دیو و دلبر

دیو و دلبر

دیو و دلبر

پارت ۱۹

عقب کشیدم و پامو سمت زن عمو زیور کشیدم دستش رو جلو آورد و گفت

-خوش اومدی دلربا جان

لبخند کوچکی زدم و دستش را بوسه ای زدم

و عقب کشیدم

بتول چشماشو برد سمت اونطرف  تا سلامشو نکنم حال اینو ندارم رفتم سمت خدیجه

با لبخند گرمی بغلم کرد منم محکم بغلش کردم

صدای حاج رحمان بلند شد

-صمد اسفندیار بیاین بالا

بابا همراه عمو رفتن پله هارو بالا من موندم و مامان

منم رفتم تو اتاقم  اتاقم طبقه پایین بود راهرو داشت .

و اتاق دینا بالا بود اتاق مامان و بابا کنار اتاق من

درو محکم بستم و قفل کردم دستمو روی قلبم گذاشتم

اگه زن عمو یا حاجی رحمان بویی ببره زندگیم سیاه میشه آبروم جلو همه مردم دِه میره

چند تقه به در خورد اشک هایم را پاک کردم و در را باز کردم با دیدن نادر و ساک توی دستش

یکم متعجب شدم

-دلربا وسیله هاتو

سریع از دستش گرفتم و تشکری کردم و درو محکم بستم نشستم

روی تختم و چشممو دوختم به پنجره

خودمو انداختم روی تخت بزرگ و نرمم چشمامو بستم .

-قهقهه . قهقه قهقه

-اخ جوری پارت کنم تا هر وقت قدم برداشتی درد فاحشه شدنتو بفهمی

-قهقهقه

-ببینید داره گریه میکنه

-امید وارم از ک. من توله بندازی

-قهقه قهقه .قهقه

××××

چشمامو باز کردم آب گلومو پر صدا قورت دادم همجا تاریک بود تمام صورتم خیس بود

چراغ کنار تختم رو روشن کردم .

شب بود نگاه ساعت انداختم ساعت ۴ صبحه .

دیو و دلبر

پارت ۲۰

پاهای برهنه امو روی زمین سرد گذاشتم در اتاقم رو باز کردم روشنایی شفق

یکم عمارت بزرگ حاج رحمان رو روشن کرده بود .

با پاهای برهنه از در عمارت زدم بیرون .

اون چی بود خدایا نجاتم بده از این همه بدی  و کثافتی نجاتم بده

پس کوچه هارو رد کردم و رسیدم به جاده کل اون مسیر هوا رو روشنتر میکرد با لباس سفید

بلندی من تمومش میکنم با دیدن ماشین سیاهی که با سرعت به سمتم میومد وایسادم

که نزدیک شدن ماشین بهم .

چشمامو باز کردم با دیدن اون اون خودش بود خودش بود چشماش

ته ریشش و سیبیلش

باریـ.

روی اون آسفالت سرد افتادم .

#باریش.چند.دقیقه.قبل


نزدیک به روستا بودم که با دیدن دلربا پوزخندی زدم موهای آشفته سیاهش توی باد میرقصید

ماشین رو نگه داشتم و به آرامی پیاده شدم و درو بستم چشماشو نیمه باز کرد

با دیدنم چشماش همون ترس ترس اون شب پوزخندی گوشه لبم نقش بست دختر

صمد حسینی دختر کوچولو خانواده حسینی

یه قدم به عقب رفت و انگشت اشاره اشو بالا اورد

_باری ش

روی آسفالت سرد بیهوش شد رفتم سمتش زانو زدم موهاش سیاهش رو کنار زدم

دستمو زیر زانوش بردم و بلندش کردم .
دیدگاه ها (۰)

کپشننننننننننن لطفااا😌🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و شش +باشه لبخندی ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_48ماشینو روشن کردم پامو گذاش...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part69بلندشدم و برقو خاموش کردمتختم دونفره بو...

دیو و دلبر پارت ۵ رفت درو محکم بستم یه گوشه حمام کز کردم بدن...

کپشنن مهمهه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت شانزدهماسلحه بود یهو نیک اومد تو...

ادامه پارت 215هوا تاريك شده بود ولي بلند نشدم. هرچی زمان بیش...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۵اونوقت... و خودمو بهش نزدیک...

پارت ۴۰

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴²ویو: جونگ‌کوکبا عجله به سمت اتاق...

کپشن مهمه🤭🎀عروسک من😈🔞پارت سی چنگی به دستای غول پیکرش کشیدم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط