گفت:‌ اسکله‌ چه‌ خبر؟

گفت:‌ اسکله‌ چه‌ خبر؟
گفتم: منتظر شماست‌ بری شهید‌ شی!
خندید‌ و رفت،
وقتی پیکرش‌ رو‌ آوردن‌ گریه‌ام‌ گرفت
گفتم:‌ من‌ شوخی کردم
تو چرا شهید شدی؟! ♥ ️

⚘روزتون مملو از عطر و یاد شهید تورجی زاده⚘

🖋 @atashbeekhtiar67
دیدگاه ها (۱)

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❻-«همون روز وقتی پیش...

(دلداده )ا/ت: سلاممممم جین:سلام جوجه رنگیا جیمین: به به سلام...

قسمت ۸(بخش دو)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.60(روایت از زبان ا.ت)بع...

ازدواج اجباری...p⁶(end)موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:"این ...

#چند_خاطره🔸چند روایت کوتاه از زندگی شهید محمود مظاهری🌼 #مبار...

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

مافیای من

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : twenty five:ویوی تهیونگ:بعد از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط