{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم الله

بسم الله
وقتی اون خانوم به اصطلاح امروزی عکس منوبالباس #غواصی دید.گفت:حاجی چقدرساپورت بهت میومده!مگه اون موقع ها ساپورت هم بهتون میدادن؟
وشروع کرد خندیدن ومسخره کردن...
اون موقع متوجه منظورش نشدم تا اینکه بعدها فهمیدم ساپورت یعنی چی!
بله خواهرم،اگه منظورتون ازلباس غواصیم که آبروومایه مباهات وافتخاردوعالم منه...آره میدادن!
امالباسای غواصی یا به قول شما (ساپورتهای)ماروبه چند شرط به مامیدادن:
قبلا درچند عملیات شرکت کرده باشی!
فرزندشهیدوبرادرشهید نباشی!
تک فرزند نباشی!
شاید بپرسید چرا؟
به خاطر اینکه فرمانده هامون حجت روبه ما تموم میکردن یعنی اینکه راه بازگشتی نیست و زنده برنمیگردی!
هر چند تعدادی برادروفرزند شهید خودشونو بین ماجاکردن وصداشو درنیاوردن تامبادا فرمانده هامون برشون گردونن!
خواهرم لباس غواصی که تن می کردیم بیشتر موقع ها توشب بود اونم توآموزش!برودت هوای خوزستان روازساکنین خوزستانی بپرسید!
درآذرماه سال شصت وپنج وقتی ساعت یک بامداد می پوشیدیم و به آب و #باتلاق میزدیم احساس می کردی الانه که منجمد بشی...
مالباس غواصی رو یا به قول شما (ساپورتو)شب عملیات #والفجر۸ و #کربلای۴ پوشیدیم نه تو خیابونای ولیعصرتهران!
گاهی وقتا قریب هفده،هجده ساعت توآموزش لباسا توتنمون بود!شب عملیات هم حال هوای خاص خودشو داشت که از بیانش واقعا عاجزم...شلمچه بودوما با اون لباسا تاشروع عملیات مشغول مناجات باخدای خودمون بودیم!باهم خداحافظی می کردیم وطلب حلالیت وشفاعت!ما با اون لباسای غواصی شب عملیات تودل شب به آب زدیم...
عراقی ها ناجوانمردانه باضد هوایی که مخصوص هواپیما بود ماروهدف قرار دادن واز بالا سرمون با توپ های انفجاری فرانسوی... سرمه ایی ومشکی پوشای ازخود گذشته غواصو به خاک وخون کشیدن...شب سختی بوداز هر طرف صدای تیر بود و تفنگ وصدای #یا_زهرا ی رزمنده ای که باهمین ساپورت هادر لحظات آخرزندگیش ائمه و#حضرت_زهرا روصدا میکردند.
عملیات کربلای۴ لورفته بودو بسیاری ازهمسنگرام شهید شدن و من هم جانباز...حرف آخر اینکه خواهرم به خدا دردی که ازنحوه پوشش بعضی از خانمهاتوقلبمون احساس می کنیم خیلی بیشتروغیر قابل تحملتر از دیدن صحنه شهادت دوستانمون

#حجاب #جنگ_نرم #امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر #ساپورت #خامنه_ای #شهدای_غواص #غواصها #شهدا #خوشگل #شیک #مانتو #دخترونه #دلواپسان
دیدگاه ها (۸)

متحرکهتو لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) یک پیرمرد ترک زبان داشتی...

داستان واقعا قشنگیه بخوانیدتو لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) یک ...

به دلیل فشار دشمن روی یکی از معبرهای ما که به نام فاطمه زهر...

صلیب سرخ P9هیونجین لب باز کردو گفت: انگار پادشاه قصد ا...

#درخواستی#دو_پارتیوقتی عضو نهمی و روش کراشی..... Part 1ا/ت ا...

‍ 📣 📣 عاشقانه های بچه های باصفای #گردان_میثم، به روایت "سیدا...

زیر سایه‌ی آشوبگر p26

#پارت-هفتم امشب همه خانوادگی رفته بودن خونه عمه الهام بابا گ...

ازدواج اجباری part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط