رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۷

بادیگارد: ارباب ارباب ( نفس زنان)
_ چی شده بنال
بادیگارد: به انبار تفنگ ها حمله شده
_ چیییییی شماها کدوم گوری بودید ( عربده)
بادیگارد : شرمنده ارباب
_ ماشین رو سریع آماده کن اگر اتفاقی برای محلول ها افتاده باشه سرتون رو میبرم( عربده ها)
بادیگارد: چشم ارباب ارباب ماشین امادس بریم

_ رسیدم به انبار تفنگ ها که با تهون روبه رو شدم اون دشمن خونی منه از بچگی با من لج داشت اول پدرش الانم خودش ولی فکر کرده میونه از اینجا جون سالم بیرون ببره( پوزخنده) علامت تهون(")
" سلام خدمت جئون جونگ کوک عزیز چه خبر
_ خفه شووو محلوله ها کوووو( عربده)
" نمی دونم ( خیلی ریلکس)
_ که نمی دونی تفنگ رو سمتش میگیره و یک تیر تو کله تهون خالی میکنه
بری سراغ محلوله ها پیدا می‌کنید و به اینجا میارید وگر نه خودم سرتون رو میبرم( عربده)

_ اعصابم خیلی خورد بود دوست داشتم یکی رو بگیرم وتا جون داره بزنمش سوار ماشین شدم و به راننده دستور دادم حرکت کنه به سمت عمارت سیگارم رو از توی جیبم در اوردم و شروع کردم به کشیدن

× از وقتی جونکوک رفته پدر بزرگش اومده سوهی هی اذیتم میکنه خودشو پرت میکنه رو زمین باز بلند میشه و گریه میکنه هی پدر بزرگشم حرف های تحقیر آمیز بهم میزنه واقعا خسته شدم کی میخواد جونکوک بیاد منو نجات بده البته اگه اونم بیاد جلو پدر بزرگش نمی تونه چیزی بگه که پدر بزرگش با داد شروع کرد حرف زدند

پدر بزرگ : دختره هرزه به چه جرعتی دست به نوه عزیزم میکنی ها ( اومد سیلی محکم زد تو گوشم)
× تا الان داشتم احترامتون رو نگه می‌داشتم ولی دیگه نمی تونم اونی که هرزه هست من نیستم نوه عزیز تون هست هی خودشو به مردا می‌ماله بزار براتون روشن کنم همین دیشب داشت برای یک بادیگارد هرزه بازی در میورد
بابا بزرگ : ( نگاهی به سوهی میکنه)
٪ دروغ میگه بابا جونم ( گریه الکی )
بابا بزرگ : فکر کردی به حرفات گوش میدم و باورم میکنم فقدر وایسا و نگاه کن که چیکار میکنم باهات

× ترسیدم نکنه به جونکوک بگه آخه اون منو میکشه( که جونکوک وارد عمارت میشه )
_ این جا چه خبره( نگاه ترسناک)
٪ ) گریه) خوب شد اومدی ددی
_ چی شده
٪ این دختره به من گفت هرزه
پدر بزرگ: جونکوک باید ادبش کنی ببرش بزنش تا ادب شه
_ هاا( نگاه عصبی به ات)
× اونا به من توهین کردند منم فقدر گفتم هرزه همین
_ که همین ( نگاه ترسناک )
پدربزرگ: اگه ادبش نکنی میکشمش و نمیگم کی پدر مادرت رو توی تصادف کشته( بچه ها پدر بزرگ جونکوک میدونه توی اون مسافرت کی پدر و مادر جونکوک رو کشته واسه همین میخواد از این کار برای منافع خودش سواستفاده کنه )
_ حتما پدر بزرگ ( بادیگارد ها بیاریدش اتاق )
× جونکوک یعنی ارباب خواهش میکنم کاری باهام نکن( ترس )
_ بهت نشون میدم ،پاهاشو ببنديد، ، خوب ات بگو ببینم کدوم شلاق خوبه ها( پوزخند )
× توروخدا کاری نکن( گریه )
_ بنظرم چهارمیه که از همه بزرگ تره عالیه مگه نه
مدر بزر‌گ : شورع کن جونکوک

_ اوک موقع نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم و محکم شروع کردم به زدن ات آنقدر محکم میزدم که بدنش پر خون شده بود پدر بزرگمم با سوهی داشتند میخندیدند من باید بفهمم که کی پدر مادرمو کشته آنقدر زده بودم که ات بیوهوش شده بود زنگ زدم دکتر کیم تا بیاد ات رو معاینه کنه و خودمم رفتم تو اتاقم و خوابیدم اصلا برام مهم نبود که
چه اتفاقی براش میفته

× آنقدر محکم می‌زد که فقدر داشتم بلند گریه میکردم که با سوهی و پدربزرگش برخورد کردم داشتن مثل چی بهم میخندیدند کاش الان مامانم پیشم بود کاش هیچ وقت تنهام نمی زاشت چرا پدرم اینجوری کرد و این دفعه محکم تر می‌زد که نفهمیدم چی شد بیهوش شدم

ادامه دارد 🌠😍

خیلی دیر گذاشتم ببخشید ولی شرط ها رو برسونید بریم برای پارت ۸ خیلی ممنونم از حمایتت هاتون بار دیگه هم تولد کوک رو تبریک میگم انشاالله پسرمون ۱۲۰۰۰۰۰۰۰ ساله بشه 🥰🥳🥳و لعنت بر هیترا و فن ها تاکسیک که تولدش رو خراب کردند🤬 دوستتون دارم تنکیو بای بای

شرط ها💜
۹ لایک 💚
۹ کامنت💞
۳ فالو 😍
دیدگاه ها (۲۷)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁶ویو جونگ کوکچند ثانیه بعد از انف...

#درخواستی پارت ۴که یه سنگ محکم خورد توی سر ات...اما.. هیچکس ...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

پنهان عشق

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قب...

Destiny part 21

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

عشق بی پیان

پارت 4 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★بچه ها اسم رمان تغییر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط