{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 معشوقه‌ی مخفی

🖤 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پارت سیزدهم 𓆪

جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد.

ات با تعجب به او نگاه کرد.

ـ «تو همیشه این‌طوری رانندگی می‌کنی؟!»

ـ «نه.»

ـ «پس چرا الان؟!»

جیمین به آینه نگاه کرد.

ماشین مشکی هنوز پشت سرشان بود.

ـ «چون اونا هنوز دنبالمونن.»

ات با نگرانی گفت:

ـ «یعنی من واقعاً شدم هدف؟»

جیمین چند ثانیه سکوت کرد.

ـ «از وقتی وارد زندگی من شدی... آره.»

ات اخم کرد.

ـ «خب حداقل می‌تونستی قبلش بهم بگی!»

جیمین لبخند کوتاهی زد.

ـ «می‌ترسیدم فرار کنی.»

ات با حرص گفت:

ـ «هنوزم می‌تونم!»

جیمین خندید.

ـ «الان نه.»

ات: «😐🔪»

جیمین دوباره به آینه نگاه کرد.

این بار ماشین مشکی دیگر دیده نمی‌شد.

ـ «گمشون کردیم.»

اما درست همان لحظه، گوشی جیمین پیام جدیدی دریافت کرد:

«فکر کردی واقعاً گمشون کردی؟»

لبخند از صورت جیمین محو شد.

🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط