رمان عشق ممنوع
پارت ۱۱
@ تو زندایی منییییی
+ اره انگار
_ سوشا حال زندایی خوب نیست برو بیرون استراحت کنه
@ نمیخوامم
_ سوشا
اسمشو جوری صدا زد ک من به جا بچه ترسیدم آخه این چه طرز رفتار با بچه استتت
+ همینجا میمونه
_ دیشب و یادت رفته انگار
چیزی نگفتم ک سوشا خودش رفت بیرون
جنگکوک آمد نزدیکم و گردنم و سفت چسبیددد
+ ب.بخشید
_ نمیخوام امروز جلو چشام باشی
+ ب.باشع
_ خوبه
گردنم و ول کرد
_ شبم خودتو برام آماده کن
+ آخه من
....
_ پس با ناری میخوابم
رفت بیرون یعنی چیییییییی
اون شوهر منه درست هیچ حسی بهش ندارم ولی نمیشههه من برم بایکی دیگه
حتی فکرشم ترسناکه ک چیکارم میکنهههه
اههههه
تو همین فکرا بودم ک یکی آمد داخل اتاق
! میتونم بیام
+ بله
به دختر خیلی خوشگل بود
نشست کنارم رو تخت
! من خواهر جنگکوک هستم لیسا
دستشو سمتم دراز کرد
+ منم هم...
! همسرشی ات
+ بله
باهاش دست دادم و یه لبخند ملایم بهش زدم
! زندگی با جنگکوک چطوره
+ بد
! میفهمم چی میگی بین جنگکوک از بچگی یه بیماری سادیسم مانندی داره ک خیلی حساس زود عصبانی میشه
تو باید باهاش راه بیای اون و رام خودت کنی میفهمی اون حسی بهت داره ک نمیخواد تو بفهمی تو باید بهش اهمیت بدی
+ چجوری
! هرچی گفت بگو چشم گاهی خودتو بهش نزدیک کن تحریکش کن با عشوه حرف بزن
+ باش
دستشو گذاشت رو دستم
! ببینم چیکار میکنی
یه لبخند بهش زدم و چشامو به نشونه اطمینان بستم
بعد از اینکه لیسا رفت یکم به حرفاش فک کردم شاید اینطوری میتونستم زندگی راحت تری توی این خونه داشته باشم
پاشدم از کمد یه لباس خیلی خوشگل
ک یه شلوار واید آبی بود و یه کراپ سفید پوشیدم و رفتم پایین همه رو دور میز صبحونه دیدم رفتم نزدیک و به همه سلام و صبح بخیر گفتم
دوتا صندلی خالی بود یکی پیش جنگکوک
یکی کنار پدر جنگکوک
نشستم پیش جنگکوک
ک بهم زیر نگاهی کرد منم بهش لبخند زدم
+ صبحت بخیر
_ همچنین
دستش رو پای خودش بود ک وسط غذا دستشو برداشتم و گذاشتم رو رون پای خودم
یه نگاه شکه ای بهم کرد
_ میخواری انگار
+ عیبه واسه شوهرم بخوارم
ابروهاشو داد بالا و مشغول خوردن غذا شد و دستشو هی تکون میداد
درست اذیت میشدم ولی مجبور بودم
.
.
..
..
@ تو زندایی منییییی
+ اره انگار
_ سوشا حال زندایی خوب نیست برو بیرون استراحت کنه
@ نمیخوامم
_ سوشا
اسمشو جوری صدا زد ک من به جا بچه ترسیدم آخه این چه طرز رفتار با بچه استتت
+ همینجا میمونه
_ دیشب و یادت رفته انگار
چیزی نگفتم ک سوشا خودش رفت بیرون
جنگکوک آمد نزدیکم و گردنم و سفت چسبیددد
+ ب.بخشید
_ نمیخوام امروز جلو چشام باشی
+ ب.باشع
_ خوبه
گردنم و ول کرد
_ شبم خودتو برام آماده کن
+ آخه من
....
_ پس با ناری میخوابم
رفت بیرون یعنی چیییییییی
اون شوهر منه درست هیچ حسی بهش ندارم ولی نمیشههه من برم بایکی دیگه
حتی فکرشم ترسناکه ک چیکارم میکنهههه
اههههه
تو همین فکرا بودم ک یکی آمد داخل اتاق
! میتونم بیام
+ بله
به دختر خیلی خوشگل بود
نشست کنارم رو تخت
! من خواهر جنگکوک هستم لیسا
دستشو سمتم دراز کرد
+ منم هم...
! همسرشی ات
+ بله
باهاش دست دادم و یه لبخند ملایم بهش زدم
! زندگی با جنگکوک چطوره
+ بد
! میفهمم چی میگی بین جنگکوک از بچگی یه بیماری سادیسم مانندی داره ک خیلی حساس زود عصبانی میشه
تو باید باهاش راه بیای اون و رام خودت کنی میفهمی اون حسی بهت داره ک نمیخواد تو بفهمی تو باید بهش اهمیت بدی
+ چجوری
! هرچی گفت بگو چشم گاهی خودتو بهش نزدیک کن تحریکش کن با عشوه حرف بزن
+ باش
دستشو گذاشت رو دستم
! ببینم چیکار میکنی
یه لبخند بهش زدم و چشامو به نشونه اطمینان بستم
بعد از اینکه لیسا رفت یکم به حرفاش فک کردم شاید اینطوری میتونستم زندگی راحت تری توی این خونه داشته باشم
پاشدم از کمد یه لباس خیلی خوشگل
ک یه شلوار واید آبی بود و یه کراپ سفید پوشیدم و رفتم پایین همه رو دور میز صبحونه دیدم رفتم نزدیک و به همه سلام و صبح بخیر گفتم
دوتا صندلی خالی بود یکی پیش جنگکوک
یکی کنار پدر جنگکوک
نشستم پیش جنگکوک
ک بهم زیر نگاهی کرد منم بهش لبخند زدم
+ صبحت بخیر
_ همچنین
دستش رو پای خودش بود ک وسط غذا دستشو برداشتم و گذاشتم رو رون پای خودم
یه نگاه شکه ای بهم کرد
_ میخواری انگار
+ عیبه واسه شوهرم بخوارم
ابروهاشو داد بالا و مشغول خوردن غذا شد و دستشو هی تکون میداد
درست اذیت میشدم ولی مجبور بودم
.
.
..
..
- ۱۷.۳k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط