⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p96
هوای سرد ساختمان متروک، نفس کشیدن رو سخت کرده بود.
نینا سرش رو با زحمت از دیوار جدا کرد.
گردنش میسوخت.
دردی مبهم و تپنده، از همون نقطهای که جای نیشها مونده بود، تا شونهش پخش میشد.
بیاختیار دستش رو بالا برد تا زخم رو لمس کنه، اما زنجیر کشیده شد.
فلز با صدای خشنی روی حلقهی آهنی کشیده شد و مچهای زخمیش دوباره سوختن
پوست دستش از شدت ساییده شدن سرخ شده بود و رد زنجیر، مثل خطی تیره روی اون مونده بود.
نینا با درد چشمهاش رو بست.
دیگه حتی توان تقلا کردن هم نداشت.
...
در همون لحظه...
کای سرش ر به سمت پنجره چرخوند
صدای موتور خودروها دیگه واضح شنیده میشد.
بعد از اون...
صدای سم اسبی که با سرعت روی زمین خیس جنگل میدوید.
لبخند از روی لبهاش محو شد.
ـ «بالاخره رسید...»
چند صد متر اون طرفتر...
اسب سیاه ناگهان ایستاد.
جیمین قبل از اینکه حیوان کاملاً متوقف بشه، خودش رو روی زمین انداخت.
باد، بوی خون رو با خودش آورده بود.
خیلی کم...
اما برای یک خونآشام، کافی بود.
نگاهش به ساختمان متروک افتاد.
تمام پنجرههاش شکسته بودن و تنها نور کمرنگ ماه از بین اونها به داخل میتابید.
اون اروم جلو رفت.
فرمانده خواست همراهش وارد بشه
جیمین بدون اینکه برگرده، فقط یک جمله گفت:
ـ «هیچکس داخل نمیاد.»
صداش آروم بود.
اما اون آرامش، قبل از طوفان بود.
داخل ساختمان...
کای صدای قدمها رو شنید.
نگاهش برای آخرین بار روی نینا افتاد.
ـ «فکر کنم مهمونت رسید.»
نینا با زحمت سرش رو بلند کرد.
صدای قدمها...
واقعی بود.
هر لحظه نزدیکتر میشد.
قلبش تند میزد.
درِ فلزی با ضربهای سنگین باز شد.
گرد و غبار در هوا پخش شد.
جیمین بین تاریکی ایستاده بود.
چند ثانیه...
هیچکس حرفی نزد.
نگاه جیمین روی صورت رنگپریدهی نینا لغزید.
بعد روی مچهای زخمیاش.
زنجیرهایی که پوستش رو بریده بودن
و بعد...
روی گردنش.
رد دو زخم تازه، زیر نور ماه کاملاً پیدا بود.
زمان، انگار برای لحظهای ایستاد.
هوای اطراف، سنگین شد.
چشمهای جیمین آرومآروم سرخ شدن
این بار...
نه فقط از خشم.
از چیزی عمیقتر.
دستهایش بیاختیار مشت شدن
سنگ زیر پاش، از فشار ترک برداشت.
کای لبخند زد.
ـ «دیر رسیدی.»
هیچ جوابی نشنید.
جیمین حتی نگاهش هم نکرد.
تمام توجهش روی نینا بود.
نینا که تا اون لحظه سعی کرده بود خودش رو نگه داره، با دیدن اون دیگه نتونست مقاومت کنه
اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
صداش از شدت ضعف به سختی شنیده میشد.
ـ «...جیمین...»
همین یک کلمه کافی بود.
نگاه جیمین برای لحظهای نرم شد.
اما فقط برای همون یک لحظه.
p96
هوای سرد ساختمان متروک، نفس کشیدن رو سخت کرده بود.
نینا سرش رو با زحمت از دیوار جدا کرد.
گردنش میسوخت.
دردی مبهم و تپنده، از همون نقطهای که جای نیشها مونده بود، تا شونهش پخش میشد.
بیاختیار دستش رو بالا برد تا زخم رو لمس کنه، اما زنجیر کشیده شد.
فلز با صدای خشنی روی حلقهی آهنی کشیده شد و مچهای زخمیش دوباره سوختن
پوست دستش از شدت ساییده شدن سرخ شده بود و رد زنجیر، مثل خطی تیره روی اون مونده بود.
نینا با درد چشمهاش رو بست.
دیگه حتی توان تقلا کردن هم نداشت.
...
در همون لحظه...
کای سرش ر به سمت پنجره چرخوند
صدای موتور خودروها دیگه واضح شنیده میشد.
بعد از اون...
صدای سم اسبی که با سرعت روی زمین خیس جنگل میدوید.
لبخند از روی لبهاش محو شد.
ـ «بالاخره رسید...»
چند صد متر اون طرفتر...
اسب سیاه ناگهان ایستاد.
جیمین قبل از اینکه حیوان کاملاً متوقف بشه، خودش رو روی زمین انداخت.
باد، بوی خون رو با خودش آورده بود.
خیلی کم...
اما برای یک خونآشام، کافی بود.
نگاهش به ساختمان متروک افتاد.
تمام پنجرههاش شکسته بودن و تنها نور کمرنگ ماه از بین اونها به داخل میتابید.
اون اروم جلو رفت.
فرمانده خواست همراهش وارد بشه
جیمین بدون اینکه برگرده، فقط یک جمله گفت:
ـ «هیچکس داخل نمیاد.»
صداش آروم بود.
اما اون آرامش، قبل از طوفان بود.
داخل ساختمان...
کای صدای قدمها رو شنید.
نگاهش برای آخرین بار روی نینا افتاد.
ـ «فکر کنم مهمونت رسید.»
نینا با زحمت سرش رو بلند کرد.
صدای قدمها...
واقعی بود.
هر لحظه نزدیکتر میشد.
قلبش تند میزد.
درِ فلزی با ضربهای سنگین باز شد.
گرد و غبار در هوا پخش شد.
جیمین بین تاریکی ایستاده بود.
چند ثانیه...
هیچکس حرفی نزد.
نگاه جیمین روی صورت رنگپریدهی نینا لغزید.
بعد روی مچهای زخمیاش.
زنجیرهایی که پوستش رو بریده بودن
و بعد...
روی گردنش.
رد دو زخم تازه، زیر نور ماه کاملاً پیدا بود.
زمان، انگار برای لحظهای ایستاد.
هوای اطراف، سنگین شد.
چشمهای جیمین آرومآروم سرخ شدن
این بار...
نه فقط از خشم.
از چیزی عمیقتر.
دستهایش بیاختیار مشت شدن
سنگ زیر پاش، از فشار ترک برداشت.
کای لبخند زد.
ـ «دیر رسیدی.»
هیچ جوابی نشنید.
جیمین حتی نگاهش هم نکرد.
تمام توجهش روی نینا بود.
نینا که تا اون لحظه سعی کرده بود خودش رو نگه داره، با دیدن اون دیگه نتونست مقاومت کنه
اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
صداش از شدت ضعف به سختی شنیده میشد.
ـ «...جیمین...»
همین یک کلمه کافی بود.
نگاه جیمین برای لحظهای نرم شد.
اما فقط برای همون یک لحظه.
- ۹۰
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط