سناریو اسکیز (لینو) 💘
سناریو اسکیز (لینو) 💘
---
🌙 سناریو: بازگشت دیرهنگام
ساعت حدود ۲ نصف شبه. خیابونها خلوتن، صدای موتور تاکسی که تو رو تا دم در آورده هنوز تو گوشت میپیچه. کلید رو آروم تو قفل میچرخونی، سعی میکنی درو بیصدا باز کنی. کفشاتو درمیاری و پاورچین پاورچین وارد خونه میشی، ولی یه چیزی درست نیست...
نور کمِ چراغ مطالعه گوشهی سالن، یه سایهی آشنا رو روی دیوار انداخته. لینو، با اون نگاه سرد و دستبهسینه، رو مبل نشسته. موهاش کمی پریشونه، ولی اون اخم معروفش کاملاً سر جاشه.
🛋️ لینو:
«... خوش گذشت؟»
تو یه لبخند نصفهنیمه میزنی، سعی میکنی با شوخی قضیه رو جمع کنی:
«آره بابا، فقط یه دورهمی ساده بود، یهو دیدیم ساعت شده دو...»
لینو از جاش بلند میشه، آروم قدم برمیداره سمتت. صدای قدمهاش تو سکوت خونه مثل ضربههای ساعت میپیچه.
👀 لینو:
«دورهمی ساده؟ دو ساعت پیش پیام دادم، جواب ندادی. زنگ زدم، خاموش بود. نگران شدم، عصبانی شدم... و حالا! ...خوش گذشته بهت...پس باید به منم حال بدی.»
تو هنوز نمیدونی قراره چی بشه. یه قدم عقب میری، ولی لینو لبخند مرموزی میزنه و دستشو میذاره رو کمتر و به سمت خودش میکشتت.
🔥 لینو:
«امشب؟ امشب قرار نیست بخوابی تنبیهت اینه که تا صبح بیدار بمونی... کنار من. و باور کن، این بیداری قراره خیلی داغ باشه.»
و همین کافی بود که نمازتون شروع بشه✨📿
---
---
🌙 سناریو: بازگشت دیرهنگام
ساعت حدود ۲ نصف شبه. خیابونها خلوتن، صدای موتور تاکسی که تو رو تا دم در آورده هنوز تو گوشت میپیچه. کلید رو آروم تو قفل میچرخونی، سعی میکنی درو بیصدا باز کنی. کفشاتو درمیاری و پاورچین پاورچین وارد خونه میشی، ولی یه چیزی درست نیست...
نور کمِ چراغ مطالعه گوشهی سالن، یه سایهی آشنا رو روی دیوار انداخته. لینو، با اون نگاه سرد و دستبهسینه، رو مبل نشسته. موهاش کمی پریشونه، ولی اون اخم معروفش کاملاً سر جاشه.
🛋️ لینو:
«... خوش گذشت؟»
تو یه لبخند نصفهنیمه میزنی، سعی میکنی با شوخی قضیه رو جمع کنی:
«آره بابا، فقط یه دورهمی ساده بود، یهو دیدیم ساعت شده دو...»
لینو از جاش بلند میشه، آروم قدم برمیداره سمتت. صدای قدمهاش تو سکوت خونه مثل ضربههای ساعت میپیچه.
👀 لینو:
«دورهمی ساده؟ دو ساعت پیش پیام دادم، جواب ندادی. زنگ زدم، خاموش بود. نگران شدم، عصبانی شدم... و حالا! ...خوش گذشته بهت...پس باید به منم حال بدی.»
تو هنوز نمیدونی قراره چی بشه. یه قدم عقب میری، ولی لینو لبخند مرموزی میزنه و دستشو میذاره رو کمتر و به سمت خودش میکشتت.
🔥 لینو:
«امشب؟ امشب قرار نیست بخوابی تنبیهت اینه که تا صبح بیدار بمونی... کنار من. و باور کن، این بیداری قراره خیلی داغ باشه.»
و همین کافی بود که نمازتون شروع بشه✨📿
---
- ۱۲.۰k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط