پارت اخر
پارت اخر
فردا ساعت۱۲:۳۰
ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدم جونگ کوک کنارم نیست.
بلند شدم و رفتم پایین و دیدم جونگ کوک کت و شلوار تنشه و سر میز داره صبحانه می خوره.
جونگ کوک نگاهش افتاد به تهیونگ گفت:
صبح بخیر(لبخند)
تهیونگ:صبح بخیر (خوابالو)
جونگ کوک:بیا صبحونه بخور.
راستی،من امروز باید برم باند و پیشت نیستم.ولی سعی می کنم شب زود بیام.باشه؟
تهیونگ:باشه(خوابالو)
جونگ کوک یه تک خنده ای کرد و از تهیونگ خداحافظی کرد و رفت سمت ماشینش و به سمت باند حرکت کرد.
ویو تهیونگ:صبحانه خوردم و نیز رو جمع کردم.
یکم گوشی دیدم و با یونتان بازی کردم.
اهنگ گوش دادم و یکم خونه رو مرتب کردم.
بعدشم رفتم سمت اتاق و خودم رو پرت کردم رو تخت که بعد از چند دیقه خوابم برد.
.......
شب ساعت۱۱:۴۰
ویو تهیونگ:خواب بودم که یهو صدای در اومد.
فهمیدم جونگ کوکه.
بلند شم و رفتم پایین که دیدم جونگ کوک داره تلو تلو میخوره.فهمیدم مسته.
رفتم سمتش و دستشو گرفتم و اروم بردمش طبقه بالا سمت اتاقش.
روی تخت دراز کشید و کفشاشو در اوردم و رفتم رو تخت کنارش نشستم.
چشماشو باز کرد و نگام کرد.
نگاهش خیلی خمار بود.
که یهو بلند شد نشست کنارم و نگام کرد و منم نگاش کردم.
که محکم بازوم رو گرفت و کوبوندم رو تخت و روم خیمه زد.
با تعجب داشتم نگاش می کردم.
تهیونگ:چیکار می کنی.(تعجب)
که یهو جونگ کوک محکم لباشو کوبوند رو لبای تهیونگ.
تهیونگ همکاری نمی کرد.
که جونگ کوک لب پایینش رو گاز گرفت و تهیونگ هم مجبور شد همکاری کنه.
بعد از چند مین کیس رفتن جونگ کوک لباسای تهیونگ و در اورد و.................
(فعلا اسمات نمی نویسم و فعلااااا امادگیشو ندارممم)
صبح ساعت ۱۰:۳۰
تهیونگ ویو:از شدت دل درد بیدار شدم و یاد دیشب افتادم.
چرا اینکارو کرد.
که یهو دستی دور کمرم حلقه شد.
جونگ کوک:بیدار شدی؟(خوابالو)
تهیونگ:اره(یکم بغض)
جونگ کوک که صدای بغضی تهیونگ و شنید بلند شد نشست و نگاش کرد.
جونگ کوک:چیشده؟
که یهو تهیونگ زد زیر گریه و گفت:دلم درد می کنههههه.
جونگ کوک خوابید کنارش و گفت:آیی ببخشید کوچولوم.
بعدش دلش رو ماساژ داد.
بعد از چند دیقه جونگ کوک تهیونگ رو براید استایل بغل کرد و بردش سمت حموم.
آب گرم رو باز کرد و نشوندش داخل وان حمام روی پای خودش و شکمش رو ماساژ داد و آروم گردنش رو بو می کرد.
تهیونگ:چرا اینکارو کردی(آروم)
جونگ کوک:می دونی چیه تهیونگ....آممم....یه چیزی هست که خیلی ...وقته می خوام بهت ..ام.. بگم..چیزه ..من ..تهیونگ ..من دوست دارم.
تهیونگ:......
جونگ کوک:ببین نمی خواد الان جواب بدی.یکم فکر کن ب...
که یهو تهیونگ لباشو کوبوند رو لبای جونگ کوک و بعد از چند ثانیه ازش جدا شد و نگاش کرد.
تهیونگ:منم دوست دارم(لبخند)
جونگ کوک:وا..قعا ...میگی؟
تهیونگ:اره.
بعد جونگ کوک بغلش کرد و لباش رو بوسید.
.......
بعد از اینکه از حموم اومدن لباساشون رو پوشیدن و رفتن خونه بابای جونگ کوک به خاطر اینکه جونگ کوک به باباش بگه که با تهیونگه و دیگه بهش نگه که باید ازدواج کنه.
.......
داخل عمارت بابای جونگ کوک:
جونگ کوک در زد و خدمتکار در رو باز کرد.
بابا و مامان جونگ کوک اومدن پایین.
پ.ج:سلام پسرم
م.ج:سلام پسرم .خوبی؟
جونگ کوک:خوبم مامان مرسی.
پ.ج:پسرم نمی خوای دوستتو بهمون معرفی کنی؟
جونگ کوک:آم...اره ... ایشون تهیونگه...کیم تهیونگ..ولی دوستم نیست.دوست پسرمه.
م.ج:چی؟(تعجب)
پ.ج:یعنی شما باهم....
جون گکوک:بله.
و اومدم بهتون بگم که...من تهیونگ رو دوست دارم و دیگه لطفا ازم نخواید که ازدواج کنم.
.....
بعد از چند دیقه مامان و بابای جونگ کوک به خودشون اومدن و یکم باهم حرف زدن و با تهیونگ اشنا شدن.
و از تهیونگ خوششون اومد.
.......
و......تهیونگ و جونگ کوک تا اخر عمرشون به خوبی و خوشی زندگی کردننننن....
پایانننن...
ببخشید اگه چرت شددد
اولین بارمه فیک می نویسم.
فردا ساعت۱۲:۳۰
ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدم جونگ کوک کنارم نیست.
بلند شدم و رفتم پایین و دیدم جونگ کوک کت و شلوار تنشه و سر میز داره صبحانه می خوره.
جونگ کوک نگاهش افتاد به تهیونگ گفت:
صبح بخیر(لبخند)
تهیونگ:صبح بخیر (خوابالو)
جونگ کوک:بیا صبحونه بخور.
راستی،من امروز باید برم باند و پیشت نیستم.ولی سعی می کنم شب زود بیام.باشه؟
تهیونگ:باشه(خوابالو)
جونگ کوک یه تک خنده ای کرد و از تهیونگ خداحافظی کرد و رفت سمت ماشینش و به سمت باند حرکت کرد.
ویو تهیونگ:صبحانه خوردم و نیز رو جمع کردم.
یکم گوشی دیدم و با یونتان بازی کردم.
اهنگ گوش دادم و یکم خونه رو مرتب کردم.
بعدشم رفتم سمت اتاق و خودم رو پرت کردم رو تخت که بعد از چند دیقه خوابم برد.
.......
شب ساعت۱۱:۴۰
ویو تهیونگ:خواب بودم که یهو صدای در اومد.
فهمیدم جونگ کوکه.
بلند شم و رفتم پایین که دیدم جونگ کوک داره تلو تلو میخوره.فهمیدم مسته.
رفتم سمتش و دستشو گرفتم و اروم بردمش طبقه بالا سمت اتاقش.
روی تخت دراز کشید و کفشاشو در اوردم و رفتم رو تخت کنارش نشستم.
چشماشو باز کرد و نگام کرد.
نگاهش خیلی خمار بود.
که یهو بلند شد نشست کنارم و نگام کرد و منم نگاش کردم.
که محکم بازوم رو گرفت و کوبوندم رو تخت و روم خیمه زد.
با تعجب داشتم نگاش می کردم.
تهیونگ:چیکار می کنی.(تعجب)
که یهو جونگ کوک محکم لباشو کوبوند رو لبای تهیونگ.
تهیونگ همکاری نمی کرد.
که جونگ کوک لب پایینش رو گاز گرفت و تهیونگ هم مجبور شد همکاری کنه.
بعد از چند مین کیس رفتن جونگ کوک لباسای تهیونگ و در اورد و.................
(فعلا اسمات نمی نویسم و فعلااااا امادگیشو ندارممم)
صبح ساعت ۱۰:۳۰
تهیونگ ویو:از شدت دل درد بیدار شدم و یاد دیشب افتادم.
چرا اینکارو کرد.
که یهو دستی دور کمرم حلقه شد.
جونگ کوک:بیدار شدی؟(خوابالو)
تهیونگ:اره(یکم بغض)
جونگ کوک که صدای بغضی تهیونگ و شنید بلند شد نشست و نگاش کرد.
جونگ کوک:چیشده؟
که یهو تهیونگ زد زیر گریه و گفت:دلم درد می کنههههه.
جونگ کوک خوابید کنارش و گفت:آیی ببخشید کوچولوم.
بعدش دلش رو ماساژ داد.
بعد از چند دیقه جونگ کوک تهیونگ رو براید استایل بغل کرد و بردش سمت حموم.
آب گرم رو باز کرد و نشوندش داخل وان حمام روی پای خودش و شکمش رو ماساژ داد و آروم گردنش رو بو می کرد.
تهیونگ:چرا اینکارو کردی(آروم)
جونگ کوک:می دونی چیه تهیونگ....آممم....یه چیزی هست که خیلی ...وقته می خوام بهت ..ام.. بگم..چیزه ..من ..تهیونگ ..من دوست دارم.
تهیونگ:......
جونگ کوک:ببین نمی خواد الان جواب بدی.یکم فکر کن ب...
که یهو تهیونگ لباشو کوبوند رو لبای جونگ کوک و بعد از چند ثانیه ازش جدا شد و نگاش کرد.
تهیونگ:منم دوست دارم(لبخند)
جونگ کوک:وا..قعا ...میگی؟
تهیونگ:اره.
بعد جونگ کوک بغلش کرد و لباش رو بوسید.
.......
بعد از اینکه از حموم اومدن لباساشون رو پوشیدن و رفتن خونه بابای جونگ کوک به خاطر اینکه جونگ کوک به باباش بگه که با تهیونگه و دیگه بهش نگه که باید ازدواج کنه.
.......
داخل عمارت بابای جونگ کوک:
جونگ کوک در زد و خدمتکار در رو باز کرد.
بابا و مامان جونگ کوک اومدن پایین.
پ.ج:سلام پسرم
م.ج:سلام پسرم .خوبی؟
جونگ کوک:خوبم مامان مرسی.
پ.ج:پسرم نمی خوای دوستتو بهمون معرفی کنی؟
جونگ کوک:آم...اره ... ایشون تهیونگه...کیم تهیونگ..ولی دوستم نیست.دوست پسرمه.
م.ج:چی؟(تعجب)
پ.ج:یعنی شما باهم....
جون گکوک:بله.
و اومدم بهتون بگم که...من تهیونگ رو دوست دارم و دیگه لطفا ازم نخواید که ازدواج کنم.
.....
بعد از چند دیقه مامان و بابای جونگ کوک به خودشون اومدن و یکم باهم حرف زدن و با تهیونگ اشنا شدن.
و از تهیونگ خوششون اومد.
.......
و......تهیونگ و جونگ کوک تا اخر عمرشون به خوبی و خوشی زندگی کردننننن....
پایانننن...
ببخشید اگه چرت شددد
اولین بارمه فیک می نویسم.
- ۱۸۰
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط