پارت دو
یه نفر دستشو گذاشت پشت گردنش و جیسونگ رو کشید سمت خودش
🐰: جیسونگی.... جیسونگی سعی نکن ازم فرار کنی...من به عنوان سرنوشت تو نوشته شدم.
جیسونگ خشکش زده بود
این یه تهدید بود یه تهدید خطرناک
مینهو با پوزخند از جیسونگ جدا شد و رفت
جیسونگ هم با تعجب و بغض رفت تو کلاس
نشست پشت میزش دفترش رو در آورد و شروع کرد به نوشتن بعضی چیزا
.... تو خونه...
بالاخره مدرسه تموم شد میتونست یه نفس راحت بکشه
رفت داخل
🐹:من اومدم...
خدمتکار: خوش اومدین
سرشو تکون داد و رفت اتاقش درو بست و خودشو انداخت تو تخت
🐹: هعی خدااااااایاااا خسته شدممم
همینطور که داشت با خودش حرف میزد ویبره گوشیش توجهش رو جلب کرد
یه اس ام اس از طرف ناشناس
(چت هارو بخونید)
لباس های مدرسه اشو عوض کرد
یه هودی نیلی رنگ با شلوار نیم بگ تیره
به سمت پارک جنگلی راه افتاد
... فلش بک به بار ...
🥟: تو که دوسش نداری؟
🐰: نمیدونم هیون...هم میخوامش هم نمیخوامش
🥟: چی؟
🐰: دوسش دارم اما من نمیتونم دوسش داشته باشم حتی اگه من بهش بگم اون منو نمیبخشه این همه سال قلدری کردم براش... الان چی؟
... پایان فلش بک...
جیسونگ رسید پارک مینهو رو دید که نشسته رو نیمکت و به یه نقطه نامعلوم خیره مونده
🐹: ح..حالت خوبه ؟
مینهو با چشمای پر بغض اما مست و خمار به جیسونگ نگاه کرد
🐰: منو ببر خونه
🐹: چی؟
🐰: منو ببر پیش خودت
🐹: تو مستی؟
🐰: آره مستم...مست تو
🐹: لی مین هو
🐰: لطفاً جیسونگی
جیسونگ ناچار دست مینهو رو گرفت و اونو برد سمت خونهشون
... تو عمارت ..
همین که رسیدن عمارت مینهو گفت
🐰: من میخوام تو اتاق تو بخوابم
🐹: نه
🐰: لطفاً
🐹: گفتم نه
مینهو که نمیدونست داره چیکار میکنه پاهاشو کوبید زمین و مثل بچه ها گفت
🐰: من میخوام تو اتاق تو بخوابم
جیسونگ کپ کرده بود
اون همون مینهویی بود که صبح داشت براش قلدری میکرد؟
چقدر کیوت شده بود
🐹: باشه
و اونو به زور برد بالا اتاق خودش
کمک کرد بشینه رو تخت
🐰: چقدر هوا گرمه
و هودی خودش رو در آورد
🐹: م..مینهو
البته که مینهو با هودی راضی نشد و بالا تنه اشو...
آره دیگه کلا چیز شد...چیز
جیسونگ قرمز شده بود وقتی مینهو رو فقط با یه باکسر دید خجالت کشید
زود دستاشو گذاشت رو صورتش و دوید بیرون اتاق
مینهو هم با منگی تو تخت دراز کشید
عروسک جیسونگ رو بغل کرد
بوی جیسونگ رو میداد
احساس میکرد اونو بغل کرده
با لبخند کوچیک به خواب فرو رفت
... فردا صبح ...
لینو وقتی بلند شد و دید تو اتاق خودش نیست تعجب کرد
ولی تعجبش وقتی زیاد شد که دید هیچی جز باکسر تنش نیست
تلاش کرد بفهمه کجاست
چشمش خرد به قاب عکس روی عسلی توش عکس جیسونگ بود با سه تا پسر دیگه
انگار خیلی خوشحال بود
یه لبخند سنجابی داشت چشماش برق میزد
مینهو تازه متوجه شد که تو اتاق کی هستش ولی عصبی شد فکر می کرد جیسونگ کار چیزی باهاش کرده و برای همون اینجاست
تو همون حال بلند شد و لباس هاشو پوشید خیلی عصبی بود میخواست از اتاق بره بیرون که در باز شد
🐹: ا.اوه ب.بیدار شدی؟
جیسونگ بود لینو که نمیدونست خودش خواسته بود بیاد اون خونه
با خشم زیاد به طرف جیسونگ حمله کرد و یقه اشو گرفت
🐰: با چه حقی منو آوردی اینجا (عربده)
🐹: من نیاوردمت خ.خودت
🐰: ساکت شو پسره هرزه
و یه مشت به شکم جیسونگ زد
جیسونگ با درد ناگهانی که اومد سمتش صورتش جمع شد
مینهو اونو ول کرد و رفت بیرون
بعد چند دقیقه رسید مدرسه
هنوزم اخم لایه ابروهاش بود که ناگهان گوشیش شروع کرد به لرزیدن..
(چت هارو بخونید)
شوک شده بود یعنی اون خودش رفته بود
تو همون حال یهو ...
ادامه دارد
🐰: جیسونگی.... جیسونگی سعی نکن ازم فرار کنی...من به عنوان سرنوشت تو نوشته شدم.
جیسونگ خشکش زده بود
این یه تهدید بود یه تهدید خطرناک
مینهو با پوزخند از جیسونگ جدا شد و رفت
جیسونگ هم با تعجب و بغض رفت تو کلاس
نشست پشت میزش دفترش رو در آورد و شروع کرد به نوشتن بعضی چیزا
.... تو خونه...
بالاخره مدرسه تموم شد میتونست یه نفس راحت بکشه
رفت داخل
🐹:من اومدم...
خدمتکار: خوش اومدین
سرشو تکون داد و رفت اتاقش درو بست و خودشو انداخت تو تخت
🐹: هعی خدااااااایاااا خسته شدممم
همینطور که داشت با خودش حرف میزد ویبره گوشیش توجهش رو جلب کرد
یه اس ام اس از طرف ناشناس
(چت هارو بخونید)
لباس های مدرسه اشو عوض کرد
یه هودی نیلی رنگ با شلوار نیم بگ تیره
به سمت پارک جنگلی راه افتاد
... فلش بک به بار ...
🥟: تو که دوسش نداری؟
🐰: نمیدونم هیون...هم میخوامش هم نمیخوامش
🥟: چی؟
🐰: دوسش دارم اما من نمیتونم دوسش داشته باشم حتی اگه من بهش بگم اون منو نمیبخشه این همه سال قلدری کردم براش... الان چی؟
... پایان فلش بک...
جیسونگ رسید پارک مینهو رو دید که نشسته رو نیمکت و به یه نقطه نامعلوم خیره مونده
🐹: ح..حالت خوبه ؟
مینهو با چشمای پر بغض اما مست و خمار به جیسونگ نگاه کرد
🐰: منو ببر خونه
🐹: چی؟
🐰: منو ببر پیش خودت
🐹: تو مستی؟
🐰: آره مستم...مست تو
🐹: لی مین هو
🐰: لطفاً جیسونگی
جیسونگ ناچار دست مینهو رو گرفت و اونو برد سمت خونهشون
... تو عمارت ..
همین که رسیدن عمارت مینهو گفت
🐰: من میخوام تو اتاق تو بخوابم
🐹: نه
🐰: لطفاً
🐹: گفتم نه
مینهو که نمیدونست داره چیکار میکنه پاهاشو کوبید زمین و مثل بچه ها گفت
🐰: من میخوام تو اتاق تو بخوابم
جیسونگ کپ کرده بود
اون همون مینهویی بود که صبح داشت براش قلدری میکرد؟
چقدر کیوت شده بود
🐹: باشه
و اونو به زور برد بالا اتاق خودش
کمک کرد بشینه رو تخت
🐰: چقدر هوا گرمه
و هودی خودش رو در آورد
🐹: م..مینهو
البته که مینهو با هودی راضی نشد و بالا تنه اشو...
آره دیگه کلا چیز شد...چیز
جیسونگ قرمز شده بود وقتی مینهو رو فقط با یه باکسر دید خجالت کشید
زود دستاشو گذاشت رو صورتش و دوید بیرون اتاق
مینهو هم با منگی تو تخت دراز کشید
عروسک جیسونگ رو بغل کرد
بوی جیسونگ رو میداد
احساس میکرد اونو بغل کرده
با لبخند کوچیک به خواب فرو رفت
... فردا صبح ...
لینو وقتی بلند شد و دید تو اتاق خودش نیست تعجب کرد
ولی تعجبش وقتی زیاد شد که دید هیچی جز باکسر تنش نیست
تلاش کرد بفهمه کجاست
چشمش خرد به قاب عکس روی عسلی توش عکس جیسونگ بود با سه تا پسر دیگه
انگار خیلی خوشحال بود
یه لبخند سنجابی داشت چشماش برق میزد
مینهو تازه متوجه شد که تو اتاق کی هستش ولی عصبی شد فکر می کرد جیسونگ کار چیزی باهاش کرده و برای همون اینجاست
تو همون حال بلند شد و لباس هاشو پوشید خیلی عصبی بود میخواست از اتاق بره بیرون که در باز شد
🐹: ا.اوه ب.بیدار شدی؟
جیسونگ بود لینو که نمیدونست خودش خواسته بود بیاد اون خونه
با خشم زیاد به طرف جیسونگ حمله کرد و یقه اشو گرفت
🐰: با چه حقی منو آوردی اینجا (عربده)
🐹: من نیاوردمت خ.خودت
🐰: ساکت شو پسره هرزه
و یه مشت به شکم جیسونگ زد
جیسونگ با درد ناگهانی که اومد سمتش صورتش جمع شد
مینهو اونو ول کرد و رفت بیرون
بعد چند دقیقه رسید مدرسه
هنوزم اخم لایه ابروهاش بود که ناگهان گوشیش شروع کرد به لرزیدن..
(چت هارو بخونید)
شوک شده بود یعنی اون خودش رفته بود
تو همون حال یهو ...
ادامه دارد
- ۱۰۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط