{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستاننفس اخر

داستان:نفس اخر
شخصیت:آت،جونگکوک
ویو آت
برای خودم تصمیم گرفتم میخواهم از این زندان فرار کنم درسته زندانی است در قالب یک قصر دامن بلندم را میگیرم که با گل های قرمز و سیاه تزیین شده است و از پله ها پایین می ایم نباید مرا ببیند اگه مرا ببیند شاید مجازاتی سخت برای من بگیرد شاید مرا تنبیه کند یا شاید مرا بکشد؟
دیگر تحمل ماندن در این خانه را ندارم او هر روز مرا مجازات و منو زندانی میکند میروم و کت پشمی را که بویش را میدهد بر میدارم بویی مانند قهوه یا چوب سوخته کت را میپوشم برای اخرین بار به اینه نگاه میکنم دختری که اسیب دیده بزور ازدواج کرده و توسط یه مرد اسیب دیده این منم ات
صدای در را میشنوم قطعا او است مگر جز او کس دیگری هم میتواند باشد؟؟اگه او مرا ببیند من را میکشد پس به اشپزخانه میدوم نباید دست او کشته بشم اشک هایم را با استین سخت کت پشمی پاک میکنم و چاقو را در گلویم فرو میکنم
ویو جونگکوک
به اینه لبخند میزنم و بلیت شهر بازی ای که واس امروز کلشو خصوصی گرفتم و دست گلی که با گل های یاسی و قرمز است را در دستم محکم میگیرم رنگ مورد علاقش است این کادو را برای امروز که روز تولدش است گرفتم کلید در را از جیبم بیرون می اورم و در را باز میکنم
صدایش میزنم اما جوابم را نمیدهد در اتاقش را باز میکنم او را نمیبینم کل اتاق ها را میگردم اما نیست تا اخر سر بر جسد خونی ای که در خون خودش شناور است در اشپزخانه رو به رو میشوم
یک هفته بعد
دسته گلی که برای تولدش گرفته ام را بر روی قبرش میزارم اشک هایم را پاک میکنم و دستم را بر روی صورت خوشگلش میزارم
جونگکوک:نترس..قول میدم زود میام پیشت..و اونجا باهم خوشبخت زندگی میکنیم
ویو راوی
در اخر مشخص میشود که ات یه اختلال روانی داشته است که فکر میکرد در خانه زندانی شده و در حال شکنجه است توسط جونگکوک اما جونگکوک از او مراقبت میکرده و با مهربون ترین شکل ازش مراقبت میکرده..
پایان
دیدگاه ها (۰)

🙃💔

ددد بدووو😂

☆ راند اخر ☆part 17ویو بعدشام..... ات: جونگکوک رفت بیرون گفت...

☆رانداخر☆part 21ات: دیدم جونگکوک ی عالمه پیام فرستادهپیام ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط