.
.
باز هم سردرد به جانم افتاد
باز درونم به حالم فحش داد
پر از مَشقَلَم،آه عجب هوای پَسی
نمیتوانم توضیح دهم برای کسی
قرصهای بی خاصیت، بی تاثیر اند
صبح های بی حالیَت،بی نظمی اند
کل روز ، سردرد و گُنگی
با دنیا،در جنگ و کُشتی
اشک های یک مرد ، پُشتِ عینک
ی تراک پلی،هزاران بار پِلی بک
ادامه به نفس کشیدن مثلِ سگ
خاطرات میخورد بگوش،مثلِ چَک
دنیا اسیرِ دین و نژاد و پرچم
من خط زدم روی همگی از دَم
وجود شعور؛بی نیازی از مذهب
راه انسانیتست و آزادی مقصد
همه درحال سقوطیم،درپاییزی برگریزان
واقعا،نمیدانم اینجا مسافرم یا میهمان
نه درویشم،نه مروج دینی ،نه تاریخدان
روشنگرم ،به دنبال انسانیتی جاویدان
کاش اومانیسم سکولار ،قابل دستیابی بود
کاش از این زندانِ بزرگِ مقدس،رهایی بود
کاش بعد از به تنهایی جنگیدن،فردایی بود
کاش ،دلیل محکم برای شکستنِ تنهایی بود
صدایم کن،برایت بهترین صدا میشوم
هربار میبینی که سرم را به باد میدهم
سرم طوفانست،همه چیز را،هم جهت میکند
اندیشه هایم روزی در فکرها سلطنت میکند
فکرهایم را ، کرده ام، من نیستم قادر به تسلیم
هرکسی راه خودش را برود،جاده که کم نیست
مادرم ، تنها لنگرم در این خاکِ خاکسترست
در هر نقطه ی جهانم باشم،در یادِ من است
واژه ی فرشته را، در مادر میتوان پیدا کرد
اگر مادر نباشد،عشق را میتوان انکار کرد
برای عشق و خدا،هیچ نیازی نیست به اثبات و انکار
نباید القا کرد یک حس درونی و شخصی را به اجبار
تنهااولویت انسانیت و وجدانست و شناخت
درود بر معترض که زبانِ جنبانش را تاخت
ب دنبال خدایی؟! از انسانیت بخدایت برس
ناباوری؟! بیخطر برای دنیا،به رویایت برس
نه خودت را اسیب بزن ، نه دیگران
کل دنیا را ، صدا بزن ؛هم میهنان
نه محدود باش و نه گُم ، در بیکران
لمسِ بهشت و جهنمِ ها دراین جهان
قضاوت یعنی عبور از یک لاینِ باریک
مهم ترین عمل زندگی؛شناختِ اسیب
با شناخت اسیب؛خوب و بد معلومست
خودشناسی هم برنامه ی هر روزست
از درون خودت را بساز،بی اعتنا ب ظاهرت
روی خودت کار کن،تنها متکی شو به باطنت...
.
باز هم سردرد به جانم افتاد
باز درونم به حالم فحش داد
پر از مَشقَلَم،آه عجب هوای پَسی
نمیتوانم توضیح دهم برای کسی
قرصهای بی خاصیت، بی تاثیر اند
صبح های بی حالیَت،بی نظمی اند
کل روز ، سردرد و گُنگی
با دنیا،در جنگ و کُشتی
اشک های یک مرد ، پُشتِ عینک
ی تراک پلی،هزاران بار پِلی بک
ادامه به نفس کشیدن مثلِ سگ
خاطرات میخورد بگوش،مثلِ چَک
دنیا اسیرِ دین و نژاد و پرچم
من خط زدم روی همگی از دَم
وجود شعور؛بی نیازی از مذهب
راه انسانیتست و آزادی مقصد
همه درحال سقوطیم،درپاییزی برگریزان
واقعا،نمیدانم اینجا مسافرم یا میهمان
نه درویشم،نه مروج دینی ،نه تاریخدان
روشنگرم ،به دنبال انسانیتی جاویدان
کاش اومانیسم سکولار ،قابل دستیابی بود
کاش از این زندانِ بزرگِ مقدس،رهایی بود
کاش بعد از به تنهایی جنگیدن،فردایی بود
کاش ،دلیل محکم برای شکستنِ تنهایی بود
صدایم کن،برایت بهترین صدا میشوم
هربار میبینی که سرم را به باد میدهم
سرم طوفانست،همه چیز را،هم جهت میکند
اندیشه هایم روزی در فکرها سلطنت میکند
فکرهایم را ، کرده ام، من نیستم قادر به تسلیم
هرکسی راه خودش را برود،جاده که کم نیست
مادرم ، تنها لنگرم در این خاکِ خاکسترست
در هر نقطه ی جهانم باشم،در یادِ من است
واژه ی فرشته را، در مادر میتوان پیدا کرد
اگر مادر نباشد،عشق را میتوان انکار کرد
برای عشق و خدا،هیچ نیازی نیست به اثبات و انکار
نباید القا کرد یک حس درونی و شخصی را به اجبار
تنهااولویت انسانیت و وجدانست و شناخت
درود بر معترض که زبانِ جنبانش را تاخت
ب دنبال خدایی؟! از انسانیت بخدایت برس
ناباوری؟! بیخطر برای دنیا،به رویایت برس
نه خودت را اسیب بزن ، نه دیگران
کل دنیا را ، صدا بزن ؛هم میهنان
نه محدود باش و نه گُم ، در بیکران
لمسِ بهشت و جهنمِ ها دراین جهان
قضاوت یعنی عبور از یک لاینِ باریک
مهم ترین عمل زندگی؛شناختِ اسیب
با شناخت اسیب؛خوب و بد معلومست
خودشناسی هم برنامه ی هر روزست
از درون خودت را بساز،بی اعتنا ب ظاهرت
روی خودت کار کن،تنها متکی شو به باطنت...
.
- ۲.۲k
- ۱۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط