{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۸

پارت ۱۸
چند هفته گذشت.
من و جونگکوک به هم نزدیک‌تر شدیم.
اما هنوز هیچ‌کدام اسم این رابطه را نمی‌آوردیم.
یک شب بارانی، برق خانه قطع شد.
در تاریکی کنار پنجره ایستاده بودم.
ناگهان صدایی پشت سرم آمد.
_یونا.
برگشتم.
جونگکوک بود.
_ترسیدی؟
_نه.
نزدیک شد.
_دروغ میگی.
_فقط از تاریکی خوشم نمیاد.
دستش رو جلو آورد.
_پس به من نگاه کن.
نگاهش کردم.
آرام گفت:
_من اینجام.
آن شب برای اولین بار خودش را به من نزدیک کرد.
و قبل از اینکه لب‌هایمان به هم برسد، صدای شلیک از بیرون آمد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

🖤 پارت بیست‌ویکم | بدون جونگکوکلانا تمام شب به پیام خیره مون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط