ویو هان :
ویو هان :
_ات خواهش میکنم می دونم ناراحتی ولی من بیشتر ناراحتم دور از تو دور از استی ولی اگه نرم دیگه نمی تونم
ولی دیگه کار از کار گذشته بود
ات رفت تو اتاق و در را محکم بست و قفل کرد و نشست به گریه کردن
+هق.. من برای چی انقدر باید بد شانس باشم ما تازه به ی زندگی آرامش بخش رسیده بودیم . هق ..هق
تا اینکه هان اومد درو باز کنه ولی قفل بود
_ات در رو باز کن خواهش می کنم ....
ولی جوابی نبود
پس هان هم به در تکیه داد و هردوشون از بس گریه کرده بودند خوابشان برد
ساعت ۷ صبح
ویو ات :یکدفعه با نور توی پنجره از خواب بیدار شدم و یادم اومد اتفاق دیشب را
ناراحت بودم که هان الان کجاست تا در و باز کردم افتادم روی کمر هان
+ببخشید نمی خواستم بیدارت کنم
_نه اشکالی نداری
+هان ی چیزی. بگم
_بگو
+میزارم بری ولی بدون که خیلی دلم برات تنگ می شه
😭😭
و هان ات رو بغل کرد هم تو ی آغوش هم گرفتند
پایان
_ات خواهش میکنم می دونم ناراحتی ولی من بیشتر ناراحتم دور از تو دور از استی ولی اگه نرم دیگه نمی تونم
ولی دیگه کار از کار گذشته بود
ات رفت تو اتاق و در را محکم بست و قفل کرد و نشست به گریه کردن
+هق.. من برای چی انقدر باید بد شانس باشم ما تازه به ی زندگی آرامش بخش رسیده بودیم . هق ..هق
تا اینکه هان اومد درو باز کنه ولی قفل بود
_ات در رو باز کن خواهش می کنم ....
ولی جوابی نبود
پس هان هم به در تکیه داد و هردوشون از بس گریه کرده بودند خوابشان برد
ساعت ۷ صبح
ویو ات :یکدفعه با نور توی پنجره از خواب بیدار شدم و یادم اومد اتفاق دیشب را
ناراحت بودم که هان الان کجاست تا در و باز کردم افتادم روی کمر هان
+ببخشید نمی خواستم بیدارت کنم
_نه اشکالی نداری
+هان ی چیزی. بگم
_بگو
+میزارم بری ولی بدون که خیلی دلم برات تنگ می شه
😭😭
و هان ات رو بغل کرد هم تو ی آغوش هم گرفتند
پایان
- ۱۲۲
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط