{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه ی چند پارتی

ادامه ی چند پارتی
.
part 11
با دیدن اینکه چشماتو باز کردی خوشحال شد و سمتت اومد
سونگمین: عزیزم خوبی؟؟؟ چیزی نمیخوای؟؟؟؟
لبخند بی جونی زد و گفتی
ات: یکم...... اب میخوام
سونگمین: باشه عزیزم
اروم سمت یخچال رفت و اب رو برداشت و نصفه برات توی لیوان ریخت بعدش اب ولرم برای توی لیوان ریخت تا سردی اب از بین بره بعد کمکت کرد تا بلند شی و بتونی اب بخوری
سنا: مامانی دشنت نیست؟؟؟؟
ات: یک گشنمه
سنا: واییی بابایی بدو بلو بلا مامانیم گذا بخل
ات: نیازی نیس عزیزم میریم خونه میخورم
سنا: مامانی..... ببشید بهت دفتم بد..... هق ببشید
ات: اشکالی نداره عزیزم بیا بغلم
بعد سنا با کمک باباش تونست روی تخت بشینه که محکم بغلش کردی و بوس محکمی روی لپاش گذاشتی
سنا: مامانی نینی توچولوت اذیتت نمی تونه
ات: نه عزیزم فعلا اذیت نمیکنه
سونگمین: میدونی چقدر نگرانت شدم؟؟؟؟ چرا درو قفل کرده بودی اگه دیر تر میومدیم میدونی چه بلایی سرت میومد؟؟؟؟
با لحنی که توش عصبانیت میبارید گفت
ات: دستت چیشده؟؟؟؟
سونگمین: هیچی نشده
سنا: دولوغ میگه مامانی تو دشویی که بودی با دستش شیشه رو شکوند
ات: اره دیوونه شدی با دستت شکوندیش
سونگمین: حداقل بلایی سرت نیومد
ات: وقتی تو اسیب دیدی خوب بودن من چه فایده ای داره کاش میمردم
سونگمین با عصبانیت سمتت اومد و لپاتو بین دستش گرفت که باعث شد لپات جم بشه و لبات غنچه بشه گفت
سونگمین: حق نداری در مورد کسی که براس جون میدم همین جوری حرف بژنم کیم ات تو همهی زندگیمی اینو یادت باشه
با حرص گفت و بعدش لبشو روی لبات گذاشت و بوسه ای رو باهات شروع کرد تو دستتو روی چشم های سنا گذاشتی و توی بوسه همراهیش کردی با مک محکمی که لبات زد ازش جدا شد و به لبات که حالا قرمز شده بود نگاه کرد
سنا: مامانی تموم شد
ات: اره عزیزم
بعدس دستتو از روی چشماش برداشتی
سنا سرشو روی شکمت گذاست و گفت
سنا: هییی نینی نبینم مامانیمو اذیت تنی ها اونوگت از مامانی اجاژه میدیلم و به دونیا نه اومدی میژنمت مامانی نینی کی به دونیا میاد؟؟؟؟
ات: خیلی مونده عزیزم نینی تازه اندازه ی نخوده
سنا: ای تاش زود تل به دنیا بیاد
سونگمین: عزیزم بریم ترخیصت کردم
ات: بریم عزیزم
.
.
ی هفته بعد
روی سکو رو به روی عشق زندگیت وایسادی و منتظر بود تا کشیش حرفاشو تموم کنه
به زندگیت که فک میکردی میدیدی خیلی سختی کشیدی ولی با وجود سنا و توی زندگیت کمبودش کمتر شد و تا اینکه سونگمین هم وارد زندگیت شد و حالا هم این بچه ای که توی وجودت داشت رشد میکرد همه ی اینا ی خانواده ی کامل رو میساخت با اتمام سوگند خوردنتون سونگمین نزدیکت اومد لباتو بوسید
زندگی خیلی خوبی داشتی با همسرت و دوتا دخترت تو واقعا با وجود داشتنشون خوشبخت بودی

پایان.......
دیدگاه ها (۷)

ادامه ی چند پارتی . part 10روی صندلی های سرد و فلزی بیمارستا...

ادامه ی چند پارتی . part 9اروم از جات بلند شدی و به سمت اتا...

نام فیک: عشق مخفیPart: 57ویو ات*یون هو رو دادم به جیمین. جیم...

سناریو: (وقتی بهمون سیلی میزنن و...)(گزارش شده بود)سونگمین: ...

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط