با سنگینی جسمی روی خودم چشامو باز کردم
با سنگینی جسمی روی خودم چشامو باز کردم
آخ مردک گوریل وزنشو انداخته بود روم.استوخونام درد میکردن
مگه من بالشتش بودم
جفت پاهامو بین پاهاش قفل کرده بود
ی دستم زیر گردنش بود دست دیگمم زیر بغلش قفل بود
هوفی کشیدم انقدر در برابرش لاغر بودم؟
چشامو دوباره بستم تا این بیدارشه
تقریبا نیم ساعت شد این بیدار نشد
ساعت نزدیکای 1 بود هوف برای صبحانه چرا بیدارمون نکرد وجیهه خانوم؟
وجیهه خانوم تنها خدمهای بود ک رابطه ی منو کیاشا و میدونست خبرداشت از موضوع .
دیگه واقعا بدنم درد گرفته بود هرجور ک شد دوتا دستامو ازاد کردم
کیاشا صدا کردم با ضربه های آروم ب شونش میزدم ک بیدارشه
چشاشو باز کرد با چشای قرمز و پف کرده بم خیره شد
مژه هاش حالت پایین گرفته بودن
وقتی میخوابید اینجوری میشد
تو این چن وقت دقت کرده بودم
_هوف بیدارشین دیگه من پاهام درد گرفت پاتونو باز کنید
بیحال پاشو برداشته بود
پاهامو آزاد کردم
تازه دقت کردم پیراهن تنم رفته بود بالا دار و ندارم ریخته بود بیرون
اروم زیرچشمی نگاهش کردم متوجه نشده بود با خجالت لباس و درست کردم
از تخت پایین اومدم سمت دسشویی رفتم
عملیاتمو انجام دادم مسواک زدم
بعد راهی حموم شدم
ی دوش 5 دیقه ای زیرآب سرد گرفتم
آب و بستم حوله لباسی کیاشا و تنم کردم ب قدی بزرگ بود ک زیرش گم شده بودم
کلاهش اندازه، کل تنم بود.استیناش ی متر اضافه اومده بود
رو تنم سنگینی میکرد
در حموم باز کردم وارد محیط اتاق شدم
پرده هارو کشیدم
کیاشا هنوز رو تخت بود اما چشماش باز بودن
کیاشا_خفه میشی اون زیر بچه چرا انقدر جوجه ای؟
با حرف یهویی ک زد ک زد سرخ شدم از خجالت
راستم میگفت حوله اش برای من حکم لباس غول داشت
کیاشا_باشه حالا هزارتا رنگ عوض نکن بچه بیا اینجا
ب بغلش اشاره کرد
بلند شدم . رفتم سمتش نگاهش کردم و گفتم: اما تن من سرده الان
کیاشا_عب نداره فسقلی گرممه حوله رو درآر بیا بغلم دراز بکش
واینه میمردم از خجالت
ی تای ابروشو
داد.
🔮🌑نیازمَند بِ کامِنت🙂🤌🏿
🔮🌑نیازمَند بِ فالو🙂🤌🏿
نیازِ اَصلی حِمایَت اَز تَهِ قَلبِتون🙂🤌🏿🪐
🌙🩶
آخ مردک گوریل وزنشو انداخته بود روم.استوخونام درد میکردن
مگه من بالشتش بودم
جفت پاهامو بین پاهاش قفل کرده بود
ی دستم زیر گردنش بود دست دیگمم زیر بغلش قفل بود
هوفی کشیدم انقدر در برابرش لاغر بودم؟
چشامو دوباره بستم تا این بیدارشه
تقریبا نیم ساعت شد این بیدار نشد
ساعت نزدیکای 1 بود هوف برای صبحانه چرا بیدارمون نکرد وجیهه خانوم؟
وجیهه خانوم تنها خدمهای بود ک رابطه ی منو کیاشا و میدونست خبرداشت از موضوع .
دیگه واقعا بدنم درد گرفته بود هرجور ک شد دوتا دستامو ازاد کردم
کیاشا صدا کردم با ضربه های آروم ب شونش میزدم ک بیدارشه
چشاشو باز کرد با چشای قرمز و پف کرده بم خیره شد
مژه هاش حالت پایین گرفته بودن
وقتی میخوابید اینجوری میشد
تو این چن وقت دقت کرده بودم
_هوف بیدارشین دیگه من پاهام درد گرفت پاتونو باز کنید
بیحال پاشو برداشته بود
پاهامو آزاد کردم
تازه دقت کردم پیراهن تنم رفته بود بالا دار و ندارم ریخته بود بیرون
اروم زیرچشمی نگاهش کردم متوجه نشده بود با خجالت لباس و درست کردم
از تخت پایین اومدم سمت دسشویی رفتم
عملیاتمو انجام دادم مسواک زدم
بعد راهی حموم شدم
ی دوش 5 دیقه ای زیرآب سرد گرفتم
آب و بستم حوله لباسی کیاشا و تنم کردم ب قدی بزرگ بود ک زیرش گم شده بودم
کلاهش اندازه، کل تنم بود.استیناش ی متر اضافه اومده بود
رو تنم سنگینی میکرد
در حموم باز کردم وارد محیط اتاق شدم
پرده هارو کشیدم
کیاشا هنوز رو تخت بود اما چشماش باز بودن
کیاشا_خفه میشی اون زیر بچه چرا انقدر جوجه ای؟
با حرف یهویی ک زد ک زد سرخ شدم از خجالت
راستم میگفت حوله اش برای من حکم لباس غول داشت
کیاشا_باشه حالا هزارتا رنگ عوض نکن بچه بیا اینجا
ب بغلش اشاره کرد
بلند شدم . رفتم سمتش نگاهش کردم و گفتم: اما تن من سرده الان
کیاشا_عب نداره فسقلی گرممه حوله رو درآر بیا بغلم دراز بکش
واینه میمردم از خجالت
ی تای ابروشو
داد.
🔮🌑نیازمَند بِ کامِنت🙂🤌🏿
🔮🌑نیازمَند بِ فالو🙂🤌🏿
نیازِ اَصلی حِمایَت اَز تَهِ قَلبِتون🙂🤌🏿🪐
🌙🩶
- ۲.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط