{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

`` قشنگ ترین اشتباه ``

`` قشنگ ترین اشتباه ``

chpter : ²
part : ⁸

سرم را پایین آوردم و خجالتی خنده‌ای کردم.
این حرفش به طور باور‌نکردنی به دلم نشست.
چرا این آدم انقدر دل‌نشین است؟
چرا از بین این همه آدم تنها اوست که برایم خاص است؟
نمیدانم...واقعا نمیدانم.
اما هر روز که بیدار میشوم و او درست کنارم خوابیده است جای شکر دارد.
خدایا...ممنونم که اجازه میدهی در دنیا به این بی‌رحمی در کنار امن‌ترین آدم زندگیم باشم.

" شب ساعت ⁴⁷ : ⁸ "

جلوی آیینه نشسته بودم‌.
همه‌چیز عالی بود.
از لباس گرفته است تا حالت موها و آرایش.
تنها یک چیز کم بود.
آن هم یک برق لب خوش‌رنگ بود که مطمئن بودم با آن همه‌چیز بی‌نقص میشود.
در حال باز کردن درش بودم که چند تقه به در خورد و جیمین وارد شد.
آماده بود و لباس جدیدش کاملا به تنش نشسته بود.
دو دستش را به تخت تکیه داد و پشت سرم ایستاد.
خیلی تابلو از آیینه تماشایم میکرد.
توجهی نکردم.
آن را به لب پایینم کشیدم و لب هایم را به هم مالاندم.
از جایم برخواستم و لباسم را مرتب کردم‌.
دیگر آماده‌ی آماده بودم.
کیفم را برداشتم و به سمت جیمین برگشتم.

+ «خب...بریم داره دیر میشه.»

خواستم از کنارش رد بشوم که صدایش مانعم شد.

_ «میدونی...وقتی به خودت میرسی خیلی زیبا میشی اما...من میدونم که چرا این اتفاق میوفته.»

دستانم را بر سینه‌ام قفل کردم و سوالی نگاهش کردم.

+ «خب...اون چیه؟»

_ «اون زمینه‌ست که باعث میشه زیبا دیده بشی.
وگرنه اگه خودت زیبا نبودی این اتفاق نمیوفتاد.»

لبخندی زدم و گفتم...

+ «ممنون از تعریفت اما نمیتونم بدون آرایش جایی برم که.»

_ «جدی میگم...باور کن خودت زیبا تری.»

+ «بعدا میتونیم راجبش صحبت کنیم...»

نگاهی به ساعتم انداختم و ادامه دادم...

+ «اللن بیا بریم اونا منتظرمونن.»

شانه‌ای بالا انداخت و سپس دستم را گرفت.
با هم از خانه خارج شدیم و بلافاصله وارد ماشین شدیم.

" چندی بعد "

کنار یک پارک سرسبز و بسیار زیبا توقف کردیم.
به‌ محض پیاده شدنم هوای تازه و بوی خوش گل و گیاهان به مشامم رسید‌.
نفسی عمیق کشیدم و هوا را بیشتر به ریه‌هایم راه دادم.
کمی به اطراف نگاه کردم و با دیدن جینا و تهیونگ دستی برایشان در هوا تکان دادم.

ادامه دارد...
¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۱)

کپشننننننننننن لطفااا😌🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و شش +باشه لبخندی ...

Twenty four

عاشقانه های شبنم

تکپارتی تهکوک ★ یک دقیقه تا فردا هوا بارونی بود و دو سالی می...

.......//برده ی زیبا//.......

پارت ۱۸چند هفته گذشت.من و جونگکوک به هم نزدیک‌تر شدیم.اما هن...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_10ویو میراعصر شده بودتوی ...

Part ³²ویو لیلی جواب دادم عجب اونوقت پسرا چی کار میکنن ؟!_ ی...

رمان تو خود منی

کپشن رو ببینیددد🎀🤭عروسک من😈🔞پارت بیست و سه اون مرد لبخند مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط