عاشقم باش Part 53
دستش رو گرفتم و پیاده شدم، کیفم رو از روی صندلی برداشتم و میخواست بره که دستم رو کشیدم و اونم برگشت و بهم نگاه کرد!
+یونا گفت خودمون رو لو ندیم! نباید اینجوری بریم داخل!
_ خب پس چیکار کنیم؟!... تو منشی منی و باید همیشه همراهم باشی!
+بیا دست همو نگیریم و باهم صمیمی حرف نزنیم!
_ خیلخب خانم منشی!
خندید و راه افتاد و منم پشت سرش راه افتادم و وارد شرکت شدیم که همه ی کارکن ها تا کمر خم شدن و به جونگ کوک احترام گذاشتن!
مستقیم رفتیم طرف آسانسور و سوار شدیم و وقتی در بسته شد فقط من و جونگ کوک موندیم!
تا آسانسور حرکت کرد کمرم رو گرفت و کوبوند به دیوار آسانسور و چند سانتی صورتم پچ زد:
_یکی از سخت ترین کار های عمرم رو دارم انجام میدم! واقعا خنده داره!
+چی خنده داره؟! اینکه نمیتونی جلوی بقیه وانمود کنی دوستم نداری؟!
_اینکه نمیتونم توی صورت همشون بکوبونم که تو مال منی!
اگه بگم از این حرفش قند تو دلم آب نشد دروغ گفتم! نمیدونم چحوری ولی خیلی خوب بلده چیکار کنه تا دلم هر دفعه بخاطر حرف هاش بلرزه!
+ فقط همین چند ساعتی که شرکتیم رو تحمل کن...بعدش میتونی خودت باشی!
_ سخته ولی برای تو هر کاری میکنم پرنسس!
محکم لباش رو کوبوند به لبام و چندتا مک عمیق زد و بعد با صدای دینگ در آسانسور ازم جدا شد!
منم لباسم رو مرتب کردن و دنبالش از آسانسور خارج شدم و به طرف دفترش رفتیم!
وایستا ببینم...پس میز کارم کو؟!...چرا میزم نیست؟!
+جناب رئیس!
_جان...امممم...منظورم اینه که بله؟!
+میز کارم کجاست؟!
_ آهاااا میز کارت!...بیا بریم بهت نشون بدم!
راهش رو کج کرد و رفت طرف دری که همیشه بسته بود و حتی من هم اجازه ی ورود نداشتم!
+مگه اینجا بخش ممنوعه نبود؟!
_ممنوعه بود تا وقتی که دوست دخترم نبودی خانم منشی!
از داخل جیبش یه کلید در آورد و قفل رو باهاش باز کرد و در رو باز کرد و باهم رفتیم داخل که یک لحظه مات منظره ی جلوم شدم!.....
+یونا گفت خودمون رو لو ندیم! نباید اینجوری بریم داخل!
_ خب پس چیکار کنیم؟!... تو منشی منی و باید همیشه همراهم باشی!
+بیا دست همو نگیریم و باهم صمیمی حرف نزنیم!
_ خیلخب خانم منشی!
خندید و راه افتاد و منم پشت سرش راه افتادم و وارد شرکت شدیم که همه ی کارکن ها تا کمر خم شدن و به جونگ کوک احترام گذاشتن!
مستقیم رفتیم طرف آسانسور و سوار شدیم و وقتی در بسته شد فقط من و جونگ کوک موندیم!
تا آسانسور حرکت کرد کمرم رو گرفت و کوبوند به دیوار آسانسور و چند سانتی صورتم پچ زد:
_یکی از سخت ترین کار های عمرم رو دارم انجام میدم! واقعا خنده داره!
+چی خنده داره؟! اینکه نمیتونی جلوی بقیه وانمود کنی دوستم نداری؟!
_اینکه نمیتونم توی صورت همشون بکوبونم که تو مال منی!
اگه بگم از این حرفش قند تو دلم آب نشد دروغ گفتم! نمیدونم چحوری ولی خیلی خوب بلده چیکار کنه تا دلم هر دفعه بخاطر حرف هاش بلرزه!
+ فقط همین چند ساعتی که شرکتیم رو تحمل کن...بعدش میتونی خودت باشی!
_ سخته ولی برای تو هر کاری میکنم پرنسس!
محکم لباش رو کوبوند به لبام و چندتا مک عمیق زد و بعد با صدای دینگ در آسانسور ازم جدا شد!
منم لباسم رو مرتب کردن و دنبالش از آسانسور خارج شدم و به طرف دفترش رفتیم!
وایستا ببینم...پس میز کارم کو؟!...چرا میزم نیست؟!
+جناب رئیس!
_جان...امممم...منظورم اینه که بله؟!
+میز کارم کجاست؟!
_ آهاااا میز کارت!...بیا بریم بهت نشون بدم!
راهش رو کج کرد و رفت طرف دری که همیشه بسته بود و حتی من هم اجازه ی ورود نداشتم!
+مگه اینجا بخش ممنوعه نبود؟!
_ممنوعه بود تا وقتی که دوست دخترم نبودی خانم منشی!
از داخل جیبش یه کلید در آورد و قفل رو باهاش باز کرد و در رو باز کرد و باهم رفتیم داخل که یک لحظه مات منظره ی جلوم شدم!.....
- ۱۱.۲k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط