{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟖

پارت هفتم | حقیقت تلخ
سوا چند قدم عقب رفت.
نگاهش هنوز روی جونگ‌کوک قفل شده بود؛ انگار تمام چیزهایی که تا آن لحظه دیده و شنیده بود، یک‌باره معنای دیگری پیدا کرده بودند.
لبخندهای کوتاه، محافظ‌ها، تماس‌های مشکوک، تعقیب و گریز آن شب...
همه چیز واقعی بود.
صدایش لرزید.
ـ «همه‌ی این مدت... داشتی بهم دروغ می‌گفتی؟»
جونگ‌کوک نگاهش را از او نگرفت.
ـ «قصد دروغ گفتن نداشتم.»
ـ «پس چی بود؟!»
سوا با عصبانیت ادامه داد:
ـ «وقتی ازت پرسیدم کی هستی، گفتی تاجر!»
جونگ‌کوک با آرامش جواب داد:
ـ «چون نمی‌خواستم وارد این دنیا بشی.»
سوا خندید؛ اما خنده‌اش پر از ناراحتی بود.
ـ «تبریک میگم... خودت منو واردش کردی.»
چند قطره اشک روی گونه‌اش نشست.
برای اولین بار، جونگ‌کوک نمی‌دانست چه جوابی بدهد.
در همین لحظه مرد غریبه با لبخند گفت:
ـ «دیدی؟ حقیقت همیشه درد داره.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ «اسم سوا رو حتی به زبون نیار.»
ـ «اگه نیارم چی؟»
قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، یکی از محافظ‌ها آرام کنار جونگ‌کوک ایستاد.
ـ «رئیس... نیروهامون آماده‌ان.»
جونگ‌کوک فقط یک اشاره‌ی کوتاه کرد.
در کمتر از چند ثانیه، چند محافظ دور مرد غریبه را گرفتند.
مرد لبخندی زد و دست‌هایش را بالا آورد.
ـ «امروز نه... هنوز وقتش نرسیده.»
بعد سوار ماشین شد.
قبل از اینکه ماشین حرکت کند، شیشه را پایین کشید و رو به سوا گفت:
ـ «به زودی دوباره همدیگه رو می‌بینیم... اون موقع همه‌ی حقیقت رو می‌فهمی.»
ماشین با سرعت از عمارت دور شد.
حیاط دوباره در سکوت فرو رفت.
سوا بدون اینکه به کسی نگاه کند، به سمت در ورودی عمارت رفت.
جونگ‌کوک آرام صدایش زد.
ـ «سوا...»
اما سوا ایستاد، بدون اینکه برگردد.
ـ «از الان به بعد... فقط یه سؤال دارم.»
جونگ‌کوک منتظر ماند.
ـ «تمام کارهایی که برای نجاتم کردی... به خاطر انسانیت بود؟ یا چون فقط یه مهره توی بازیت بودم؟»
برای اولین بار، چهره‌ی همیشه آرام جونگ‌کوک تغییر کرد.
او یک قدم به سوا نزدیک شد و با صدایی آرام گفت:
ـ «اگر فقط یه مهره بودی... همون شب توی اون خیابون رهات می‌کردم.»
سوا چیزی نگفت.
آرام وارد عمارت شد و در را پشت سرش بست.
جونگ‌کوک همان‌جا ایستاد.
نگاهش به دری بود که سوا پشت آن ناپدید شده بود.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ «قول داده بودم هیچ‌وقت کسی بهت آسیب نزنه... حتی اگه خودت ازم متنفر بشی.»
اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند...
پشت پنجره‌ی ساختمانی روبه‌روی عمارت، دوربین یک نفر تمام این لحظه‌ها را ثبت کرده بود...
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟕پارت ششم | آغاز بازیهمه‌چیز در چند ثانیه اتفاق ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔پارت پنجم | قانون جدیدجونگ‌کوک گوشی را داخل جیب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط