میخورم غَم، خونِ دل مینوشم از اویی که نیست

میخورم غَم، خونِ دل مینوشم از اویی که نیست
مست و حیران میشوم با عطرِ گیسویی که نیست

در خیـالم با خیـالـَش روز و شـب سـر میـکنـم؛
وِرد میخوانم خوشَم باسِحروجادویی که نیست

راضـی ام حتـّی پـَس از مـرگـم بیایـد بـر سَـرَم
باز دِلـخوش میـشـوم با نوشدارویی که نیـست..

چـشـم بَـر هَـم میگـُذارم او نمـایـان میـشود
پیش می آیم به سمتِ ماه بانویی که نیست..

فرض کـن شیـری که دنبالِ شِکاری تیزپا ست
در خیالـَم میدَوَم دنبـال آهـویی کـه نیـست...

باز هَم شـب میـشود.. او را بـغل میگـیرم و
میبَرم در باغی از گلهای شب بویی که نیست..
دیدگاه ها (۳)

میخورم غَم، خونِ دل مینوشم از اویی که نیستمست و حیران میشوم ...

از سکوت محض خانه تا هیاهویی که نیستراه می‌افتد خیال ناب مه‌ر...

صحنه پارت دهم

و امّا عشق...

بس شنیدم داستان بی کسی/ بس شنیدم قصه ی دلواپسی قصه ی عشق از ...

دروغ فاحش بس شنیدم داستان بی کسی، بس شنیدم قصه دلواپسی قصه ع...

آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار بر روی دل منمیبینی که من ...

و چندسال بعد من...درچشمان مردی که شب چشمانش هیچ شباهتی به طل...

داستان:نفس اخرشخصیت:آت،جونگکوکویو آتبرای خودم تصمیم گرفتم می...

۲۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط