[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
Part number 27
"نه!!!! چرا باید زنده بمونه؟"
"نمیدونم...بس کن!"
"احمق! من رئیستم...صب کن..."
"اگه با هیروتو ها همکاری کنیم..."
"میتونیم...دازایو بفرستیم جهنم!"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+«هوم...»
_«چیزی شده؟»
+«نه، فقط ... هیچی...»
دازای نگاه مشکوکی انداخت ولی چیزی نگفت.
لیام رو گذاشت رو تخت، این کوچولو ها زود میخوابیدن...
دازای به چویا نزدیک شد، با هر قدمش حس میکرد زره ای از غرور مردانهـش از بین میرفت.
+«دا...دازای ؟»
_«چه عجب...»
خود به خود به اتاق چویا تلپورت شدن؛ دازای نیشخندی زد و نگاهشو به چویا دوخت.
_«کاری باهات ندارم پرنسس...»
نیشخندی زد و دستاشو پشت سرش قلاب کرد و سمت در رفت.
_«سرکار گذاشتنت حال داد چیبی!»
و بعد از اتاق بیرون رفت.
چویا خشکش زد.
+«ها؟! این سادیسم داره! بخدا سادیسم داره کسی باور نمیکنه!!!»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"واقعا؟"
_«اره...!»
"باورم نمیشه...یعنی نگهش داریم؟"
_«اره دیگه!!! ولی بعد بدنیا اومدن میمیره...»
"تو دلت میاد بچه تو بکشی؟"
_«کلمات بی ارزشی انتخاب کردی!»
بلند شد و رفت بیرون ...
از وقتی فهمیده بود یوری حاملس...پریشون شده بود. مگه میشه؟ یه ماه نگذشته!!!
+«دازای ساما؟»
_«هوم؟ چویا؟ چیزی شده؟»
سرمای زمستون و سرمای نگاه دازای؛ کنار هم مثل یخبندان میموند.
+«هیچی فقط ...»
_«حوصله ندارم خدافظ!»
راهشو گرفت و رفت.
+«چشه؟»
"انه سان؟"
+«اتوکو!»
"حیحی...چطوری کوتوله؟!"
+«عالیم!»
با یه قیافه ی تمسخرامیز گفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باورش نمیشد که دوست دخترش با اتوکو صمیمی شده بود.
یعنی واقعا اینده قرار بود عوض بشه؟
"دازای؟"
_«لنا؟ اینجایی؟»
"اره! تیمم به مافیا ملحق شده!"
_«عالی...!»
"راستی...بچتو تبریک میگم!"
_«نمیشد یاداوری نکنی؟»
"هوم؟ چرا؟ دوست نداری؟"
_«بچه ب من ایلا و لیامه...!»
"بچه های تو و ...؟"
_«اره...!»
"اهان...راستی...گوشتو بیار جلو!"
دم گوشش چیزی گفت.
"من اینو شنیدم ...!"
_«نـ...نه!!! امکان نداره!»
"حقیقته..."
_«یعنی ممکنه صحنه سازی شده باشه؟»
"اره، ممکنه...! چون کسی که دوبار مرده...با سوم نمیمیره..."
_«کسی نباید از هویتم باخبر بشه...!»
"ممکنه بفهمن نامیرایی...!"
_«همون!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"مو هویجی!!!"
+«وسط کلاس اخه؟»
"اره!"
+«دیوونه ای!»
(جهت اینکه بدونید اتوکو و چویا دارن چت میکنن)
Part number 27
"نه!!!! چرا باید زنده بمونه؟"
"نمیدونم...بس کن!"
"احمق! من رئیستم...صب کن..."
"اگه با هیروتو ها همکاری کنیم..."
"میتونیم...دازایو بفرستیم جهنم!"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+«هوم...»
_«چیزی شده؟»
+«نه، فقط ... هیچی...»
دازای نگاه مشکوکی انداخت ولی چیزی نگفت.
لیام رو گذاشت رو تخت، این کوچولو ها زود میخوابیدن...
دازای به چویا نزدیک شد، با هر قدمش حس میکرد زره ای از غرور مردانهـش از بین میرفت.
+«دا...دازای ؟»
_«چه عجب...»
خود به خود به اتاق چویا تلپورت شدن؛ دازای نیشخندی زد و نگاهشو به چویا دوخت.
_«کاری باهات ندارم پرنسس...»
نیشخندی زد و دستاشو پشت سرش قلاب کرد و سمت در رفت.
_«سرکار گذاشتنت حال داد چیبی!»
و بعد از اتاق بیرون رفت.
چویا خشکش زد.
+«ها؟! این سادیسم داره! بخدا سادیسم داره کسی باور نمیکنه!!!»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"واقعا؟"
_«اره...!»
"باورم نمیشه...یعنی نگهش داریم؟"
_«اره دیگه!!! ولی بعد بدنیا اومدن میمیره...»
"تو دلت میاد بچه تو بکشی؟"
_«کلمات بی ارزشی انتخاب کردی!»
بلند شد و رفت بیرون ...
از وقتی فهمیده بود یوری حاملس...پریشون شده بود. مگه میشه؟ یه ماه نگذشته!!!
+«دازای ساما؟»
_«هوم؟ چویا؟ چیزی شده؟»
سرمای زمستون و سرمای نگاه دازای؛ کنار هم مثل یخبندان میموند.
+«هیچی فقط ...»
_«حوصله ندارم خدافظ!»
راهشو گرفت و رفت.
+«چشه؟»
"انه سان؟"
+«اتوکو!»
"حیحی...چطوری کوتوله؟!"
+«عالیم!»
با یه قیافه ی تمسخرامیز گفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باورش نمیشد که دوست دخترش با اتوکو صمیمی شده بود.
یعنی واقعا اینده قرار بود عوض بشه؟
"دازای؟"
_«لنا؟ اینجایی؟»
"اره! تیمم به مافیا ملحق شده!"
_«عالی...!»
"راستی...بچتو تبریک میگم!"
_«نمیشد یاداوری نکنی؟»
"هوم؟ چرا؟ دوست نداری؟"
_«بچه ب من ایلا و لیامه...!»
"بچه های تو و ...؟"
_«اره...!»
"اهان...راستی...گوشتو بیار جلو!"
دم گوشش چیزی گفت.
"من اینو شنیدم ...!"
_«نـ...نه!!! امکان نداره!»
"حقیقته..."
_«یعنی ممکنه صحنه سازی شده باشه؟»
"اره، ممکنه...! چون کسی که دوبار مرده...با سوم نمیمیره..."
_«کسی نباید از هویتم باخبر بشه...!»
"ممکنه بفهمن نامیرایی...!"
_«همون!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"مو هویجی!!!"
+«وسط کلاس اخه؟»
"اره!"
+«دیوونه ای!»
(جهت اینکه بدونید اتوکو و چویا دارن چت میکنن)
- ۲۱۳
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط