رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

در رو باز کردم و دیدمش،باربارا وسط اتاق ایستاده بود،نگاهی بهش انداختم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم . گفت:از آخرین باری که دیدمت،خیلی شبیه مادر عفریته شدی؛ویلیام . گفتم:صفات کثیف خودت را به مادرم نزن؛گفت:من هیچ وقت نتونستم به خاطر خیانتی که پدرت با مادرت بر سر من آورد،آروم بگیرم،چون پدرت خیلی راحت از مرگ اون زن گذشت؛اما تو پسرشی،عزیز کرده‌اشی پس با ناراحتی تو صددرصد نمی‌تونه کنار بیاد . داشتم با خودم فکر می کردم که ملاقات من با این زن مثل ی دوئل هست،امشب با من خواهم مرد یا او . با صدای واضح گفتم:بگو چی می خوای . گفت لونا . وقتی این حرفش رو شنیدم با صدای بلند قهوه زدم؛که باعث شد معد‌ه‌ام درد بگیرد . خواستم بهش بگم از خونه من گم‌ شه بیرون اما زبون باز کرد گفت:ماری خوب کار کرد براتون؟ تربیتش برام سخت بگو،حتا بلد نبود چطور کار کنه . خشکم شد،ماری آدم اون بود؟ ولی ماری رو خواهرم پیشنهاد کرده بود . بهش گفتم:چه زری زدی؟ گفت:یا الان میزاری ی تیر توی سرت خالی کنم تا دل پدرت رو بسوزونم یا برو و جنازه لونا رو ببین . نفسی کشیدم تا کار بدون فکری نکنم،بهش گفتم گزینه سومی نداری؟سکوت کرد. به ماری بگو بیاد تا معامله جوش بخوره؛خندید و گفت: اینقدر زود رفتی سر معامله و مذاکره؟فکر نمی‌کردم اینقدر ضعیف باشی؛هول کرده‌بودم،نباید میذاشتم بلای سر لونا بیاره،بلند شدم و به سمت لونا دویدم؛از پشت سر صداش می امد و می گفت:تا فردا تصمیم بگیر،برای من جنازه تو و لونا فرقی نداره.
لونا تو اتاقش خواب بود. بلندش کردم و گفتم: لونا ما باید از اینجا بریم،لونا نفهمید چی گفتم پس محکم دستش رو گرفتم و به زور راهش بردم؛باید خونه رو آتیش می زدم تا ی مرگ نمایشی به اجرا بیارم تا شاید باربارا ولمون کنه؛وسط راه لونا گفت داری چیکار می کنه؟سعی کردم دست و پا شکسته بهش جواب بدم؛بعد از اینکه ماجرا رو شنید با گریه گفت که نمی خواد خونه‌اش رو ترک کنه و من می دونستم او این حق رو داره اما نمی‌تونستم بزارم بیشتر از این وقت تلف شه. به یکی از افراد مطمئنم موضوع رو گفتم و بهش اضافه کردم ماری باید تحت هر شرایطی بمیره‌ .
در همین حین هم سعی داشتم لونا رو آروم کنم و وقتی که گریه‌اش بند امد سوار ماشینش کردم و خودم هم نشستم پشت ماشین؛وقتی از عمارت خارج شدیم،آتشی را دیدم که بند بند وجودم رو اتش زد؛به لونا نگاه کردم اما اون با چشمان الوده به غم ، ترس و ناآگاهی به بیرون نگاه می کرد،بهش گفت لونای ق من نمی تونم بدون تو زندگی کنم و اون زن مثل ی چسب می مونه و هر جا بریم پیدا مون می کنه؛قشنگم گاهی لازم بزاریم دشمنانمان به هدفشون برسند تا ما راحت بشیم ، لونا تو رو به خدا روضه سکوت نگیر،ی چیزی بگو؛با صدای خیلی نازکی گفت:کجا میریم؟گفتم ی خونه کوچیک داخل ی روستا دارم می تونیم فعلا اونجا اقامت کنیم.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۱۱

قسمت ۱۰

لونا و ويليام:قسمت ۱۶

قسمت ۹(بخش دوم)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

جئون نامرا

قسمت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط