پارت۹

چویا*مصاحبه یه کم طول کشید واسه همین سریع رفتم دنبال دازای تا پیداش کنم امیدوارم خیلی منتظرش نذاشته باشم چون درست نیست من دعوتش کردم و بعدش هم تنهاش گذاشتم
دازای*تا وقتی که اون چیبی خان بیاد رفتم یه کم بگردم ببینم طرح هاش چه جوریه و واقعا عالی بود و واقعا حاظرم خودم یه دونشون رو با خودم ببرم
دازای:اون چیبی علاوه بر خودش چیزایی که خلق میکنه هم قشنگن
چویا:دازای بالاخره پیدات کردم خیلی که منتظر نموندی
دازای:عه اومدی زود اومدی من گفتم تا ۱ ساعت دیگه پیدات نمیشه چون خبرنگارا خیلی سمجن
چویا:آره واقعا اینطورین اما من از اونا سمج ترم
دازای:آره معلومه راستی می خواستی یه چیزی نشونم بدی
چویا:اوه راست میگی دنبالم بیا
چویا*آخه با کدوم عقلی دارم این کارو میکنم دارم بد ترین کارمو که به قول آنگو عالی ترین کارمه می خوام بهش نشون بدم؟؟؟اما تا اینجا که اومدیم اصلا میدونی چیه هر چه باداباد
دازای:رفتیم یه طبقه بالاتر که از اون بالا می تونستیم طبقه پایین رو ببینیم و منظره قشنگی بود
چویا:نمیای؟
دازای:چرا چوچو جون میام
وارد یه اتاق شدیم فکر کنم اینجا کارگاه خودشه چون از مداد و مداد رنگی ها و چند تا قلم و وسایل های دیگه میشه اونو فهمید جالبه چون اکثرا طراحا کسی رو نمیارن چون معتقدند که این فضا برای اوناس
چویا:می خوام یه چیزی ازت بپرسم
دازای*صورتش یه لحظه هم جدی شد اما انگار یه چیز دیگه هم هست اما نمی تونم بفهمم
دازای:حتما بپرس
چویا:به‌نظرت طرح هام چه طورن؟
دازای*سوال خیلی مزخرفیه اونم از من که خیلی سر در نمیارم اما با واقعا طرح هاش عالیه
دازای:همون طور که گفتم عالی هستن اما چرا می پرسی
چویا:عجیبه
دازای:چی عجیبه
چویا:همه اینا
مکان:کارگاه. ساعت:۲۰:۴۵
چویا:همه اینا عجیبه همه به من میگن طرح هام و فیلم نامه هام عالیه حتی به خاطرش جایزه بردم اما چرا تو تَه تَه ذهنم اینا به درد نخورن
دازای*باورم نمیشه یه دفعه اون چویا مغرور و بامزه اینجوری شده نمی تونم هیچی رو تو صورتش و چشماش بخونم
دازای:از کی همچین حسی داری
چویا:۳ سالی میشه
دازای:پس یعنی از اول اینطور نبودی........میدونم به من ربطی اما...چی باعث شد همچین فکری بکنی
چویا:یکی که فکر میکردم همیشه کنارمه و ازم حمایت می کنه اما از وقتی که اون نیست.....از وقتی که نیست
دازای:از وقتی که نیست فکرمیکنی که طرح هات و فیلم نامه هات بده فکر میکنی هر کاری که می کنی اشتباه هستش آره؟
چویا:آ..آره
دازای:می دونم چی میگی می دونی منم یه مدت این درد رو کشیدم می دونی واسه من اون کسی که کنارم بود مادرم بود،.... یه سری اخلاقاش خاص بود اما همیشه از کارام حتی وقتی پدرم پشتم نبود اون ازم حمایت می کرد منم اون رو از دست دادم
چویا:متاسفم نمی خواس...

نظری دارید؟
دیدگاه ها (۵)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

ابلیس

«می‌دونی، عجیب‌ترین قسمتش این نیست که تنها هستم، بلکه اینجاس...

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 27"نه!!!! چرا باید زنده ب...

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

تنها در کوچه࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛𑩓 ࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚ְְְְְְְְְׅׅׅׅׅׅׅ⃛...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط