فهمیدم ک این کوچولو ک یک دنیا شادی ب خانه ما هدیه کرده بو
فهمیدم ک این کوچولو ک یک دنیا شادی ب خانه ما هدیه کرده بود یک دختر دوست داشتنی است.خودم را ب جمع خانواده رساندم و ((ملکه))را دیدم.زیبا بود چقدر دلم میخواست شبیه ((صحرا ))باشد و در نظرم همینگونه آمد که او عین صحرا است و همین باعث شد که من به این کودک زیبا علاقهای غیرعادی و بیش از معمول داشته باشم.با بدنیا آمدن ملکه همه خوشحال بودند و غصهها فراموش شدند.جز من ک هیچکس از قلب غمگینم خبر نداشت و روز و شب را با قلب بیمارم در خود میسوختم.نه قدرت آشکار کردن رازم را داشتم و نه توان پنهان نگه داشتن آن را.نه کسی بود که با او سخن از آتش درونم بگویم و نه دوایی بود که مرهم قلب بیمارم باشد.هر روز را ساعتهای زیادی را در کنار ((صحرا))بودم ولی افسوس که نمیتوانستم حتی کلمهای از احساسم برای او حرف بزنم.هربار ک تصمیم گرفتم او را از حال دلم خبرکنم ترس از عکسالعمل تند او باعث شد که از او فاصله بگیرم.هفت روز از تولد ملکه که گویی ملکه خوشبختی نوروزخان بود میگذشت و آن شب ب مناسبت شب هفت تولد او نوروزخان در خانه مراسمی بپا کرد.جشنی با اوازهای ترکی،آهنگهای ترکی،آهنگهای آذری،جشنی با غذاهای جورواجور و رنگارنگ ،جشنی که همه مردم دِه در آن حضور داشتند.ومن هم باید زودتر خودم را ب این جشن میرساندم.ب همهٔ سیبچینها مرخصی دادم و ب سراغ اسبم رفتم.روی آن نشستم.میخواستم حرکت کنم که صدایی از پشت سر شنیدم ،کسی مرا صدا میزد((عزیز»عزیزخان))با شنیدن آن صدا قلبم بلرزه افتاد.برگشتم و اورا دیدم ((صحرا))روی اسبش نشسته و نگاهش را در نگاهم گره زده بود.با صدایی لرزان گفتم :منو صدا کردی!!؟؟؟؟؟؟؟
- ۶۷۸
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط