پارت دهم
دختر کوچولو ی من پارت دهم
با لورد جونم رفتیم داخل .
منو لورا کنار یه میز گوشه سالن نشستیم.
داشتم با لورا صحبت میکردم که دوست پسر لورا اومد و دست لورا رو گرفت و رفتن که برقصن.
من مانده ام تنهای تنهااااااا
با این لیوان ویسکی تنهای تنهاااااا
(حال کنید.کدوم نویسنده رو دیدید که شعر هم بگه؟😂)
همونجوری داشتم بقیه رو نگاه میکردم که دستی روی شونم قرار گرفت.
به دست نگاه کردم. بعد اروم اروم سرم رو
چرخوندم و.....
ج.. و.. ن. گ... کوککککککککککک....
اینجااااا؟
+میتونم بشینم؟
_چییــ؟ اره، نه یعنی، بشیننن
یه صندلی کشید بیرون و نشست.
+تو کجا، اینجا کجا. تو مگه بجز خونت و سرکارت جای دیگه ای هم میری؟
_شما من رو ربات فرض کردین؟ من ادمم، نه ربات.
+باشه کوچولو حالا نکش خودتو
چشمام تنگ کردم.
+خب چیه؟ بده میخوام باهم دوست باشیم؟
_با منننن؟
+نه با عمم
_ایششششش نمک دوننننن
+خب لیدی کمتر حرف بزن و ویسکیت رو بخور.
اهمیت ندادم و به روبه رو خیره شدم. هوفففففف. خسته شدممممم.
+خسته شدی؟
_خیلییییی
اروم سرش رو اورد جلو و کنار گوشم گفت:
+پایه ای از این پارتی مزخرف فرار کنیم؟
یهو به حس شیطنتی تو دلم فعال شد.
_چرا که نه.
اروم نگاه کردم دیدم لورا حواسش به ما نیست.
یکدفعه دستم رو گرفت و رفتیم بیرون. نگاهم به دستم که تو دستش قفل بود افتاد .
خماریییییییی
شرط پارت بعدی
نه لایک
پنج کامنت
#فیک _جونگکوک #بنگتن#بلک پینک#کیپاپ#رمان#جین#جیسو#جیمین#تهکوک#نامجین
با لورد جونم رفتیم داخل .
منو لورا کنار یه میز گوشه سالن نشستیم.
داشتم با لورا صحبت میکردم که دوست پسر لورا اومد و دست لورا رو گرفت و رفتن که برقصن.
من مانده ام تنهای تنهااااااا
با این لیوان ویسکی تنهای تنهاااااا
(حال کنید.کدوم نویسنده رو دیدید که شعر هم بگه؟😂)
همونجوری داشتم بقیه رو نگاه میکردم که دستی روی شونم قرار گرفت.
به دست نگاه کردم. بعد اروم اروم سرم رو
چرخوندم و.....
ج.. و.. ن. گ... کوککککککککککک....
اینجااااا؟
+میتونم بشینم؟
_چییــ؟ اره، نه یعنی، بشیننن
یه صندلی کشید بیرون و نشست.
+تو کجا، اینجا کجا. تو مگه بجز خونت و سرکارت جای دیگه ای هم میری؟
_شما من رو ربات فرض کردین؟ من ادمم، نه ربات.
+باشه کوچولو حالا نکش خودتو
چشمام تنگ کردم.
+خب چیه؟ بده میخوام باهم دوست باشیم؟
_با منننن؟
+نه با عمم
_ایششششش نمک دوننننن
+خب لیدی کمتر حرف بزن و ویسکیت رو بخور.
اهمیت ندادم و به روبه رو خیره شدم. هوفففففف. خسته شدممممم.
+خسته شدی؟
_خیلییییی
اروم سرش رو اورد جلو و کنار گوشم گفت:
+پایه ای از این پارتی مزخرف فرار کنیم؟
یهو به حس شیطنتی تو دلم فعال شد.
_چرا که نه.
اروم نگاه کردم دیدم لورا حواسش به ما نیست.
یکدفعه دستم رو گرفت و رفتیم بیرون. نگاهم به دستم که تو دستش قفل بود افتاد .
خماریییییییی
شرط پارت بعدی
نه لایک
پنج کامنت
#فیک _جونگکوک #بنگتن#بلک پینک#کیپاپ#رمان#جین#جیسو#جیمین#تهکوک#نامجین
- ۱۱.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط