خداحافظی در سکوت

همه‌چیز از یه کنسرت شروع شد. تو بین جمعیت ایستاده بودی و جیمین روی صحنه، ولی نگاهتون... یه لحظه گره خورد.
بعد از اون شب، از طریق یکی از دوستاتون با هم آشنا شدید. جیمین برخلاف تصویرش روی صحنه، توی خلوتش یه آدم لطیف و شکننده بود.
تو اولین کسی بودی که اشک‌هاش رو دید.
تو اولین کسی بودی که قلبشو باور کرد.
و اون اولین کسی بود که دستتو گرفت و گفت:

"اگه یه روز ازت دور شدم، بدون یا مُردم یا خیلی دوستت داشتم که دیگه طاقت نداشتم ببینمت."

تو خندیدی. اون خندید. ولی اون جمله تو ذهنت موند.

عشق شما یه عشق معمولی نبود. همیشه باید مخفیانه همدیگه رو می‌دیدید.
جیمین وقت کم داشت، ولی هر لحظه‌ای که کنار تو بود، با تموم وجودش زندگی می‌کرد.
با صدای خسته ولی عاشق، یه بار گفت:

"دلم می‌خواست یه آدم معمولی بودم. فقط یه پسر ساده که فقط تو رو داشته باشه... نه روی صحنه، نه طرفدار، نه دنیا..."

تو سرتو گذاشتی رو شونه‌ش و زمزمه کردی:
"برای من، فقط خودت مهمی. همه‌چی فقط تویی."

یه شب بارونی... یه تماس.
صدای جیمین، لرزون بود.
"باید یه چیزی بهت بگم."

قلبت لرزید.

"دکترا گفتن یه توده توی ریه‌هامه... شاید خوب بشم.ولی شاید هم نه."

صدای بارون محو شد. فقط صدای تپش قلبت مونده بود.

تو شروع کردی به دویدن. به سمتش. وقتی رسیدی، بغلش کردی. تا صبح تو بغل هم بودین.
ولی از اون شب، دیگه جیمین مثل قبل نمیخندید .
ماه‌ها گذشت. جیمین ضعیف و ضعیف‌تر شد. موهاش می‌ریخت. صدای آوازش دیگه نمی‌رسید.
ولی هنوزم می‌گفت:

"گریه نکن، چون عشق تو باعث شد زندگی کنم، حتی اگه کوتاه بود."

اون شب، آخرین شب بود.
دستتو گرفت.
نگاهت کرد.
با لبخند آروم گفت:

"قول بده آهنگی که برات نوشتم رو هیچ‌وقت گوش ندی وقتی تنها هستی... چون ممکنه دلت خیلی تنگ بشه."

و اون شب، جیمین...
توی خواب رفت.
آروم.
با لبخند.
انگار هنوزم دست تو رو توی خواب گرفته بود.

تو دیگه نمی‌خندیدی.
اتاقت پر از عکس‌هاش بود. صداش توی همه‌چی مونده بود.

یه روز...
چند ماه بعد، آهنگی که برات ضبط کرده بود منتشر شد. آهنگی که فقط با پیانو شروع می‌شد، و صدای جیمین توش زمزمه می‌کرد:

"اگه رفتی، بدون هنوزم عاشقتم... اگه موندم، بدون با عشقت زنده‌م...
ولی اگه دیگه نبودی، قول بده منو یادت نره...
چون من هیچ‌وقت، حتی یه لحظه، فراموشت نکردم..."

تو اون شب، گوشه‌ی اتاق، زیر عکسش، در سکوت گریه کردی.
نه بلند، نه با جیغ...
فقط با اشک‌هایی که نشون می‌دادن هنوزم عاشقی.
و خواهی بود...

پایان.....
دیدگاه ها (۵)

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

dark life = 40

۳ پارتی

فالو کردن این پیج = مشاهده کردن بروزترین کلیپ های دنیا

### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطراتهوا سنگین شده بود، انگار اکسیژن...

پارت ۷

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p88چشم‌های مشکی جیمین رو دید.نفسش آروم‌ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط