𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی³
لبخندم کمکم محو شد.
اول فکر کردم یکی از باغبونهاست که برای برداشتن چیزی اومده، برای همین بیتفاوت سرم رو بالا آوردم.
و همون لحظه...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
مردی به چهارچوب در بزرگ عمارت تکیه داده بود.
یه دستش توی جیب شلوار مشکیش بود و دست دیگهش آزاد کنار بدنش قرار داشت.
پیراهن سیاهی تنش بود و چند تار مو روی پیشونیش افتاده بود.
این مرد چقدر آشناست.
اون تهیونگه!...
نگاهش مستقیم روی من قفل شده بود.
نه تکون میخورد، نه چیزی میگفت.
فقط با همون حالت آروم و غیرقابلخوندنش نگاهم میکرد.
انگار از چند دقیقه پیش اونجا ایستاده بود و تمام نمایش مسخره من رو تماشا کرده بود.
نیشخندی زد و گفت:مزاحم رقصتون که نشدم؟...
صدای مردونهاش توی محوطه پیچید.
صدایی که از آخرین باری که شنیده بودمش، بم تر شده بود.
به زور چند کلمه از دهنم خارج شد:چرا... چیزه... منظورم اینه که نه
ابرویی بالا انداخت و از چهارچوب در فاصله گرفت..
با قدم های سنگین و مردونهش نزدیکم شد و روبهروم وایساد.
سایه قامت بلندش روم افتاده بود و عطرش کل ریههام رو احاطه کرده بود.
از شدت شُک حتی نمیتونستم سرمو بالا بیارم و نگاهش کنم.
فقط به دکمه های پیراهنش نگاه میکردم.
هشت سال میگذشت...
هشت سال از آخرین باری که توی راهروی طبقهی دوم دیدمش، وقتی بدون اینکه حتی یه بار برگرده نگاهم کنه، چمدونش رو برداشت و از عمارت رفت.
هشت سال از آخرین باری که با خودم عهد بستم دیگه برای برگشتنش لحظهشماری نکنم.
و حالا...
اینجا بود.
درست چند قدم دورتر از من.
با همون نگاه مغرور، همون صدای آروم و همون حضوری که انگار میتونست تمام نظم ذهنم رو به هم بریزه.
یعنی اون... اون هنوزم منو یادشه؟
به خودم جرئت دادم و سرمو بالا آوردم.
با چشم های قهوهای رنگ، نگاه بیتفاوتش رو توی صورتم میچرخوند.
آروم لب زد:مادرم... اون کجاست؟
با صدای لرزونم گفتم:ایشون... ایشون احتمالا توی اتاقشون هستن
سرشو تکون داد و بعد بدون اینکه چیزی بگه از کنارم گذشت و رفت.
برگشتم و رفتنش و تماشا کردم.
دیدن دوبارهش، انگار عشق پاکی که بهش داشتم رو بهم یادآوری کرده بود.
یه عشق پاکِ بیهوده...
من، برای اون فقط یه خدمتکار ساده بودم.
نه بیشتر، و نه کمتر...
از پله ها بالا رفت و دیدم محو شد.
انگار که نه انگار چند لحظه پیش یه هیاهوی بزرگ توی دلم به پا کرده بود.
_سوآ، دختر داری چیکار میکنی؟، زود بیا اینجا به عالمه کار داریم
صدای نارا بود.
من، بدون اینکه حتی ذرهای تکون بخورم فقط به روبه رو نگاه میکردم...
یعنی همه اون نمایش مسخره رو دیده بود؟
الان چه فکری راجبم میکنه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
لیــلــیوم وحــشی³
لبخندم کمکم محو شد.
اول فکر کردم یکی از باغبونهاست که برای برداشتن چیزی اومده، برای همین بیتفاوت سرم رو بالا آوردم.
و همون لحظه...
انگار زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
مردی به چهارچوب در بزرگ عمارت تکیه داده بود.
یه دستش توی جیب شلوار مشکیش بود و دست دیگهش آزاد کنار بدنش قرار داشت.
پیراهن سیاهی تنش بود و چند تار مو روی پیشونیش افتاده بود.
این مرد چقدر آشناست.
اون تهیونگه!...
نگاهش مستقیم روی من قفل شده بود.
نه تکون میخورد، نه چیزی میگفت.
فقط با همون حالت آروم و غیرقابلخوندنش نگاهم میکرد.
انگار از چند دقیقه پیش اونجا ایستاده بود و تمام نمایش مسخره من رو تماشا کرده بود.
نیشخندی زد و گفت:مزاحم رقصتون که نشدم؟...
صدای مردونهاش توی محوطه پیچید.
صدایی که از آخرین باری که شنیده بودمش، بم تر شده بود.
به زور چند کلمه از دهنم خارج شد:چرا... چیزه... منظورم اینه که نه
ابرویی بالا انداخت و از چهارچوب در فاصله گرفت..
با قدم های سنگین و مردونهش نزدیکم شد و روبهروم وایساد.
سایه قامت بلندش روم افتاده بود و عطرش کل ریههام رو احاطه کرده بود.
از شدت شُک حتی نمیتونستم سرمو بالا بیارم و نگاهش کنم.
فقط به دکمه های پیراهنش نگاه میکردم.
هشت سال میگذشت...
هشت سال از آخرین باری که توی راهروی طبقهی دوم دیدمش، وقتی بدون اینکه حتی یه بار برگرده نگاهم کنه، چمدونش رو برداشت و از عمارت رفت.
هشت سال از آخرین باری که با خودم عهد بستم دیگه برای برگشتنش لحظهشماری نکنم.
و حالا...
اینجا بود.
درست چند قدم دورتر از من.
با همون نگاه مغرور، همون صدای آروم و همون حضوری که انگار میتونست تمام نظم ذهنم رو به هم بریزه.
یعنی اون... اون هنوزم منو یادشه؟
به خودم جرئت دادم و سرمو بالا آوردم.
با چشم های قهوهای رنگ، نگاه بیتفاوتش رو توی صورتم میچرخوند.
آروم لب زد:مادرم... اون کجاست؟
با صدای لرزونم گفتم:ایشون... ایشون احتمالا توی اتاقشون هستن
سرشو تکون داد و بعد بدون اینکه چیزی بگه از کنارم گذشت و رفت.
برگشتم و رفتنش و تماشا کردم.
دیدن دوبارهش، انگار عشق پاکی که بهش داشتم رو بهم یادآوری کرده بود.
یه عشق پاکِ بیهوده...
من، برای اون فقط یه خدمتکار ساده بودم.
نه بیشتر، و نه کمتر...
از پله ها بالا رفت و دیدم محو شد.
انگار که نه انگار چند لحظه پیش یه هیاهوی بزرگ توی دلم به پا کرده بود.
_سوآ، دختر داری چیکار میکنی؟، زود بیا اینجا به عالمه کار داریم
صدای نارا بود.
من، بدون اینکه حتی ذرهای تکون بخورم فقط به روبه رو نگاه میکردم...
یعنی همه اون نمایش مسخره رو دیده بود؟
الان چه فکری راجبم میکنه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲۶۹
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط