم حالش زیاد بد نیست. علاعمی که داشت را دادم به هوش مصنوعی و فهمیدم به این میگن حمله پنیک. تحقیقات بیشتر، فهمیدم وقتی استرس زیاد میگیرن یا به خاطر گذشته یا هرچیزی اذیت بشن و...بهشون حمله پنیک دست میده.ولی خب ممکنه چه سختی کشیده باشه؟ اون من بودم که توی گذشته سختی کشیدم.


مرت در اتاق را باز کرد، ولی دید ا/ت بیهوشه اخماش رفت تو هم و بغض کرد. رفتم بغلش کرد و رفتم روی صندلی بغل تخت نشستم.

_هیس بابایی گریه نکن مامانی خوابه چرا گریه میکنی؟

♡مامانی دوباره اونجوری شد؟(گریه)

_چجوری شد؟

♡نمیتونه نفس بکشه و بعد یهویی میخابه تا چند ساعتـ

_مگه قبلا اینجوری میشد؟

♡عوهوم خیلی.(بغض)

_باشه بابایی برو توی اتاق بازی کن تا مامانی هم بیادـ

از بغلم رفت پایین ولی نرفت توی اتاقش رفت خوابید روی تخت بغل ا/ت. و دست ا/ت را گرفت و سرشا گذاشت روی سینه ا/ت.

بعد یه پنج دقیقه ا/ت کم کم بهوش اومد.

ویو ا/ت
چشمام را باز کردم و مثل همیشه حس کردم که مرت توی بغلمه. دستما گرفته بودم اوردم بالا و اون دست کوچولوش را بوس کردم. خوابش برده بود. هیچی نگفتم و از جام تکون نخوردم که بیدار نشه.


دیدم تهیونگ نشسته بغلم روی صندلی و دست به سینه داره بهم نگاه میکنه.

_چرا پنیک میشی؟

+خاطرات خیلی بی رحمن.

_میخام بدونم توی این پنج سال چیکارا کردی.

+چیزی نیست که بخای بدونی مثل یک ادم عادی گذشت.

_جون من راستش را بگو... حتی اگه ذره ای برات مهمه


مهم باشه؟ هنوزم از جون خودم برام با ارزش تره. نمیخام کسی بدونه توی این پنج سال چی شد ولی حالا قسم خورد اونم جون خودش. شاید من براش هیچ ارزشی نداشته باسم ولی اون برام هست.

+وقتی از این خونه رفتم مستیم رفتم امریکا. بعد یک هفته متوجه شدم باردارم. کار کردم و یه خونه کوچیک خریدم، زندگی گذشت تا اینکه سه ماهه شدم، یک داشتم از سر کار برمیگشم که از پله ها افتادم.

_افتادی؟ چی شد بعدش؟

+اروم باش دارم میگم.

+گردنم شکست، ستون فقرات هم همینجور و خب پای راستمم شکست.

_مرت؟

+دکتر گغت زنده موندنش یه معجزه بود.

_بعدش چی شد؟


+۷ماه بستری بودم تا گردنم و ستون فقراتم دوباره جوش بخورن. پام خوب شده بود ولی اون دوتا نه. زیمان راحتی نداشتم، بهتره بگم بیهوشم کردن.

+و خب بعد ماه اول نمیتونستم به مرت شیر بدم جون یکم دیگه زمان نیاز داشتم برای خوش شدن. و خب پست اخرم بعد ۷ ماه مرخص شدم و برگشتم خونه و زندگی کردم.

_توی بیمارستان خیلی بهت سخت گذشت نه؟(بغض)

+درد زیادی داشتم، اروم نمیگرفت دردم و از یک طرفم بارداری، روی شش هفتا مسکن قوی بهم طرزیق میکردن ولی بازم از درد داد میزدم. به خاطر درد زیاد بیهوشی روم تاثیری نداشت ولی برای زمان دیگه کلی بیهوشی و بی حسی زدن تا مرت به دنیا اومد.(اروم اشک میریخت)

تهیونگ از جاش بلند شد و با سنگ دلی به ا/ت نگاه کرد.

_کمتر دروغ بگو شاید بتونم باورت کنمـ

و از اتاق رفتم بیرون


ویو تهیونگ
داشت دورغ میگفت... میخاست منا نرم کنه. ولی نه گولشا نمیخورم. ولی چشمام دورغ نمیگفت. اگه راست گفته باشه چی؟ اگه همچین اتفاق های وحشتناکی براش افتاده باشه و من کنارش نبودم چی؟

زنگ زدم به جیمین و براش ماجرا را توضیح دادم. و خواستم که ببینه این حرفا راسته یا دروغ و امار را برام دربیاره. که بعد از دو روز بلخره تونست حقیقت را بفهمه.


راست میگفت...رفتم سمت اتاق مرت. اونجا بود. وقتی درا باز کردم داشتن باهم بازی میکردن که وقتی در باز شد برگشتن سمت در.

_میخام باهات حرف بزنم.

ویو ا/ت
از جام بلند شدم و رفتیم توی حیاط.

_چرا وقتی توی بیمارستان بودی بهم نگفتی... چرا انقدر این غرور لعنتیت برات مهمه

...............+
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه خوشگلام💖
#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۲۴)

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

پارت. ۳۱

ددی خون آشام من

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

چند پارتی (درخواستی)

part 8. three hearts, one love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط