فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

Part 7

رفتم سمت میز و گوشیم رو برداشتم که یهو به گوشیم پیام اومد

پیام رو که باز کردم دیدم تهیونگ بود

بدون هیچ سلامی گفت:

- ۱ ساعت دیگه میام دنبالت حاضر شو

چیزی نگفتم و رفتم بیرون و از پله ها اومدم پایین که یکی از خدمتکارا گفت:

(خدمتکارا مرخصیشون تموم شده)

خدمتکار: خانوم صبحونتون آمادست

( نکته به مامان ات میگن بانو ، به ات میگن خانوم و به بابای ات میگن ارباب)

+ اوهوم

نشستم رو صندلی و صبحونه ی مورد علاقم که پنکیک با سس شکلات و توت فرنگی هست رو خوردم

۶:۳۰

رفتم سمت اتاق و لباسم رو پوشیدم و میکاپ نچرالم رو انجام دادم

+ این خط چشم چرا قرینه در نمیاددد

+ آها درست شد

ساعت رو نگاه کردم

۶:۵۶


خب دیگه بهتره برم

از اتاق اومدم بیرون و از عمارت خارج شدم

دیدم یه ماشین مشکی رنگی جلوی در عمارته

رفتم جلو تا صورت راننده رو ببینم اما انقد شیشه ها دودی بود که چیزی دیده نمی‌شد

*ویو تهیونگ

مامان و بابام رو رسوندم به عمارتشون که مامانم گفت:

م.ته فردا صبح با ات برید لباس و اینجور چیزا بگیرید و حاضر بشید ، درضمن ات رو بعد از خرید لباس ببر به عمارت خودت از فردا کنار هم زندگی میکنید، شب هم جشن عروسیتون توی عمارتت برگذار میشه به ات هم بگو

- باشه

باهم خدافظی کردیم و رفتم به سمت عمارت خودم ، وقتی وارد عمارت شدم

همه ی خدمتکارا و بادیگاردا تا کمر خم شدن ، به یکیشون گفتم ساعت ۶ و نیم صبح منو از خواب بیدار کن

رفتم سمت اتاقم و کت و شلوارم رو در آوردم

ی دوش ۲۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون

فقط ی شلوار پوشیدم چون عادت دارم ل*خت بخوابم ، رو تخت دراز کشیدم و سیاهی...(یعنی خوابش برد)

۶:۰۰

خدمتکار: ارباب ببخشید ساعت ۶ صبح
هست باید بیدار بشید

خدمتکار: ارباب ببخشید؟

-‌ اوهوم باشه بابا گمشو برو

خدمتکار تعظیم کرد و رفت

از رو تخت پاشدم و رفتم دستشویی و کارام رو کردم ، اومدم بیرون و رفتم

سمت گوشیم و به ات پیام دادم و گفتم:

- ۱ ساعت دیگه میام دنبالت حاضر شو

منم کارام رو کردم و کت و شلوارم رو پوشیدم ، از اتاق اومدم بیرون و از پله ها پایین اومدم

رفتم به سمت آشپز خونه که دیدم خدمتکار صبحونه حاضر نکرده

داد زدم و همه ی خدمتکارا و بادیگارد هارو به صف کشیدم

- کی قرار بود صبحونه درست کنههه(داد خیلی بلند)

یکی از خدمتکارا: ا...ارباب م..من میدونم

- خب؟

خدمتکار: سولی ب..باید درست می‌کرد ارباب

- کانگگگ(یکی از بادیگاردا)

کانگ: بله ارباب

- این هر*زه رو به زیرزمین ببرید (به سولی اشاره میکنه)

کانگ: چشم

سولی: ارباب ببخشید قلط کردم خواب موندم دیگه تکرار نمیشه لطفاً منو نبرید(گریه)

کانگ سولی رو به زیرزمین برد و شکنجه کرد

- این برای شما درس عبرت میشه که همیشه کار هاتون رو به موقع انجام بدید، فهمیدید(داد)

همه: بله ارباب(ترس)

- میتونید برید به کارهاتون برسید

تعظیم کردن و رفتن

ساعت رو نگاه کردم

۶:۳۰

حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم زودتر برم دنبالش

توی راه بودم که یهو...

🍷ادامه دارد...
شرط پارت بعد: ۱۰ لایک

تا به ۱۰ نرسه پارت بعد رو نمی‌زارم😙
ـــــــــــ
دیدگاه ها (۴۳)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

به زیباییه مشکی

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

پارت ۱۱

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

چند پارتی (درخواستی)

جیمین منو ات از دفتر مدیر اومدیم بیرون و ات گفت + پس فردا م...

ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط